ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٥١٨ - بحث روايتى(رواياتى در باره قوم لوط، فرشتگان ميهمان لوط و داستان هلاكت قوم او)
شكل زنى مجسم ساخته به آنان گفت آيا مردان شما به يكديگر قناعت مىكنند؟ گفتند: آرى خود ما به چشم خود اين عمل آنان را ديدهايم و جناب لوط هم از همه ماجرا آگاه شد، آنان را موعظه مىكند و توصيه مىنمايد، مؤثر نمىافتد، ابليس زنان را نيز گمراه كرد تا جايى كه زنها هم به يكديگر اكتفاء نمودند.
بعد از آنكه (در اثر اندرزها و راهنماييهاى لوط) (ع) حجت بر همه قوم تمام شد خداى تعالى جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل را در قيافه پسرانى به سوى آن قوم روانه كرد، پسرانى كه قباء بر تن داشتند وقتى به لوط (ع) رسيدند كه داشت زمين را براى زراعت شخم مىكرد لوط (ع) از آنان پرسيد: قصد كجا داريد من هرگز جوانى زيباتر از شما نديدهام؟ گفتند فرستادگان مولايمان به سوى بزرگ اين شهر هستيم. پرسيد آيا مولاى شما به شما خبر نداده كه اهل اين شهر چه كارهايى مىكنند؟ به خدا سوگند مىخورم (تا باور كنيد) اهل اين شهر مردان را مىگيرند و با او اينقدر لواط مىكنند تا از بدنش خون جارى شود. گفتند:
اتفاقا ما مامور شدهايم كه تا وسط اين شهر پيش برويم، لوط (ع) گفت: پس من از شما يك خواهش دارم. پرسيدند: آن چيست؟ گفت: در همين جا صبر كنيد تا هوا تاريك شود آن وقت برويد.
امام فرمود: فرشتگان همانجا ماندند و لوط دخترش را به شهر فرستاد و به او گفت:
مقدارى برايم نان و مشكى آب بياور تا به اينان بدهم و يك عباء بياور تا اينان خود را در آن بپيچند و سرما نخورند، همين كه دخترش روانه شد باران باريدن گرفت و سيل راه افتاد لوط با خود گفت الان سيل بچهها را مىبرد آنان را صدا زد كه برخيزيد تا برويم و لوط از كنار ديوار مىرفت و جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل از وسط كوچه مىرفتند لوط گفت: فرزندان من از اينجا كه من مىروم برويد گفتند: مولاى ما به ما دستور داده كه از وسط برويم و لوط همه دلخوشيش اين بود كه شب است و تاريك.
از سوى ديگر ابليس خود را به خانه زنى رسانده و كودك او را برداشت و به چاه انداخت، اهل شهر يكديگر را براى كمك به آن زن صدا زدند و همگى به در خانه لوط جمع شدند (تا از او بخواهند در باره آن كودك تدبيرى بينديشد) كه ناگهان در منزل لوط با آن پسران برخوردند به او گفتند: تو هم به كار ما داخل شدهاى؟ لوط گفت: نه، اينها ميهمانان منند و مرا نزد ميهمانانم رسوا مكنيد. گفتند ميهمانان شما سه نفرند يكى از آنان براى تو باشد دو نفرشان را به دست ما بده. لوط در حالى كه ميهمانان را به داخل اطاق مىبرد گفت: اى كاش من اهل بيتى مىداشتم كه شما را از من دفع مىكردند.