ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٩ - در محضر دوست
- اما چه فايده، آقا، وقتى تو مرا قبول ندارى. هر شب كه تو را صدا مىزدم، اميد داشتم جوابم را بدهى، چون فردايى وجود داشت. اما حالا چه؟
ساعتى ديگر بايد براى بازگشت به نجف آماده شوم. نگذار داغ نديدن تو و بىنصيب ماندن از اين بهره، بر دلم بماند، چرا رو نهان مىكنى مولا! چرا؟ ... من كه شما را دوست دارم من كه به دنبال توام، اگر قرار بود كه تو را نبينم پس چرا عاشقم كردى، تشنهام كردى و آب را نشانم نمىدهى، رحم كن آقا، بر اين دل اميدوار، نااميد شده ....
صداى نالهاش، چهره سكوت را خراش مىداد، اندوه، چون هالهاى خاكسترى، وجود خسته سيد را در خود پيچانده بود. بر خلاف ميلش بايد برمىخاست، چرا كه در حرم به زودى باز مىشد و مردم به داخل مىآمدند ... دستش را به زانو قفل كرد، قد راست كرد و كمى دور ضريح چرخيد. حرم پر بود از آينهكارى كه در هر كدام بخشى از وجود هزارتكهاش را مىديد. خودش را مىديد كه شكننده و خسته، رخ در رخ كسى ايستاده كه زمانى فكر مىكرد، آقايش را خواهد ديد. رو برگرداند و چشمان گود افتادهاش را به درون ضريح دوخت، دو صندوق بزرگ خاتمكارى شده ... با خود انديشيد، چه چوبهاى متبركى، بايد بر خود ببالند كه نگاه مولايى بزرگوار ومهربان را بر خود مىنشانند. و شايد دستانى گرم و صميمى ... اما اين افسوس و حسرت هم چيزى را برايش عوض نمىكرد پس اندوهى داغ و سوزان از سينه بيرون داد و گفت:
- الوداع ... الوداع ... أللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد و أبلغ أرواحهم و أجسادهم عنّى تحيّةً كثيرةً و سلاماً السلام عليكم و رحمة الله و بركاته ...
در همين وقت، دستى روى شانهاش نشست. آب دهانش را به سختى فرو داد و به دنبال آن لبخندى گرم و دلنشين روى لبانش نقش بست. دستش را روى دست ناشناس گذاشت و به سرعت برگشت. نگاهش در نگاه مرد در آميخت. خندهاش خيلى زود بند آمد. كليددار حرم بود. سلام كرد و آسيد محمدحسن در حالى كه دستش را به گرمى مىفشرد، جواب سلامش را داد. كليددار، كليدها را جابهجا كرد و گفت:
- جناب ميرجهانى، گويا امروز تشريف مىبريد؟
- بله، همينطور است.
- خلاصه، ما را از دعاى خير فراموش نكنيد. خصوصاً كه اينهمه اهل حال و عاشق هستيد.
آسيد كه او را مىنگريست، لبخند خشكى زد و گفت:
- نه حاجى! اين ظاهر است و عرض ارادت ما، اما تا يار كه خواهد و ميلش به كه باشد ...؟ شما هم ما را حلال كنيد كه اين همه اسباب زحمت شديم.»
كليددار كه از ديدن چهره نورانى سيد، لذت مىبرد، افزود:
- اى بابا! ما هم كه اين جاييم، خادم حرم اجداد
شماييم ....
با اين حرف، قلب سيد به شدت سوخت. بغض گلوگير را به پايين فرو داد و عبايش را كمى جابهجا كرد و پرسيد:
- ببخشيد حاجى! درب سرداب الآن باز است يا نه؟
- باز بودن كه بله، باز است قبل از در حرم، در سرداب را باز مىكنم. اما الآن تاريك است، مىخواهيد صبر كنيد كمى هوا ...
كه سيد گفت:
- عيبى ندارد، آخر خيلى فرصت ندارم. بايد تا قبل از سپيدهدم راه بيفتم ...
و در اين وقت دستش را پيش آورد، كليددار نيز دستش را به دستان سيد، گره زد و صورتش را براى روبوسى، پيش كشيد و در حالى كه با هم معانقه و مصافحه مىكردند، از هم خداحافظى كردند و او صداى كليددار را مىشنيد كه گفت:
- به آيتالله اصفهانى، سلام ما را برسانيد ...
- به سمت رواق رفت تا از در حرم كه تازه باز شده بود، خارج شود پس براى آخرين بار، به ضريح كه چون گوهرى درخشنده، چشم را جلا مىداد، نگريست. دست بر سينه گذاشت و به نشانه احترام كمى خم شد و در حالى كه عقب عقب مىرفت تا پشتش به ضريح نباشد، از حرم خارج شد. صدايى در ذهنش فرياد زد:
- دارى مىروى؟ مىتوانى دل بكنى و بگذرى، بىآنكه محبوبت را ديده باشى. و چه فرصتى را از دست دادى، سيد ...
او بارها و بارها به سرّ من رأى و به زيارت عسكرين (ع) مشرف شده بود. اما اين بار با دفعات قبل فرق مىكرد، چرا كه در اين ده شب، همواره به عبادت و راز و نياز پرداخته بود و به سختى مىتوانست باور كند، كه به خواستهاش نخواهد رسيد. اين فكرها، خراشى برقلب ريشش وارد مىآورد، در اين لحظه خود را مقابل سرداب مقدس مىديد. سه پله، عبايش را جمع كرد و در حالى كه نام حضرت را زمزمه مىكرد، پلهها را يكى پس از ديگرى از زير پا، عبور داد، در همان نگاه اول روشنايى سرداب توجهش را جلب كرد، يعنى چه؟ نكند آفتاب طلوع كرده ... مگر چقدر معطل كردم. اما نه ...»
با بىتفاوتى، پرنده نگاهش سبكبال در هواى معطر سرداب چرخى زد و بر شانه جوان سيد با ابهتى كه گوشهاى نشسته بود، توقف كرد. با خود انديشيد:
- عجب؛ بعضىها، حتى زودتر از من آمدهاند ...
بىحوصلگىاش آنقدر بود كه حال سلام و عليك نداشته باشد. از مقابلش رد شد و كمى جلوتر روى زمين نشست. و مشغول دعا شد. هنوز چندى نگذشته بود كه رويش را به عقب برگرداند و به عقب نگاه كرد. جوان هنوز مشغول عبادت بود. بوى عطرى دلنشين فضا را در خود احاطه كرده بود. نگاهش بلافاصله در مقام امام زمان (ع) نشست. فكرى چون جرقه در ذهنش درخشيد:
- بهتر است تا شلوغ نشده بروم و در مقام مولايم، دعاى ندبه بخوانم، پس مفاتيح به دست، در مقام جاى گرفت. ورقها به دنبال هم به پرواز درآمدند و تا صفحه دعاى ندبه نمايان نشد، آرام نگرفتند: ... و سيد با خود انديشيد