سرداران صدر اسلام(ج8) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٨
رزمندگان شركت كننده در سريه به صورت آماده باش و در انتظار فرمان بودند كه با گفتن تكبير توسط غالب بن عبداللَّه يكدفعه صداى پرصلابت «اللَّه اكبر» رزمندگان در آن صحراى بيكران، طنينانداز شد و زمين زير پاى آنان به لرزه درآمد.
آرى حمله آغاز شده بود و شمشيرهاى تيز و برّان از نيام كشيده شده بودند.
اين بار دشمن با بشير طرف نيست، بلكه با فرماندهى مقتدر، مدير و مدبّر به همراه دويست جنگاور شجاع روبروست.
طولى نكشيد كه چهار پايان و شتران بنى مُرّة كه كنار چاههاى آب بسته شده بودند، محاصره شدند. مردان طايفه به دفاع از خود برخاستند و درگيرى ساعتى به طول انجاميد. دليران اسلام در حالى كه شمشير مىزدند و فريادشان به شعار «أمِتْ، أمِتْ» (بميران، بميران) بلند بود طاغيان بنى مره را محاصره كردند، گروهى به هلاكت رسيدند و عدهاى ديگر به اسارت رزمندگان درآمدند و چهارپايان و غنايم ديگر به دست مسلمانان افتاد.
«اسامة بن زيد سرداران صدر اسلام(ج٨) ٧١ مردى زيرك ص : ٧١ » يكى از ياران غالب بن عبداللَّه در اين سريه بود. «١» او به دليل تعقيب فردى از افراد دشمن كه نامش «لَهْيَك بن مِرْداس» بود، از صحنه جنگ دور شد.
پس از پايان درگيرى و نشستن گرد و خاك جنگ، فرمانده سراغ اسامه را گرفت ولى از او خبرى نبود. ساعتى از شب گذشته بود كه اسامه آمد، غالب او را به سختى ملامت كرد و گفت: متوجه آنچه گفته بودم نشدى؟! اسامه در پاسخ گفت:
من در تعقيب مردى از دشمن بودم كه مرا مسخره مىكرد، همين كه نزديك او رسيدم و با شمشير ضربهاى به او زدم، گفت: لا اله الّا اللَّه