ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧ - دور فرمانروايى عشق است
باران عشق
|
با نام نور و رايحه، يا حضرت بهار! |
فرزند صبح، صادره از عشق بىشمار |
|
|
امّا غرض، نه اينكه شكايت كنيم، نه! |
جمعى علاقهمندِ بهاريم و بىقرار |
|
|
عاشق، اسير ... مَخلَص گفتار: در به در! |
آقا، چه سخت مىگذرد چرخ روزگار! |
|
|
اين چندمين روايت بُغض است؟ بگذريم |
باران عشق! يك نمه، امّا فقط ببار |
|
|
ما كور، كر ... لياقت ما را به رُخ نكش |
از رويتان نه ما، كه جهان شر و خاكسار ... |
|
|
خوب است، خوب من! كه كمى مهربان شويد |
با شب نشستگانِ پريشان در حصار |
|
|
از شش جهت به پنجره بنبست مىوزد |
ما پيلههاى حبس، شماييد آشكار |
|
|
خورشيد حاضر است، ولى جُرأت نگاه |
نشكفته بس كه بهشت نشستيم در غبار |
|
|
از ما به تكسوار ... به گوشيد؟! اين طرف |
افتاده ديگر از نَفَس انسانِ بىمدار |
|
|
دنيا به سمت بمب تهىها رها شده |
فردا- زمانِ هيچ! و يك، دو، سه- انفجار! |
|
|
ما بد، شما كه آخر روديد، بشكنيد |
اين سدّ پلكهاى شب خالى از سوار |
|
|
ديگر سكوت و آنچه شما حُكم مىكنيد |
- يك قطره حقير، از اين نسل بىقرار- |