ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٤ - نجيب
خط شيد ...» توى راهرو پيچيد، من و حميد به سرعت پشت بالكن پنهان شديم. چند لحظه بعد تمام اتاقها خالى شد و بچهها به طرف بيرون پادگان حركت كردند. ما هم هر كدام چند پتو زير و رويمان انداختيم و در كمال آسايش به خواب رفتيم.
نزديكىهاى صبح از سر و صداى بچهها از خواب پريدم. عليرضا خنديد گفت: «وضعيت قرمزه. تك خوردين.»
خيال كردم عليرضا از حرصش مىخواهد سر به سرمان بگذارد، اما بعد فهميدم كه پس از رزم شبانه، حاجى منصور حضور و غياب كرده و فهميده ما نيامدهايم. براى همين نجيب را مأمور تنبيه ما كرده بود.
عليرضا مىگويد: «نجيب شما رو مجبور مىكنه توى اين سرما با لباس بريد توى رودخانه!»
هر كس چيزى مىگفت و اضطراب مرا بيشتر مىكرد. شام كه پخش شد، نجيب آمد و گفت: «شما دو نفر امشب نخوابيد. لباس بپوشيد و با تمام تجهيزات آماده باشيد!»
فقط گفتيم: «چشم ...»
نفهميدم چطور شام خوردم. از اضطراب تنبيهى كه نمىدانستم چيست دلم شور مىزد. بالاخره آماده شديم. بچهها هر كدام چيزى مىگفتند و مىخنديدند. كمكم بچهها پتوهاى خودشان را برداشتند بروند بخوابند كه نجيب آمد. حالا ديگر اثرى از آن لبخند هميشگى روى لبهايش ديده نمىشد. نجيب جلو افتاده، حركت كرديم. از در پادگان كه بيرون رفتيم وقتى نجيب به سمت جادهى آسفالت رفت، حميد آهسته در گوشم گفت: «مثل اينكه نمىخواد ما رو توى رودخونه بندازه.»
من چيزى نگفتم. تودههاى در هم ابر مثل پردهاى در مقابل قرص كامل ماه كشيده شده بود. نجيب سرش پايين بود. با سرعت قدم برمىداشت و ما به دنبالش مىرفتيم. با قدمهاى بلندى كه برمىداشت ما را مجبور مىكرد تقريباً به دنبالش بدويم. از جاده آسفالت مىگذريم و به طرف شرق پادگان حركت مىكنيم. درست نمىدانم يك ربع، نيم ساعتى را بدون اينكه حرفى زده باشيم راه رفتيم. همه جا تاريك بود. اين سكوت و اين اضطراب آدم را خسته مىكرد. من همهاش به اين فكر مىكردم كه شايد نجيب فرار ما را بهانه كرده و مىخواهد همهى آن برخوردهاى نادرست بچهها را بر سر ما تلافى كند.
ناگهان نجيب بىآنكه چيزى بگويد ايستاد. حس كردم صدايش بغض دارد: برادرها اينجا بمانيد و استغفار كنيد. از خداوند طلب بخشش كنيد و بعد خودتان برگرديد به گردان.
ما ساكت بوديم. احساس كردم لبهايم سنگين شده و روى هم چسبيده است. حميد به من نگاه كرد و من به چشمهاى او خيره شدم. نجيب برگشت وبدون اينكه ديگر چيزى بگويد به طرف پادگان به راه افتاد. من احساس كردم آدمهاى بىكفايتى هستيم. لابد حميد هم اين احساس را داشت.
نور ماه كه از روبهرو بر اندام نجيب مىتابيد، سايهى بزرگى از او را روى زمين انداخته بود. روى زمين اندام نجيب به حد غيرقابل تصورى بزرگ مىنمود.
ناگهان صداى گريه حميد مرا به خود آورد ...
نزديكىهاى صبح بود كه به پادگان برگشتيم. اصلًا احساس خستگى نمىكردم برعكس احساس مىكردم خيلى سبك شدهام. رفتم تا پوتينهايم را دربياورم و دمپايى بپوشم حميد هم رفت تا براى نماز صبح وضو بگيرد.