ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٠ - باغ صاحبيّه
مىكردم، در وقت دخول- به خاطر رعايت حقّ عالِم از براى شيخ استاد و به هنگام خروج، به جهت رعايت حق تشريب (=آبرسانى) براى سيّد، فاتحهاى مىخواندم تا اينكه روزى از روزها در امر معاش به مشكل و سختى برخوردم و راه چاره بسته گرديد. وقت خروج از صحن مطهر، چون به نزديك قبر سيّد رسيدم [به ناگاه] ملتفت و ملهم شدم كه بايد تدبير اين مشكل را بر عهده سيّد گذاشت و اگر سيّد آن مشكل را كفايت نكرد، ديگر نبايد براى سيّد فاتحهاى بخوانم، زيرا كسى كه در عالم ارواح اين قدر، قدرت ندارد نبايد براى او فاتحهاى مخصوص خواند. اين سخنان را با خود گفتم و رفتم، اتفاقاً همان شب در خواب ديدم كه شخصى [به در خانه ما آمد] و پولى آورد و گفت: اين را سيّد فرستاده است.
پس از بيدارى، شخصى آمد و به قدر حاجت [براى من] پولى آورد و داد و رفت، دانستم كه اين حواله از همان جناب بوده است. [پس از اين قضيّه] حسنظنّ من نسبت به سيّد، زيادتر از سابق گرديد و رشته فاتحه را قطع نكردم». ١٠
باغ صاحبيّه
مرحوم علّامه ميثمى عراقى ماجراى باغ صاحبيّه را خود از زبان ملّا محمّدباقر بهبهانى شنيده و چنين نقل نموده است: «ملّا محمّد باقر، نظر به اخلاصى كه به امام عصر (ع) داشت، باغى در ساحل هنديه و در بعضى نواحى مسجد سهله احيا و غرس كرده بود كه آن را به نام نامى آن بزرگوار «صاحبيّه» نام كرده بود. [ايشان] به جهت مخارج آن باغ و ضعف كسب و كثرت عيال، در اواخر كار مديون و پريشان حال شده بود تا آنكه چنان اشتهار يافت كه حضرت صاحبالامر (ع) «باغ صاحبيّه» حاج ملّا محمّد باقر را خريدار شده و پس از زمانى مشهور گرديد كه آن حضرت قرض او را ادا نموده [است].
اتفاقاً در آن اوقات كه سيّد جليل، حاج سيّد اسدالله شفتى اصفهانى در نجف بود، حقير چون فراغت و معاشرت با مردم نداشتم در مقام تحقيق بر نيامدم تا آنكه سيّد مذكور هم از نجف به اصفهان رفتند و زمانى بر اين گذشت. [از قضا] روزى در مسجد شيخ نعمت طُرَيحى- كه نزديك خانه حقير است- مجلس ختم و فاتحهاى برقرار بود و حقير هم براى فاتحه به آنجا رفتم و حاج ملّا محمّد باقر را در آنجا ديدم. پس از ختم و تفرقه مردم، مسجد خلوت گرديد و حقير هم از براى خود فراغتى ديدم، از آنجا كه ذكر واقعه [باغ صاحبيّه] به صورت مختلفى مسموع مىگرديد، شرح واقعه را از «حاج ملّا محمّدباقر» پرسيدم و [ايشان] به اين نهج (=ترتيب) تقرير نمود:
من به خاطر بدهكارىها و گرفتارىهايى كه اين اواخر پيدا كردم، مضطرب بودم كه مبادا مديون و بدهكار به مردم بميرم. لذا از آنجايى كه اين باغ را به نام ايشان كرده و همچنين جلد آخر كتابخود را «الدمعة الساكبة» در احوال ايشان نوشته بودم به امام عصر (ع) متوسّل گرديدم. روزى يكى از باغبانهاى اين باغ- كه پيرمردى يزدى و صالح است- و روزها در آنجا باغبانى كرده، شبها در مسجد سهله، بيتوته مىنمايد، آمد و گفت: «امروز بعد از نماز صبح در سكّوى وسط حيات مسجد نشسته بودم كه ناگاه شخصى آمد و گفت: «حاج ملّا محمّد باقر اين باغ را نمىفروشد؟» گفتم: تمام آن را نه، امّا گويا قسمتى از آن را چون قرض دارد مىخواهد بفروشد.
آن شخص گفت: «پس تو نصف آن را از جانب او به مبلغ يكصد تومان به من بفروش و پول آن را بگير و به او برسان».
عرض كردم: بنده وكالتى از او در فروش باغ ندارم.
گفت: «شما بفروش و پولش را بگير، اگر اجازه نداد، پول را برگردان».
عرضه داشتم: براى معامله بايد سند و شهودى در كار باشد و تا خود او حاضر نباشد، درست نيست.
فرمود: «ميان من و او سند و شهودى لازم نيست» و هر قدر اصرار كرد قبول نكردم، سرانجام گفت: «من پول را به تو مىدهم و تو را در خريد باغ وكيل مىكنم اگر حاجى فروخت، براى من بخر و الّا پول را برگردان».
با خود گفتم: گرفتن پول مردم هزار دردسر دارد، به همين خاطر قبول نكردم و عرض كردم: من همه روزها، صبح در اينجا هستم، نظر او را مىپرسم و پاسخ را به شما مىرسانم. آن شخص با شنيدن اين پاسخ برخاست و از مسجد خارج شد.
حاج ملّا محمّد باقر گفت: «چون باغبان يزدى اين جريان را براى من تعريف كرد [ناراحت شدم] و گفتم: چرا باغ را از طرف من نفروختى؟ چرا معامله را قبول نكردى؟ [تو كه مىدانى] من به تنهايى از عهده مخارج اين باغ بر نمىآيم و از طرفى هم بدهكارم، تازه هيچكس تمام باغ را به اين قيمت نمىخرد تا چه رسد به نصف آن؟
پيرمرد يزدى گفت: تو در فروش باغ به من اجازه و وكالتى نداده بودى و من هم دخالت و فضولى را مناسب [شأن] خود نديدم، حالا كه خودت راضى هستى، اگر فردا- كه موعد پاسخ است- آمد، به او مىگويم.
به باغبان گفتم: هر طور شده او را پيدا كن و معامله را انجام بده. هر جور كه او مىخواهد من راضىام و مضايقهاى ندارم و اگر هم خواست با هم به نجف بياييد تا نزد هر كس كه او مىخواهد برويم و معامله را به آخر برسانيم.
فردا باغبان آمد و گفت: هر چه در سكّوى مسجد منتظر ماندم، نيامد.
به او گفتم: او را قبلًا جايى نديده بودى، نمىشناسى؟
گفت: تا به آن روز، او را نديده بودم و شناختى هم از وى ندارم.
گفتم: خوب، برو نجف، و در مسجد و باغهاى اطراف آن جستجويى كن شايد او را بيابى، يا بشناسى.
باغبان رفت و پس از مدتى برگشت و گفت: از هر كس سراغ او را گرفتم، نشناختند و از او خبريبه دست نياوردم.
من هم نااميد و خيلى ناراحت و متاسّف شدم، زيرا اگر اين معامله انجام مىگرفت هم بدهىهاى من پرداخت مىشد و هم مخارج باغ سبك مىگرديد. تا اينكه پس از تأسف و تحيّر و گذشت مدّتى از آن جريان، شبى در مورد بدهكارىها و گرفتارىها و پريشانى احوال خود فكر مىكردم كه خواب مرا در ربود. اتفاقاً در خواب ديدم كه شرفياب خدمت مولاى خود، حضرت صاحبالامر (ع)