مناظره هاى معصومان - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٠٩ - امام صادق(عليه السلام) و ابوشاكر ديصانى
بپرستم راهنمايى كن.
امام صادق(عليه السلام): نام تو چيست؟
ابوشاكر: بى آن كه چيزى بگويد برخاست و از خانه بيرون رفت.
ياران ابوشاكر به وى گفتند: چرا مذاكره را ادامه ندادى؟ و نام خود را نگفتى؟ وى در پاسخ گفت: نام من عبدالله است، اگر مى گفتم. او فوراً به من مى گفت: آن الله كيست كه تو بنده او هستى و من چون پاسخى نداشتم، بهتر آن ديدم كه مجلس را ترك كنم.
ياران وى، اصرار ورزيدند كه بار ديگر حضور امام صادق(عليه السلام) برسد و با وى گفتگو كند و به او بگويد: مرا بر خدايى كه مى پرستى راهنمايى كن ولى از نامم مپرس.
ابوشاكر پيشنهاد دوستان خود را پذيرفت و خدمت امام رسيد و با همان شرايط خواستار گفتگو شد و گفت: مرا به آن خدايى كه مى پرستى هدايت كن ولى از نامم مپرس.
امام صادق(عليه السلام):بنشين تا من در اين مورد با تو سخن بگويم:
در اين هنگام چشم امام به كودكى افتاد كه تخم مرغى را در دست داشت و با آن بازى مى كرد. امام(عليه السلام) به كودك گفت: آن را به من بده من بعداً آن را به تو باز مى گردانم، حضرت آن را به دست گرفت و رو به ابوشاكر كرد و چنين گفت:
امام صادق(عليه السلام): اين پديده را مى بينى؟ كمى در آفرينش آن، دقت كن. اين پديده يك دژ سرپوشيده است كه برون آن يك ديوار محكم و يك پوسته سخت و درون آن يك پوسته نازك است، زير پوست دوم، دو مايه