نظريه حقوقى اسلام - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣١٩ - ٥ كافرانى در لباس اسلام
٥. كافرانى در لباس اسلام
در تاريخ آمده است كه در مجلسى مغيره و معاويه با يكديگر گفتگو مىكردند. در اين هنگام صداى اذان بلند شد. وقتى مؤذن به نام پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) رسيد و گفت: اشهد اَنّ محمداً رسول الله؛ آثار خشم و غضب در چهره معاويه ظاهر شد به گونهاى كه رگهاى گردنش از خون پر شد. او در حالى كه بسيار عصبانى بود خطاب به مغيره گفت: ببين اينان (پيامبر و خاندان رسالت) كار خود را به جايى رساندهاند كه نام خويش را در كنار اسم خدا قرار دادهاند؛ من بايد اين وضعيت را از بين ببرم![١]
آرى! فردى كه به عنوان خليفه رسول خدا حكومت مىكند، هرگاه در اذان نام رسول الله(صلى الله عليه وآله) را مىشنود ناراحت مىشود و در صدد نابودى آن است!
در تاريخ آمده كه جناب(!) يزيد در حضور عدهاى سخن كفرآميزى بر زبان جارى ساخت (عدهاى مىگويند خشونت بد است و نبايد بگوييم: يزيد ملعون! بايد گفت: جناب يزيد در مجلسى فرمودند!!) و چنين گفت: لَعِبَتْ هاشِمُ بِالمُلْكِ فَلاخَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحىٌ نَزَل= بنىهاشم با سلطنت بازى كردند (و اكنون سلطنت در اختيار ما است) و هيچ گونه خبر يا وحى آسمانى نازل نشده است!
آرى، اين يزيد است كه بر مسند جانشينى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) نشسته و در حال مستى اين سخن كفرآميز را بر زبان جارى مىسازد.[٢] او در زمان حكومت خويش آشكارا به فسق و كفر و فساد
[١] مسعودى در كتاب مروج الذهب و ابن ابىالحديد در شرح نهجالبلاغه نقل كردهاند كه: «مُطرف بن مغيره گفت: من با پدرم در شام مهمان معاويه بوديم و پدرم در دربار معاويه، زياد تردّد مىكرد و او را ثنا مىگفت! شبى از شبها پدرم از نزد معاويه برگشت، ولى زياد اندوهگين و ناراحت بود. من سبب آن را پرسيدم. گفت: اين مرد، يعنى معاويه، مردى بسيار بد بلكه پليدترين مردم روزگار است. گفتم مگر چه شده؟! گفت: من به معاويه پيشنهاد كردم كه خوب بود در آخر عمر با مردم به عدالت رفتار مىنمودى و با بنى هاشم اين قدر بدرفتارى نمىكردى، چون آنان ارحام تواند و اكنون چيزى ديگر براى آنها باقى نمانده كه بيم آن داشته باشى كه بر تو خروج كنند. معاويه گفت: هيهات ههيات! ابوبكر خلافت كرد و عدالتگسترى نمود و بيش از اين نشد كه بُمرد و نامش هم از بين رفت و نيز عمر و عثمان همچنين مردند، با اين كه با مردم نيكو رفتار كردند، اما جز نامى باقى نگذاشتند و هلاك شدند؛ ولى برادر هاشم (يعنى رسول خدا) هر روزه پنج نوبت به نام او در دنياى اسلام فرياد مىكنند: أشهد أنّ محمداً رسول اللّه. (آن گاه معاويه اضافه كرد:) فأى عمل يبقى مع هذا لا اُمَّ لك، لا و الله إلا دفنا دفنا! پس از آن كه نام خلفاى ثلاث بميرد و نام محمد زنده باشد، ديگر چه عملى باقى خواهد ماند جز آن كه نام محمد دفن شود! و اسم او هم از بين برود!» ر.ك: محمد ابراهيم آيتى، بررسى تاريخ عاشورا، ص ١٧ـ١٨، به نقل از مروج الذهب و شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد. [٢] يزيد در ميگسارى، سگ بازى، ميمون بازى، توهين علنى به دين و اشعار كفرآميز شهره خاص و عام بود. بىباكىها، بىتقوايىها و بى دينىهاى يزيد به مردم نيز سرايت كرد و مردم نيز به همان كارهاى او خو گرفتند. در روزگار خلافت او آوازهخوانى و غنا در مكه و مدينه شيوع يافت و وسايل لهو و لعب به كار برده مىشد و مردم آشكارا ميگسارى مىكردند. عجيبتر آن كه در دستگاه خلافت اسلامى و جانشين پيغمبر و براى مردى كه مقام خلافت را اشغال كرده بود ميمونى بود كه او را ابوقيس مىگفتند! اين ميمون را در مجلس ميگسارى خود حاضر مىكرد و براى او تشكى مىانداخت و او را مىنشانيد و گاه او را بر گُرده خر مادهاى كه براى مسابقه و اسب دوانى تربيت شده بود سوار مىكرد. زين و لجام بر گرده آن خر ماده مىبستند و اين ميمون را بر او سوار مىكردند و با اسبها به اسب دوانى و مسابقه مىبردند. در يكى از روزها ابوقيس (ميمون يزيد) مسابقه را برد. بر اين ميمون جامهاى و قبايى از حرير سرخ و زرد پوشانده و دامنها را به كمرش زده بودند و بر سر او هم كلاهى نهاده بودند كه نقشهاى درشت و طرازها داشت و به رنگهاى مختلف آراسته و پيراسته گشته بود. (محمد ابراهيم آيتى،بررسى تاريخ عاشورا، ص ٧٧).
در كتب تاريخ اشعار كفرآميز و لهو و لعب فروانى از يزيد نقل شده كه هر بيت آن سند آشكار بر كفر و فسق يزيد و معاويه است. در اينجا از باب مشت نمونه خروار به چند بيت از اشعار يزيد اشاره مىشود:
شميسة كرم برجها قصر دنّها *** و مَشرِقها الساقى و مغربها فمى
اذا نزلت مِن دنّها فى زجاجة *** حَكَت نفراً بين الحطيم و زمزم
فان حرّمتْ يوماً على دين احمد *** فخذها على دين المسيح بن مريم
يزيد شراب را به خورشيد تشبيه نموده مىگويد: خورشيد من كه از انگور است برج آن خمره شراب است و از مشرق دست ساقى طلوع مىكند و به مغرب دهان من غروب مىنمايد. و چون از سبو در جام ريخته شود غلغل كردن و زير و رو شدن و حباب ساختنش حكايت از حُجاجى مىكند كه بين ديوار كعبه و چاه زمزم مشغول هروله هستند. اگر بر دين احمد حرام است تو آن را بر دين عيسى مسيح بگير و سر كش!
و نيز اين شعر از او است:
معشر الندمان قوموا و اسمعوا صوت الأغانى *** و اشربوا كأس مدام و اتركوا ذكر المعانى
شغلتنى نغمة العيدان عن صوت الاذان *** و تعوَّضت عن الحور عجوزاً فى الدِّنان
اى ياران هم پياله من! برخيزيد و به نواى دلنواز مطرب گوش دهيد و پيالههاى پى در پى را سر كشيد و گفتار و مذاكرات علمى و ادبى را كنار گذاريد. نغمه دلپذير چنگ، مرا از نداى الله اكبر باز مىدارد و من خودم حاضرم كه حوران بهشت را كه نسيه است با دُرّ ته خمّ شراب كه نقد است تعويض نمايم! (بررسى تاريخ عاشورا، ص ١٥ ـ ١٦).