سرداران صدر اسلام(ج8)

سرداران صدر اسلام(ج8) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٥

به سر مى‌بردند، حمله برند.
«جُنْدب بن مَكيث جُهَنى‌» مى‌گويد: من در اين سريه شركت داشتم. ما به اطاعت از رسول خدا، راهى سفر شديم. وقتى به «قُدَيْد» رسيديم، به «حارث بن مالك بن بَرْصاء» برخورديم و او را دستگير نموديم.
حارث گفت: من آمده‌ام تا مسلمان شوم.
گفتيم: اگر راست مى‌گويى، ضررى ندارد كه يك شب در بند باشى و اگر دروغ گفته باشى، از شرّ تو در امان خواهيم بود.
جُندب مى‌گويد: ما او را به بند كشيديم و شخصى بنام «سُوَيْد بن ضَحْر» را بر او گماشتيم و به او گفتيم اگر با تو نزاع كرد، سر از تنش جدا كن.
دوباره به راه خود ادامه داديم و نزديك غروب به كَديد رسيديم و در گوشه‌اى از صحرا كمين كرديم. آنها مرا به عنوان ديده‌بان به جلو فرستادند، من از ياران فاصله گرفته و خود را به فراز تپه‌اى رساندم كه مشرف بر افراد بنى ملوح بود.
سپس در بلندترين نقطه آن دراز كشيدم.
به خدا سوگند! گويى هم اكنون است كه مى‌بينم مردى از خيمه خود بيرون آمد و به زنش گفت: من روى اين تپه چيز سياهى مى‌بينم كه صبح امروز نبود.
نگاه كن ببين، نكند سگها چيزى از ظرفها را با خود برده باشند. زن به ظرفها نگاه كرد و گفت: چيزى از ما كم نشده است. گفت: تير و كمان مرا بياور! زن كمان او را با دو تير آورد. او تير اوّل را پرتاب كرد كه به پهلوى من خورد. آن را بيرون كشيدم و كنار گذاشتم امّا از جاى خود تكان نخوردم. بعد تير دوم را پرتاب كرد تير دوم نيز به من خورد كه بيرونش آورده و به كنارى گذاشتم و همچنان از جاى خود حركت نكردم.
مرد به همسرش گفت: اگر حيوانى بود، حركت مى‌كرد و حال آنكه هر دو تير به او اصابت كرد. بعد به زنش گفت: فردا صبح به سراغ دو چوبه تير برو و آنها را بياور كه سگها نشكنند، بعد وارد خيمه خود شد. شبانگاه افراد قبيله دامهاى‌