ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٦ - رسول يار
رسول يار
گفتوگو با حضرت آيتالله محمّد ناصرى دولتآبادى
اشاره:
نام شيخ محمد كوفى براى بسيارى از دلدادگان حضرت ولىعصر (ع) غريب نيست. او كسى است كه واسطه رساندن نامه حضرت مهدى (ع) به مرجع بزرگوار شيعه، آيتالله العظمى سيد ابوالحسن اصفهانى (مديسهاى) است. علاوه بر آن، تشرفها و حالاتى از وى، در سينه برخى مرتبطان با او به يادگار مانده است. در اين رابطه، گفتوگويى- هر چند كوتاه- با حضرت آيتالله ناصرى دولتآبادى از اساتيد بنام حوزه علميّه اصفهان و از صاحبنظران معارف مهدوى صورت گرفته است. اين عالم بزرگوار در سنين جوانى در نجف اشرف با مرحوم كوفى مرتبط بوده و نكات جالبى از او در سينه دارند كه متن آن تقديم خوانندگان گرامى موعود مىگردد.
با تشكر از اينكه وقت گرانقدر خود را در اختيار ما قرار داديد. درباره مرحوم شيخ محمد كوفى، تشرفى معروف است كه در مسجد كوفه داشته است. لطفاً در ابتداى صحبت از آن تشرف براى ما بگوييد.
آنچه از اين تشرف در ذهن دارم اين است كه ايشان مىگفت:
شب بيست و يكم يا بيست و سوم ماه مبارك رمضان كوفه بودم. با خود گفتم: بهترين كار، اين است كه امشب، براى احيا، در مسجد كوفه باشم. از كوفه، به مسجد كوفه رفتم. افطار و سحرى را برداشتم و يك اتاق گرفتم. افطارى خوردم و گفتم: «پيرمردى هستم و خيلى توان ندارم. كمى استراحت كنم و براى اعمال سحر بلند شوم». خوابم برد. بيدار كه شدم، ديدم هوا روشن است. خيلى ناراحت شدم و گفتم: «چه خاكى به سرم شد! آمدم كمرم را روى زمين بگذارم[١] و براى اعمال شب قدر آماده شوم؛ ولى محروم شدم». با عجله بلند شدم از مسجد بيرون بروم براى تطهير و وضو گرفتن، تا قبل از آفتاب زدن، نماز صبحم را بخوانم. در اين بين، ديدم در مقام غير معروفه حضرت امير (ع) يك نفر خوابيده و عبايش را تا سينه كشيده است. دو نفر هم خيلى مؤدب بالاى سرش نشستهاند. من رسيدم و سلام كردم. جوابم را دادند. «عليكالسلام آشيخ محمد! بفرماييد». من نفهميدم جريان چيست و اصلًا يادم رفت كه آفتاب دارد مىزند و بايد بروم نماز بخوانم. رفتم نشستم و گفتم: «اين آقا كيست كه خوابيده است؟» به عربى گفتم (چون خود ايشان نيز عرب بود). آنها گفتند: «ايشان آقاى عالَم است». پيش خود گفتم: «اينها عرب هستند و نمىفهمند و دقت ندارند. حتماً مىخواهند بگويند: ايشان آقاى عالم است. گفتم: «ايشان آقاى عالِم هستند؟» گفتند: «نه آشيخ محمد! ايشان آقاى عالَم است». باز هم نفهميدم. ديدم آقا بلند شدند و آب آوردند. ايشان ميل فرمودند و رو به من گفتند: «بگير بخور». گفتم: «نمىخواهم». (آشيخ محمد كوفى، فكر مىكرد كه امروز، روز ماه رمضان است و چون هوا روشن شده بود، از پذيرفتن و خوردن آب امتناع كرد. آن دو نفر گرفتند خوردند. يك نفر از اين دو نفر به آن آقا گفت: «آقا! اجازه مىدهيد كه آشيخ محمد را با خود ببريم؟» فرمودند: «بايد سه امتحان بدهد» پيش خود گفتم: «اينها به يكديگر چه مىگويند؟» با كسب اجازه، بلند شدم براى تطهير و وضو. همين كه پايم را بيرون گذاشتم، ديدم آسمان تاريك است. بسيار تعجب كردم. برگشتم؛ ديدم؛ مسجد هم كاملًا تاريك است. از كسى پرسيدم: «ساعت چند است؟» گفت: «دو ساعت از شب رفته است». بسيار غبطه خوردم و بر سرم زدم؛ ولى هيچ فايده نداشت.
درباره آن امتحان كه آقا فرمودند، آيا اطلاع داريد كه چه بود و نتيجهاش چه شد؟
مرحوم حاج ملا باقر [=پدر حضرت آيتالله ناصرى] از آشيخ محمد كوفى سؤال كردند: «از امتحان درست درآمدى؟» او گفت: «خير، آقاى حاجى».