ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٧ - رسول يار
د از اين نامه، مرحوم آيتالله سيد ابوالحسن اصفهانى از تصميم خود منصرف مىشوند.
آيا خود آيتالله سيد ابوالحسن اصفهانى هم با حضرت، بدون واسطه ارتباطى داشتند؟
بله؛ بنابر آنچه كه نقل مىكنند، ايشان بىارتباط نبوده است.
در اين صورت، چرا آن نامه، با واسطه حاج شيخ محمد كوفى به دست ايشان مىرسد و چرا مستقيماً به خود ايشان نمىدهند؟
در صورت صحت اين انتساب، مطمئناً حكمتى داشته است. مثلًا شايد بر اينكه اين نامه دست به دست بگردد، عنايتى داشتهاند.
آيا اين نامه را كسى غير از مرحوم سيد ابوالحسن اصفهانى هم ديده بود؟
بله؛ مرحوم آيتالله حاج شيخ كاظم تبريزى كه از علمايى بود كه چند سال قبل در قم فوت كرد، نقل مىكرد كه در جوانى رفيقى پيرمرد داشتيم كه روحانى صاحب علم و فضلى بود و سخنرانىهاى بسيار خوبى داشت. او ساكن تهران بود و من در نجف مشغول تحصيل بودم. يك بار به ديدن من آمد و با هم به محضر مرحوم حاج سيد ابوالحسن اصفهانى رسيديم. اين پيرمرد كه با مرحوم سيد ابوالحسن بسيار رفيق بود، به ايشان گفت: «مىخواهيم آن نامه را ببينيم». مرحوم سيد ابوالحسن، بلند شدند و از صندوقچهاى نامه را بيرون آوردند و ما نامه را ديديم. اين قضيه را مرحوم آيتالله شيخ كاظم تبريزى نقل مىكرد.
آيا همه نامههاى حضرت، اينطور كوتاه هستند؟
اين نامه اين طور بود؛ ولى در ساير توقيعات حضرت، نامههاى مفصّل هم ديده مىشود.
آيا مرحوم حاج شيخ محمد كوفى، تشرفهاى ديگرى هم داشته است؟
بله؛ از ايشان موارد ديگرى هم نقل شده است.
آيا تشرف در مسجد كوفه كه فرموديد، اوّلين تشرف ايشان بوده است؟
دراينباره اطلاعى ندارم.
اگر از ديگر تشرفات مرحوم كوفى چيزى در خاطر داريد، لطفاً بيان بفرماييد.
آشيخ محمد كوفى زمانى كه نجف بود، به حجره حاج شيخ رضا توحيدى تبريزى تشريف مىبرد و بيشتر با او مأنوس بوده است.
اين آقاى توحيدى براى يكى از رفقا تعريف كرده بود كه در يك جلسهاى با آشيخ محمد كوفى صحبت مىكرديم. من براى آب آوردن، ظرفى برداشتم و بلند شدم بروم. آشيخ محمد كوفى گفت: «كجا مىخواهى بروى؟» گفتم: «مىخواهم آب بياورم بخوريم». ايشان گفت: «ظرف را بده به من و بنشين». ظرف را از من گرفت و در حالى كه با چهار انگشتش لبه داخلى ظرف را گرفته بود و با انگشت شست، لبه بيرونى ظرف را، به من اشاره كرد كه: «بيا آب بخور». گفتم: «چه بخورم؟» گفت: «به شما مىگويم بخور». يك وقت ديدم از سر پنجههاى حاج شيخ محمد، آب به داخل كاسه مىريزد. آشيخ محمد كوفى تعريف مىكردند خدمت حضرت نشسته بودم و براى آب آوردن ظرفى را برداشتم. حضرت، ظرف را از من گرفتند و به همين طريق ظرف را نگه داشتند و فرمودند: «بخور» و آب، از سر انگشتان مبارك حضرت به داخل ظرف مىريخت و من نوشيدم. بسيار گوارا بود.
درباره مرحوم شيخ محمد كوفى و ارتباطتان با ايشان بيشتر بفرماييد.
مرحوم شيخ محمد كوفى زمانى كه ايران تشريف آوردند، به حجره پدر من، مرحوم حاج ملاباقر مىآمد و من، آن موقع هفده ساله بودم. پس از آن هم كه در نجف، مشغول تحصيل بودم، گاهى به خدمت ايشان مىرسيديم. او پيرمردى كوتاه قد و سمين[١] بود و موقع صحبت كردن با من، چشمهايش را تنگ مىكرد و كمى هم تند صحبت مىكرد.
