سرداران صدر اسلام(ج8) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٨١
قرار داشت در هم شكست، بگونهاى كه آن را با قلب سپاه در آميخت. معاويه نگران شد و به دلاوران سپاهش فرمان داد كه همگى يكپارچه حبيب را يارى كنند، آنها بر جناح راست عراق يورش بردند، و ايشان را از جاى خود عقب راندند. اما عبدالله در رأس سيصد تن پايدارى كردند، و سرافراز و استوار در مواضع خود باقى ماندند. «١» عبدالله و برادرش عبدالرحمان، پيش از آغاز جنگ به حضور على عليه السلام رسيدند و به آن حضرت گفتند:
تا كى جنگ با اين گروه را به تأخير مىاندازى؟! على عليه السلام به آنان گفت: شتاب مكنيد.
عبدالله گفت:
ديگر منتظر چه هستى در حالى كه مردان با بينش و اهل قرآن همراه تو هستند؟ آن حضرت فرمود:
ابو علقمه! «٢» آرام باش. عبدالله گفت:
نظر من اين است كه با اين گروه جنگ كنى، و اجازه دهى كه به ايشان شبيخون زنيم. آن حضرت در پاسخ فرمود:
اى ابوعلقمه! بر آنان شبيخون مزن، زخميان ايشان را مكش، و فراريانشان را دنبال مكن. «٣» شهادت علامه امينى (ره) درباره بلند مرتبگى عبدالله چنين مىنويسد: در شرافت اين