مناظره هاى معصومان - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٢ - رويكردى ديگر به اين پرسش و پاسخ
از اين طريق يك نوع دسته بندى تازه، در سپاه على(عليه السلام) پديد آورند، اميرمؤمنان(عليه السلام) در نماز جمعه خطبه اى را القا كرد و فقط اين جمله را گفت:
«مردم بدانيد من شايسته ترين مرد براى رهبرى مردم هستم و از روزى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به لقاءالله پيوست، من پيوسته ستم ديده بوده ام».
در اين هنگام اشعث بن قيس آن مرد نفوذى برخاست و گفت:
اشعث بن قيس: اى اميرمؤمنان! از روزى كه وارد عراق شده اى اين جمله را تكرار مى كنى و از شايستگى خود براى خلافت سخن مى گويى، چرا با «تيم» و «عدى» به مبارزه برنخاستى؟ چرا با شمشير خود، حق خويش را باز پس نگرفتى؟
اميرمؤمنان(عليه السلام): اكنون كه اين سخن را گفتى، درست گوش بده تا پاسخ سخن خود را دريابى به خدا سوگند! ترس يا ناخوشايندى مرگ مرا از قيام باز نداشت، آنچه كه سبب گوشه گيرى من شد، عهدى بود كه رسول خدا با من بست، فرمود: اى اباالحسن! امت پس از من با تو از در حيله وارد مى شوند و پيمان مرا مى شكنند، تو براى من مثل هارون براى موسى هستى، در اين هنگام، عرض كردم، اى پيامبر خدا چه امرى داريد؟فرمود: اگر براى گرفتن حق خود، كمك و ياورى پيدا كردى، به اين كار بپرداز و حق مشروع خود را از غاصبان بگير، و اگر تنها ماندى، از ريختن خون خويش دريغ كن تا مظلومانه به نزد من آيى.
آن گاه كه رسول خدا درگذشت، من به تجهيز او يعنى غسل و تكفين و دفن او پرداختم، آن گاه كه از اين كار فارغ شدم، تصميم گرفتم، قرآن را يكجا جمع كنم و اين كار را انجام دادم، آن گاه آن را در مسجد پيامبر بر مردم