زنان و سياست در اسلام - زمانی، حبیب - الصفحة ٨٦
سيدمحسن امين در حق اين بانو مىگويد:
اين نهايت كرامت نفس و صداقت در ولايت و محبت به امام از طرف اين بانو و فرزندش بود.
بانويى كه خود شاهد كشته شدن همسرش بوده و پس از آن فرزند جوانش را با اين كه مىداند سرانجام ميدان رفتن، كشته شدن است، با ميل و رغبت به سوى ميدان روانه مىكند و فرزند نيز بدون ترس و واهمه امر مادر را اطاعت مىكند و از آن حضرت اذن جنگ مىطلبد. امام او را از رفتن به ميدان معاف مىكند كه شايد مادرش راضى نباشد، اما او راضى نمىشود و عرض مىكند مادرم چنين دستور داده است. به درستى كه اين جايگاهى عظيم و منزلتى خطير است كه قدمها در آن مىلغزد و عقلها زايل مىشود. ثبات اين زن و جوانش دلالت بر عظمت تحسين برانگيز شخصيت آن دو دارد. «١» ٩. امّ خلف مسلم بن عوسجه فرزند جوانى داشت كه در صحنه كربلا همراه پدر بود. چون پدر به شهادت رسيد، جوان خدمت امام حسين (ع) شرفياب شد و اذن جنگ طلبيد. امام فرمود: «اى جوان! پدرت شهيد شد. اگر تو نيز شهيد شوى، مادرت در اين بيابان خشك به چه كسى پناه ببرد؟» فرزند مسلم با شنيدن اين سخنان تصميم به بازگشت گرفت كه مادر، شتابان سر راه را بر او گرفت و گفت: «اى فرزند! سلامت نفس را بر يارى پسر پيامبر ترجيح مىدهى؟ هرگز از تو راضى نخواهم شد.» جوان كه اين سخنان مادر را شنيد، به ميدان رفت و جنگيد تا به شهادت رسيد. كوفيان سر او را به سوى مادرش پرتاب كردند. مادر، سر فرزندش را برداشت و بوسيد و چنان بر وى گريست كه همه به گريه افتادند. «٢» ١٠. همسر حبيب بن مظاهر امام حسين (ع) در بين راه كوفه نامهاى به حبيب بن مظاهر نوشت و او را به يارى فرا خواند. قبل از اين كه نامه به دست حبيب برسد، او و همسرش غذا مىخوردند. ناگاه غذا در گلوى حبيب گير كرد.