آيا مطلب يا توصيه خاصى از ايشان در ذهن داريد؟
بله؛ زمانى در همان ايام جوانى از ايشان راه وصول به ديدار حضرت بقيةالله- ارواحنا فداه- را پرسيدم و ايشان فرمود: «كار خاصى لازم ندارد، همه واجبات را انجام بده و محرّمات را ترك كن؛ به مستحبات عمل كن و از مكروهات دورى نما، آن وقت راه باز مىشود».
بنده با شوخى به ايشان عرض كردم: «اين كار خيلى مشكل است» و مثلى آوردم و راه نزديكترى خواستم. ايشان در جواب فرمود: «بله» و سپس گفت: «نماز شب را بسيار مواظبت كن».
از اينكه وقت عزيزتان را در اختيار ما قرار داديد بسيار ممنون و متشكريم.
پى نوشتها:
برگرفته از: دوماهنامه اخلاقى- تربيتى خُلُق، ش ٦.
[١]. كنايه از اينكه خواب مختصرى برود.
[٢]. چاق.
در سفرى كه به اصفهان داشتم رفتيم خدمت آيت الله ناصرى. ايشان خيلى خوش مشرب و شوخ طبعند. يك لطيفه اصفهانى هم برايمان گفتند. وقتى براى گرفتن عكس اجازه خواستم گفتند شخصى از يكى از بزرگان اجازه گرفت كه از ايشان عكس بگيرد. به او فرمودند: «سالبه جزييه عكس ندارد!»
يكى دو خاطره گفتند كه نقلش بد نيست. فرمودند هنگامى كه نجف بودم به درس مرحوم آيتالله محمود شاهرودى مربوط به مى رفتم. (اين ماجرا احتمالًا حدود پنجاه سال پيش است) من كه كمرو بودم معمولًا سؤالاتم را پس از پايان درس از استاد مى پرسيدم. يك روز بعد از درس رفتم جلو و گفتم سؤالى دارم. ايشان كه سبيل مىكشيدند فرمودند صبر كن سبيلم را بكشم بعد در راه سؤالت را مطرح كن. (توضيح ضرورى از آيتالله ناصرى مخصوص دوستان اهل دخان: سبيل وسيلهاى است شبيه چپق كه در عراق وجود داشته و تفاوتش با چپق اين است كه سفالى است و از گل ساخته شده. در ضمن براى استعمال در آن ذغال مىگذارند و در كنارش توتون قرار مى دهند و مصرف مىكنند!) در راه سؤاالتم را پرسيدم. تا اينكه شخصى جلو آمد و به ايشان گفت يك سؤال فقهى دارم. ايشان فرمودند سؤالت را بپرس. هنگامى كه سؤالش را مطرح كرد ايشان گفتند جواب اين سؤال را نمىدانم. به رساله مراجعه كن. من خيلى تعجب كردم. چون مرحوم آيت الله شاهرودى بزرگ ترين فقيه زمان خود بود و فقه مانند موم در دستش بود. حداقل مى توانست حكم به احتياط بدهد. آيت الله ناصرى فرمودند من فكر مى كنم ايشان اين كار را براى تربيت من انجام دادند. خاطره ديگرى هم نقل كردند. فرمودند چند سال پيش كه مشرف شده بودم به مشهد مقدس نمازهاى مغرب را پشت سر آيتالله مرواريد مى خواندم. روزى هنگامى كه مشغول زيارت قبر مرحوم آيتاهلل نخودكى اصفهانى در صحن اسماعيل طلا بودم، مرد چاقى را ديدم كه كاله شاپو به سر داشت و كرواتى زده بود. جلو آمد و گفت آشيخ! سؤالى دارم. گفتم سلام عليكم! يادم نيست جواب سلامم را داد يا نه. در نهايت سؤالش را پرسيد. جواب سؤالش را نمى دانستم. گفتم نمى دانم! گفت پس براى چه اين عمامه را سرت گذاشته اى. به او گفتم عمامه من كوچك است. به اندازه معلوماتم است. اگر قرار بود به قدر مجهولاتم عمامه بگذارم بايد تمام دنيا را روى سرم مى گذاشتم!