سرداران صدر اسلام(ج8) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٢٣
بنشيند. من اين شمشير را به هزار درهم خريدهام و اسبم را نيز به هزار درهم خريدارى كردهام. سوگند به خدايى كه به وسيله تو بر من منت نهاد، از تو جدا نمىشوم تا پوست از تنم كنده شود. «١» سپس امام به خيمه زينب كبرى (س) وارد شد و نافع در بيرون خيمه نگهبانى مىداد.
زينب كبرى عرضه داشت: آيا ياران خود را آزمايش كردهاى؟ مىترسم فردا فرار كنند.
امام فرمود: آرى به خدا سوگند آنها را آزمودهام، من از آنها جز دلاورى و استوارى چيز ديگرى سراغ ندارم. آنان مانند كودك شيرخوارى كه به پستان مادر علاقهمند است، براى كشته شدن در پيش من مشتاق هستند.
نافع گويد: من وقتى اين گفتگو را شنيدم، گريهام گرفت و نزد حبيب بن مظاهر آمدم و آنچه از امام و خواهرش زينب شنيده بودم برايش نقل كردم.
حبيب گفت: به خدا قسم اگر منتظر فرمان امام نبودم همين امشب با شمشيرم به دشمن حمله مىكردم.
به حبيب گفتم: الان امام پيش خواهرش زينب است و گمان مىكنم زنان ديگرى نيز حضور داشته باشند، بهتر است تو با گروهى از يارانت كنار خيمه آنان بروى و دوباره اظهار وفادارى كنى تا دل زنان خوشحال باشد.
حبيب، ياران امام را كه درون خيمهها بودند، به بيرون دعوت كرد، آنان آمدند. حبيب به افراد بنى هاشم گفت: از شماخواهش مىكنم بدرون خيمهها بازگرديد و بقيه بمانند.
پس از آن، حبيب گفتار نافع را براى آنان نقل كرد.