سرداران صدر اسلام(ج8) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٠٤
پس [امام] حسين (ع) يك طرف، ما هم در سمتى ديگر منزل كرديم. هنگامى كه ما، مشغول غذا خوردن بوديم، فرستاده امام نزد ما آمد، سلام كرد وداخل شد و گفت: اى زهير پسر قين! ابا عبدالله حسين بن على، تو را بسوى خود فرا خوانده است.
راوى مىگويد: پس هر كس هر چه در دست داشت بر زمين انداخت و همه خشك و حيرت زده شدند.
ابو مخنف مىگويد: «دَلهم» دختر عمرو، همسر زهير، به من گفت: به زهير گفتم: آيا فرزند رسول خدا (ص) بسوى تو پيام مىفرستد و تو را مىخواند امّا تو نمىروى؟! سبحان الله! چه مىشود اگر بروى و سخن وى را بشنوى و بازآيى؟
آنگاه زهير برخاست و بسوى امام رفت ولى اندك زمانى بعد با خوشحالى و روى گشاده برگشت. سپس دستور داد، تا خيمه و لوازم و اثاث وى را پيش آوردند و به سوى [امام] حسين عليه السلام بردند.
آنگاه زهير به زنش گف: «انْتِ طالِقٌ» يعنى تو را طلاق دادم، پيش بستگانت برو كه نمىخواهم به سبب من آسيبى به تو برسد.
بعد رو به ياران خود كرد و گفت: هر كس از شما كه مايل است، با من بيايد وگرنه اين آخرين ديدار ما است. سپس افزود: حال قضيّهاى براى شما تعريف كنم زمانى كه به «بَلَنْجر» حمله برديم و خدا پيروزمان كرد و غنيمتها گرفتيم؛ سلمان باهلى به ما گفت: از پيروزى كه خدا نصيبتان كرد و غنايمى كه گرفتيد خرسند شديد؟
گفتيم: آرى. گفت: هرگاه جوانان خاندان محمّد را درك كنيد خرسندى و لذّت جنگيدن در ركاب آنان برايتان از غنايم بدست آمده بيشتر خواهد بود و من نيز شما را به خدا مىسپارم.
زهير گفت: به خدا قسم! پس از آن پيوسته سلمان پيشاپيش قوم جنگيد تا كشته شد. «١»