نظريه حقوقى اسلام - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١١٩ - انحراف حاكمان و كارگزاران در حكومت اسلامى
اصولا مسايلى كه با روحيات انسان سر و كار دارد، جز در مقايسه با حالات درونى قابل فهم نبوده و نيازمند يك نوع «تفهّم» است. به اصطلاح انسان بايد «دروننگر» باشد و در بررسى حالات خويش، علل تخلف و قانونشكنى را به دست آورد. بررسى اين مسأله روانشناختى، داراى نتايج اخلاقى، هم براى گوينده و هم براى مخاطبان است.
اكثريت قريب به اتفاق مردم، به جز معصومان(عليهم السلام)، كم و بيش مرتكب گناه و معصيت شدهاند. افرادى كه در زندگى هيچ گناهى نداشته باشند، بسيار نادر هستند. طبيعى است گناهانى كه ما بدان مبتلا مىشويم، به معناى انكار حكم اسلام و دستورات شرع نيست. به عبارت ديگر، ارتكاب گناه به اين معنا نيست كه ابتدا آن عملِ ناصواب را حلال دانسته، و سپس مرتكب آن مىشويم. براى مثال، فردى به نامحرم نگاه مىكند. او در نفس خويش به گناه بودن اين عمل اعتراف دارد، ولى به هر حال، اين لغزش از او سر مىزند ولى از آنجا كه اين عمل با اساس ايمان و عقايدش ناسازگار است، پشيمان شده و توبه مىكند. يا مثلا فردى تحت تأثير خشم و غضب قرار گرفته و حركت ناهنجار يا سخن تندى از او سر مىزند. او به محض بر طرف شدن غضب، از كرده خويش اظهار ندامت مىكند، كه البته در روايات نيز آمده توبه نيز در واقع همين حالت پشيمانى است: كَفى بِالنَّدَمِ تَوبة[١]= پشيمان شدن از گناه، براى توبه كردن كافى است.
اين گونه حالتها از پيروان هر نظام، دين يا قانونى، كم و بيش مشاهده مىشود. مادامى كه اين حالت زودگذر بوده و در پى آن پشيمانى باشد، چندان جاى ملامت نيست؛ اما اين حالت در نزد عدهاى زودگذر نيست، بلكه دائماً در پى گناه هستند و بر انجام گناهان و ترك واجبات اصرار مىورزند؛ مثلا نه تنها به طور اتفاقى به نامحرم چشم مىدوزند، بلكه چشمچرانى را پيشه خود ساخته و به عنوان افرادى ولگرد به دنبال زنان و ناموس مردم هستند.
اگر گناه و عملكردِ خلافِ قانون، حالت استمرار پيدا كند، يك تضاد درونى در روح شخص به وجود مىآيد. از يك طرف، او ايمان و اعتقاد به حقانيت دين دارد و بنابراين، اين عمل را گناه دانسته و از عذاب آخرت هراسان است؛ و از طرف ديگر، به اين گناه عادت كرده و عوامل مختلف او را به سوى معصيت سوق مىدهد. در اين حالت، او با يك جنگ درونى در وجدان خويش روبهرو است و اين تضاد ذهن و روح او را آزار مىدهد. از اين رو در پى توجيه
[١] كافى، ج ٢، ص ٤٢٦ و خصال، ص ١٦.