زندگانى سيد الساجدين حضرت علي بن الحسين(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٢٨ - امام سجّاد وارث پيامبران

و مركبم پاهايم و مقصدم مولايم. گفتم: غذايى همراه تو نمى‌بينم؟ گفت:

پير مرد آيا نيكوست كه كسى تو را به ميهمانى فرا خواند و تو از خانه‌ات با خود غذا ببرى؟ گفتم: نه. گفت: كسى كه مرا به خانه‌اش فرا خوانده خودش سير و سيرابم مى‌كند. گفتم: بيا سوار شو تا از حج باز نمانى. گفت:

وظيفه من جهاد وكوشش است ورساندنم به مقصد دست اوست. مگر اين سخن خداوند را نشينده‌اى كه فرمود:

(وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ) [١]

«وكسانى كه به خاطر ما جهاد كنند، به راههاى خويش هدايتشان كنيم وخداوند با نيكو كاران است.»

وى گويد: در همين حال و هوا بوديم كه ناگهان جوان نيكو چهره‌اى با جامه سپيد و زيبائى نمايان شد و با آن كودك معانقه كرد و بر او درود فرستاد. من به سوى جوان پيش رفتم و به او گفتم: تو را به خدايى كه زيبايت آفريد سوگند كه اين كودك كيست؟ گفت: او را نمى‌شناسى؟! او على بن حسين بن على بن ابى‌طالب عليهم السلام است. پس جوان را رها كردم و سراغ كودك رفتم و گفتم: تو را به پدرانت سوگند كه اين جوان كيست؟

فرمود: او را نمى‌شناسى؟ او برادرم خضر است كه هر سال نزد ما مى‌آيد و بر ما درود مى‌فرستد گفتم: تو را به حق پدرانت سوگند آيا بما نمى‌گويى كه چسان بى توشه و آذوقه در اين بيابان ره مى‌سپرى؟ گفت: من با توشه، اين صحرا را در مى‌نوردم و توشه‌ام چهار چيز است. گفتم: آنها


[١] - سوره عنكبوت، آيه ٦٩.