سرداران صدر اسلام(ج8)

سرداران صدر اسلام(ج8) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٢٢

پرتوان نافع زخمى شد. «١» و بدينسان ياران و فداكاران حسينى اين مأموريت خطير را پيروزمندانه و به طرز شايسته‌اى انجام داده و با مشكهاى پر به طرف خيمه‌ها بازگشتند. «٢» نيمه شب عاشورا شب عاشورا از نيمه گذشته بود. مجاهدان الهى در اعماق آن شب پهناور و دير پاى، هر يك در گوشه‌اى با خداى خود به راز و نياز مشغول بودند و روح خود را براى مبارزه سرسختانه فردا صيقل مى‌دادند.
همان شب حضرت امام حسين عليه‌السلام در تاريكى به منظور بررسى فراز و نشيبهاى محل نبرد از خيمه‌ها دور شد. نافع بن هلال، پشت سر امام راه افتاد و خود را به امام رساند. حضرت پرسيدند: براى چه آمده‌اى؟
نافع گفت: اى فرزند رسول خدا! آمدن شما به سوى لشگر اين ستم پيشه (عمر بن سعد) مرا نگران ساخت (نكند دشمن در كمين شما باشد).
امام فرمود: آمدم تا پستى و بلندى اطراف خيمه‌ها و ميدان نبرد را بررسى كنم تا از مكر و كمين دشمن به هنگام جنگ در امان باشيم.
حضرت در راه بازگشت به طرف خيمه‌ها در حالى كه دست نافع را مى‌فشرد، فرمود: به خدا قسم اين شهادت وعده‌اى تخلف ناپذير است. سپس امام رشته كوههايى را كه از دور ديده مى‌شد به نافع نشان داد و فرمود:
نمى‌آيى در اين تاريكى شب، بين اين دو كوه بروى و جان خود را به در برى؟
نافع خود را روى قدمهاى آن حضرت انداخت و گفت: مادرم به عزايم‌