زنان و سياست در اسلام - زمانی، حبیب - الصفحة ٨٧
همسرش گفت: «اين نشانه آن است كه بزودى نامه ارزندهاى از شخص بزرگوارى به دست ما خواهد رسيد.» در اين هنگام پيك امام در زد و نامه را به حبيب داد. حبيب گفت: «اللَّه اكبر، راست گفتى!» نامه را خواند و همسرش را از مضمون آن آگاه كرد. همسرش گفت: «اى حبيب تو را به خدا در يارى امام حسين كوتاهى مكن.» «١» حبيب جواب داد: «آرى، مىخواهم بروم تا كشته شوم و محاسنم از خون گلويم رنگين شود.» عمو زادگان حبيب از تصميم او مطلع شده، همگى نزد او آمدند تا او را منصرف كنند. حبيب، كه مصلحت را در كتمان قصد خود مىديد، منكر چنين تصميمى شد. همسر حبيب گفت و گوى آنها را شنيد. نزد او آمد و گفت: «اى حبيب! آيا كراهت دارى كه به يارى اباعبداللَّه (ع) برخيزى؟» حبيب براى اين كه او را بيازمايد گفت: «آرى» همسرش به گريه افتاد و گفت: «اى حبيب! آيا سخن رسول خدا را در حق امام حسين (ع) و برادرش امام حسن (ع) فراموش كردهاى كه فرمود: اين دو فرزندم سيد جوانان بهشتند. اين دو امام هستند، چه قيام كنند و چه قيام نكنند؟ اين نامهرسان اوست كه به سوى تو آمده و از تو يارى مىطلبد، اما تو او را بدون پاسخ مىگذارى؟» حبيب گفت: «از يتيم شدن فرزندان و بيوه شدن تو مىترسم.» زن جواب داد: «ما نيز به زنان هاشمى و دختران و يتيمان آل رسول اقتدا خواهيم كرد و خداوند، كفيل و سرپرست ماست و چه نيكو وكيل است.» حبيب با مشاهده صداقت او در حقش دعا كرد و او را از قصد خود آگاه نمود. همسرش گفت:
«از تو تقاضايى دارم. تو را به خدا قسم! اگر به خدمت امام حسين (ع) شرفياب شدى، به نيابت از من دست و پايش را ببوس و سلام مرا به حضورش برسان.» «٢» ١١. همسر زهير بن قين زهير همراه همسرش دلهم «٣» و افرادى از قبيلهاش بعد از اتمام مراسم حج، به سوى كوفه در حركت بود. قافله او و قافله اباعبداللَّه نزديك به هم حركت مىكردند. او از اين كه با امام حسين (ع)