جانها فداي دين - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٤ - بذل جان در راه دين
سختگيرىها و فشارهاى بنىعبّاس نسبت به اهلبيت(عليهم السلام) هيچ كم از بنىاميه نداشت و در مواردى فراتر و شديدتر نيز بود.
از اين رو اين دشمنى، مسأله يك اختلاف شخصى و خانوادگى و دعواى قومى و قبيلهاى نيست و بسيار فراتر از اينها است و از جاى ديگر آب مىخورد. به عنوان ذكرى از هزاران مورد، مناسب است براى پى بردن به علت اصلى اين دشمنىها، به يك نمونه تاريخى اشاره كنيم:
سفيان بن نزار نقل مىكند كه من و جمعى ديگر در مجلس مأمون بوديم. مأمون رو به ما كرد و گفت: مىدانيد چه كسى تشيع را به من آموخت؟ همه گفتند: نمىدانيم. مأمون گفت: من تشيع را از پدرم هارون آموختم! همه تعجب كردند و گفتند: هارون اهلبيت(عليهم السلام) را به قتل مىرساند، تو چگونه تشيع و ارادت به اهلبيت(عليهم السلام) را از او آموختى؟! مأمون گفت: روزى فضل بن ربيع بر پدرم هارونالرشيد وارد شد و گفت: كسى بر در است كه گويا موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابىطالب است. پدرم رو به من و امين و مؤتمن و ساير درباريانى كه حضور داشتند كرد و گفت: وضع خودتان را مرتب كنيد و مراقب رفتار خود باشيد! سپس دستور داد كه موسى بن جعفر(عليهما السلام) را سواره تا جلوى تخت او بياورند! موسى بن جعفر(عليهما السلام) در حالى كه آثار عبادت بر چهرهاش كاملا نمايان بود به مجلس ما درآمد و خواست كه در جلوى در از مركبش كه الاغى بود پياده شود. پدرم هارونالرشيد فرياد زد: نه به خدا قسم! بايد همانطور سوار بر مركب تا جلوى تخت من تشريف بياوريد و پايتان را از روى مركب بر روى تخت من بگذاريد و پياده شويد! موسى بن جعفر(عليهما السلام) با همان الاغش تا جلوى تخت پدرم رفت و آنجا از مركب پياده شد و پدرم آن حضرت را با احترامى فوقالعاده در كنار خود نشاند. در طول مدتى هم كه با