ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦١ - مناجات الرّاغبين
هستم و آن بزرگوار به من توجّهى كرده، فرمودند: «حاج ملّا باقر! پول باغ نزد حاج سيّد اسدالله مىباشد، برو از او بگير!»
اين سخن را بفرمود و من از خواب بيدار شدم و [به سبب ديدن اين خواب] خيلى خوشحال و مسرور گرديدم.
امّا بعد از كمى تأمل با خود گفتم، شايد اين خواب، از باب حديث نفس و اثر خيال بوده باشد و اظهار آن به سيّد، باعث بدگمانى او نسبت به من بشود و تصوّر كند كه نقل اين خواب را وسيله درخواست كمك از او كردهام، زيرا من براى تصديق اين مدّعا و اثبات اين ادّعا، چيزى در دست ندارم. امّا دوباره با خود گفتم: سيّد مرد بزرگى است و مرا مىشناسد و مىداند كه من اهل اين حرفها نيستم، ضمناً ديدن سيّد و حكايت خواب هم ضررى ندارد، زيرا من دروغى نگفتهام تا نزد خدا مؤاخذه شوم.
خلاصه آنكه مصمّم شدم، نزد ايشان بروم و خواب خود را براى او تعريف كنم. خانه سيّد در مسير مغازه كتابفروشىام بود. به همين خاطر، به نيّت ديدن سيّد بعد از نماز صبح به طرف مغازه به راه افتادم.
به در خانه سيّد كه رسيدم، توقفى كردم و آهسته حلقه در را به صدا درآوردم. ناگهان صداى ايشان از ايوان بالاى خانه بلند شد كه مىگفت: «حاج ملّا محمدباقر هستى، بايست كه آمدم».
چون صداى سيّد را شنيدم با خود گفتم، شايد از روزنه سر كوچه، مرا ديده است.
سيّد سريعاً- در حالى كه لباس راحتى در تن داشت- از پلّه پايين آمد و در را باز كرد. [و قبل از آنكه صحبتى شود و يا من خواب خود را براى او تعريف كنم] كيسه پولى را در دست من نهاد و فرمود: «كسى نداند» بعد هم بدون اينكه چيزى بگويد در را بست و رفت.
چون كيسه را آوردم و پولها را شمردم، دقيقاً يكصد تومان در آن بود. و تا زمانى كه سيّد اسدالله شفتى اصفهانى زنده بود اين واقعه را به كسى نگفتم، اگرچه از تقسيم آن پول به طلبكاران و از قراين ديگر، بعضى از افراد آگاه شده بودند و براى يكديگر نقل مىكردند. تا اينكه بعد از فوت سيّد، اين خبر كاملًا انتشار يافت». ١١
علامه آقا بزرگ تهرانى در پايان ماجراى باغ صاحبيّه آورده: «اين باغ تا ساليان دراز در دست او و بعد از وى در دست فرزندان او بود و مردم كه جريان را مىدانستند به قصد تبرّك به آن باغ مىرفتند و از ميوههاى آن مىخوردند و من امروز [دقيق] نمىدانم كه آن باغ حالا كدام است و چه شده و در دست كيست.» ١٢
شفاى فرزند به عنايت امام عصر (ع)
اين قضيّه از «نجمالثاقب» نورى روايت مىشود و علامه آن را از زبان خود او شخصاً شنيده، به دنبال آن نوشته، مرحوم محمّد باقر بهبهانى هم اين واقعه را در كتاب «الدمعة الساكبة» خود در احوال حضرت حجّت (ع) آورده است:
«از معجزات آن حضرت كه خود مشاهده كردم، آن بود كه تنها فرزند پسرم- على محمد- بيمار شد و بيمارى او رو به افزايش بود و اين جريان بر حزن و اندوه من مىافزود تا اينكه از عافيت و بهبودى او نااميد شدم و كار بدانجا رسيد كه از سادات و علما براى او طلب شفاعت مىكردم. بيمارى او ده روز به طول انجاميد و شب يازدهم [وضعيت] او سخت و حالش سنگين و اضطراب و التهابش شديد شد. راه چاره بر من بسته شد و به حضرت قائم (ع) پناه و التجا بردم. از نزد بيمار با نگرانى بيرون رفتم و بر بالاى بام خانه، بىقرارانه به آن جناب متوسّل گرديدم و با ذلّت و مسكنت او را مىخواندم: «يا صاحبالزّمان أغثنى يا صاحبالزّمان أدركنى» [پس از توسل به آن حضرت] از پشت بام به پايين آمدم و نزد پسر رفتم، و پيش روى او نشستم. ديدم نفس او ساكن [شده] و حواسش به جا است و عرق [عافيت] كرده و به دنبال آن كاملًا خوب شد، پس خدا را بر اين نعمت بزرگ شكر كردم». ١٣
پىنوشتها در دفتر مجله موجود است.
مناجات الرّاغبين
خداوندا! اگر توشهام در سفر به درگاهت اندك است، ولى خوشبينم به اعتماد و توكّل بر تو و اگر جرمم مرا به هراس شكنجهات انداخته، ولى اميدواريم به تو به من اعلان امان از كيفر تو را نموده است و اگر گناهانم مرا پيرامون عقابت كشانده، ولى حسن اعتماد مرا به ثوابت آگاهى داده. هماكنون من خود را در معرض نسيم عنايت و لطفت قرار داده و تقاضاى باران جود و رحمتت مىنمايم و معتمد بر بخششها و نيازمند به سرپرستى توام. آنچه بخشيدى به من از كرم خودت، پس سلب نكن آن را و آنچه به بردبارى خود بر من پوشاندى، پردهدرى مكن و آنچه مىدانى از زشتكاريم برايم بيامرز.
خدايا! طلب شفاعت مىنمايم به درگاه تو و پناه مىبرم به درگاه تو از خودت و به درگاه تو آمدم به طمع احسان توام و راغب در بخشش تو و طالب باران رحمتت و از ابر بخشش و فضلت خواستار رضايتم و عازم آستانت هستم.
گزيدهاى از «مناجات الرّاغبين» امام سجّاد (ع).