ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٨ - مدعى مهدويّت در يمن (٢٠٠٤ م)
ب- جوان مدّعى: روز يكشنبه ٢/ ٥/ ٢٠٠٤ پس از نماز عشا در مسجد الازهر، فردى نسبتاً جوان به دكتر على جمعه حمله كرد و پيش از آنكه محافظان جمعه بتوانند خود را به او برسانند، چند ضربه مشت به وى وارد ساخت.
اين شخص، امير عبدالعظيم ٣٠ ساله بود كه براى اقامه نماز عشا به امامت دكتر على جمعه وارد مسجد شده بود. پس از نماز، على جمعه به ايراد سخنانى پرداخت كه در اواخر درس، ناگهان اين جوان به او حمله كرد و با مشت ضرباتى به او وارد ساخت و همچنان كه او را مىزد، مىگفت: «من مهدى منتظر هستم و تو به عنوان مفتى مصر، وظيفهات را به جا نياوردهاى». وى سپس سخنانى نامفهوم را بر زبان راند تا آنكه محافظان على جمعه وارد كار شدند و او را تحويل پليس دادند. پس از بازجويى، مشخص شد اين جوان، اهل شهر «المحلة الكبرى» در استان الغربية بوده كه در آن وقت براى كار، در قاهره سكونت داشته است. پس از اتمام بازجويى، متهم به دادگاه «الدرب الاحمر» انتقال داده شد تا سلامت عقلى و روانى او مورد بررسى قرار گيرد و نقاط مبهم اين حادثه عجيب نيز روشن شود.[١]
مدعى مهدويّت در يمن (٢٠٠٤ م)
الف- محمود المفلحى: در ده سال گذشته، برخى از بيماران روانى يمنى، مدّعى شدهاند مهدى منتظر (عج) هستند، امّا بيشتر آنها مشهور نشدهاند، زيرا كارهاى خارقالعاده يا متمايزى نداشتهاند. يكى از اين نمونهها، «محمود المفلحى» ٤٠ ساله است.
المفلحى در منطقه «قَدَس» روستاى حليقان شهر تعز به دنيا آمد. دوران ابتدايى تحصيلاتش را در روستاى خود به پايان برد و در دبيرستان در رشته مكانيك مشغول به تحصيل شد. وى هميشه در دوران تحصيلش شاگرد اوّل بود.
وى در امتحان ديپلم سراسرى يمن در دهه هشتاد، رتبه دوم را كسب كرد و همين باعث شد كارى در دانشكده مهندسى دانشگاه صنعاء بيابد. پس از آن، با اخذ بورس تحصيلى رشته مكانيك دانشگاه حلب (سوريه)، همراه با همسر و پسرش به سوريه رفت. المفلحى در درس بسيار كوشا بوده، هميشه از همكلاسىهايش گوى سبقت را مىربود. او پس از اعلام نتايج امتحانات دانشگاه متوجه شد در يك درس مردود شده است. اعتراض او در مورد نمره اين درس به جايى نمىرسد، زندگى او دگرگون و به شخص ديگرى تبديل مىشود. وى ادعا مىكند مهدى موعود است تا شايد او را به همراه همسرش به يمن بفرستند.
مجله «اليمامة» عربستان سعودى مصاحبهاى با او ترتيب داده،[٢] تمام متن گفتوگو با او را چاپ مىكند. پاسخهاى او به سؤالات خبرنگار اين مجلّه، حاكى از ابتلا به بيمارى روانى است. مصاحبهكننده اين مجله، طاهر حيدر از كشور يمن بود. طاهر مصاحبه را اينگونه شروع مىكند:
لطفاً خودتان را معرفى كنيد.
نام من، محمودبن عبدالله المفلحى المهدى المنتظر است. محمود بن يسر (نام مادرش يسر است) و پدرم عبدالله بن فاطمه. من همان نشانه بزرگ هستم. من، محمد، محمود و احمدم. من تمام پيامبرانم، من آدم پسر حوا و سرور حوا هستم. من پسر ملكه سبا و سرور او هستم، من همان مهجور و رها و ترك شده در ميان قوم و خويش خود هستم، من همان كسى هستم كه مسلمانان را پس از آنكه به مذاهب و طوايف و گرايشهاى مختلف تقسيم شدهاند، متحّد مىكنم. من همان يارى دهنده هستم، من «حم» من «طسم» من «الم» هستم ...!؟
آنگونه كه مىگويند مهدى منتظر همنام پيامبر است؟
محمود و محمّد يكى هستند. نام پدر من هم عبدالله است و نام مادرم يسر. نام پدر بزرگم المفلحى برابر با همان «المطلب» است.
چه وقت متوجه شدى كه تو مهدى منتظر هستى؟
از زمانى كه جهان اطراف خود را شناختم، امّا تا زمانى كه خداوند به من دستور نداد، حقيقت خود را به مردم فاش نگفتم. هنگامى كه درماه آگوست سال ١٩٩٩ در سوريه بودم، تمام كتابهاى آسمانى را حفظ كردم. خداوند يك شب مرا به قَدَس برد و مرا در يك لحظه به سدرة المنتهى عروج داد.
آيا فرشتهاى نزد تو آمد و اين خبر را به تو داد و تو سوار «براق» شدى؟
من از جاى خود تكان نخوردم، بلكه روحم به معراج رفت. اين نه خواب بود نه رؤيا، بلكه يك امر ربّانى و آشكار بود.
اين لباسها و شمشير را از كجا آوردهاى؟
همه اينها در همان يك لحظه به من داده شد. ناگهان خود را اينگونه و به اين شكل يافتم، در حالى كه در دستم اين عصا و اين شمشير بود ... و همه چيز تحت فرمان اوست.
مىتوانى بگويى اين شمشير از آن كيست؟
اين شمشير محمدبن عبدالله است.
هنگامى كه با اين شكل و با اين لباسها در دانشگاه و در ميان هم كلاسىهايت ظاهر شدى، آنها چه عكسالعملى نشان دادند؟