ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٨ - طب مزاجى يا طب مولكولى
كه اكنون به جاى سلولها اندامهاى درونى سلولها از قبيل ميتوكوندورىها، ارگاسيتوپلاسمها، سانتروزمها و غيره كه هر كدام از آنها به منزله يك جهان ناشناختهاى بود مورد بررسى و مطالعه كارشناسان قرار گرفت و پس از آن به اين هم اكتفا نكرده، مولكولها، يونها و اتمهاى موجود در اجزاى درونى سلولها را مورد مطالعه قرار دادند. بنابراين طبّ جديدى به نام «طبّ مولكلولى» پا به عرصه وجود نهاد. چون به همان نسبتى كه تعداد مولكولها و اتمها و يونهاى موجود در بدن از تعداد سلولهاى بدن بيشتر است، به همان نسبت هم اختلالى كه در مولكولها پيدا مىشود متنوعتر خواهد بود، و نظر به اينكه تعداد مولكولهاى بدن از شمار و حساب بيرون است، تعداد اختلالات آنها نيز سرسامآور بوده و تشخيص و درمان اختلالات مزبور براى هيچيك از پزشكان امكانپذير نخواهد بود. بهترين نمونه آن بيمارىهاى گوناگون لاعلاج در زمان معاصر است و به اين جهت مورد انتقاد بعضى از محققان ژرفانديش قرار گرفت، از جمله جراح معرووف فرانسوى-Gosset -[١] در كتاب: «اصول تربيت پزشكى» مىنويسد: «آنان كه طبابت اصيل را كه انسان را در تماميت وى تحت مطالعه و درمان قرار مىدهد، قبول ندارند و مايلند نوعى طبابت مادى، قابل اندازهگيرى با ابعاد معين و خلاصه طبابت كمّى را دنبال كنند و اصولى را كه دكارت طرح كرده است در فرهنگ طبى وارد نمايند، زندگى افراد را فداى قاطعيت و اشتباه علمى مىنمايند. اين فدا كردن بىجا به ضرر بيمار و صميميتى است كه بايد بين بيمار و پزشك وجود داشته باشد.
افكار دكارت كه ناظر بر تقسيم كردن يك شىء كلان به اشكال كوچك، كوچكتر و كوچكترين و حلّ يك يك آنها مستقر مىباشد به درد فيزيك و شيمى مىخورد و با حقيقت طبابت كه بايد بشر را در تماميت وى مورد مداقّه قرار دهد قابل تطبيق نمىباشدGosset با ادعاى اينكه حقيقت طبابت به روش تقسيمهاى تحليلى قابل انطباق نمىباشد، مىنويسد: «اگر يك ماشين از كار افتاده را اوراق و تميز و پس از رفع اشكال، جمع و جور كنيد، به راه مىافتد، حتى ممكن است از اوّل آن بهتر كار كند، ولى با وجود معجزههاى جراحى، بشر را نمىتوان اوّل اوراق و بعد جمع و جور نمود. همه مىدانيم كه براى مطالعه عضوى، آن را از بدن يك حيوان جدا كرده، به گردن حيوان ديگرى متصل مىنمايند و راجع به اين عضو مفلوك بىعصب كه تحت نفوذ خون و هورمونهاى حيوان ديگرى قرار گرفته فكرهاى مضحك و بىارزش در مغز خود جا مىداديم و تصميمهاى كاريكاتورى اتخاذ مىكرديم. اين مثال به جوانى روستايى مىماند كه در شهر سالها ناخن و استخوان، فك و تاج و پرهاى خروس را يكايك تحت مطالعه قرار مىدهد ولى وقتى كه به ده مىرسد خود خروس را در تماميت وى نمىشناسد!!»
با نهايت تأسف بايد بگوييم كه متجاوز از نيم قرن است، نظير چنين هشدارهاى تكاندهنده كه علامت انساندوستى و دلسوزى از جانب محققان معدودى براى نجات جان بيماران از گزند و درمانهاى كنونى مىباشد، در همه كشورهاى جهان در كتابها، مجلات و روزنامههاى مختلف درج و منتشر شده و مىشود، ولى كوچكترين تأثيرى در محافل صلاحيتدار پزشكى نكرده زيرا دارو و درمان در جهان در اختيار تراستها و كارتلهاى استعمارى و مافيايى قرار دارد كه جهت به دست آوردن سودهاى سرشار فقط به حفظ منافع نامشروع خود مىانديشند و نه به جان مردم.
پس از اينكه زيانها و خطرات پزشكى كنونى بر همگان معلوم شد، انقلابى در افكار به وجود آمد و از كشورهاى مختلف جهان گرايش به طبّ طبيعى علنى گرديد. در مجلهtherapeutique ( درمان) كه در پاريس توسط پزشكان به خصوص پزشكانى كه به تازگى از دانشكدههاى پزشكى فارغالتحصيل شدهاند، چاپ مىشود، در شماره ٣٣ سال ١٩٩١ صفحه ٢٣ چنين درج شده است: «بايد خاطرنشان كرد كه به تازگى گروهى از محققان آمريكا، عقايد قديمى و عاقلانه بقراط (٤٦٠- ٣٧٧ قبل از ميلاد)Hippocrate را دوباره كشف كردند و خصوصاً اين نكته را تذكر دادند كه موجود انسانى، خواه به علت ژنتيك و اختلاف محيطهاى جغرافيايى يا به علت نوع تغذيه يا بالاخره به علت سوابقى كه از بيمارىهاى مختلف داشته روشهاى متعددى براى واكنش دربرابر بيمارىها از خود نشان مىدهد و به اين جهت است كه مكتب علمى تازهاى به نام «پروپتولوژى»(Propetologie) يعنى «مزاجشناسى» به وجود آمد كه در آن با توجه به اختلافاتى كه بين افراد بشر موجود است، مسائل مختلف فيزيوپاتولوژى و درمانى را مورد بررسى و مطالعه قرار مىدهد.
اين مطلب در همه جا اشكار شده است كه چون اختلافاتى كه انسان با موش و خرگوش دارد خيلى بيش از تشابه بين آنهاست، به اين جهت موضوع نژاد و محيط اجتماعى و جغرافيايى هر فرد و سوابق مرضى او از عواملى هستند كه نمىتوان از آن صرفنظر كرد و لازم است آنها را هنگام درمان بيمارىها از نظر سود و زيان مورد توجه قرار داد».[٢]
دكتر مصطفوى، مزاجشناسى(Propetologic) را كه منشأ آن براساس سردى و گرمى مىباشد، در شرحى كه بر كتاب طبى «ذخيره خوارزمشاهى» (جلد سوم قسمت اوّل) نگاشته است، اينگونه توضيح مىدهد: «اعتقاد به گرمى و سردى غذاها در تمام طول تاريخ مدوّن پزشكى يعنى متجاوز از ٢٥٠٠ سال گذشته يكى از اصول اساسى علم طب را تشكيل مىداده و همواره در اذهان عمومى كاملًا جاباز كرده و طبقات مختلف مردم به آن ايمان و اعتقاد راسخ و كامل داشتهاند ولى در مكتب جديد پزشكى، نه اروپاييان