ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٨ - در محضر دوست
در محضر دوست
شيدا سادات آرامى
- آقا محمدحسن قرآن را بوسيد و در جاقرآنى گذاشت. نماز صبح را تازه خوانده بود. و هم چنانكه نگاهش را دور تا دور حرم مىچرخاند. از جا برخاست و خود را به ضريح امام حسن عسكرى و امام هادى (ع) رساند. دستانش را به شبكههاى ضريح گره زد و صورت نمناكش را به خنكاى آن چسباند. لحظات سخت و سنگين مىگذشتند و سيد به خوبى مىدانست كه سكوت حاكم بر فضاى معطر حرم ديرى نخواهد پاييد و، با باز شدن درب رواقها، شكسته خواهد شد. زانوهايش سست شده بود. همان جا بدنش روى زمين پهن شد. سرش را به شبكهها تكيه داد و نرم و آرام شروع كرد به زمزمه كردن:
- اى امامان بزرگوار! من ده شب مهمان شما بودم و تا صبح شبزندهدارى و دعا كردم. امروز هم كه روز آخر سفر، روز جمعه است، بايد برگردم. اما هنوزم كه هنوزه ...
بغض فروخوردهاش را بيرون داد و فوران اشك بود كه از چشمانش فوران مىزد و لاى محاسنش ناپديد مىشد ... شانههايش شروع كرد به لرزيدن سر كج كرد و ادامه داد:
- آقا جانم! ... يا امام عسكرى (ع)! چه كنم كه هنوز مهدى تو را نديدهام. بايد چه مىكردم كه نكردم ... وقتى حاج سيد ابوالحسن اصفهانى، مأموريت داد تا به اين جا بيايم و آن همه پول را بين طلاب تقسيم كنم و كليدداران حرم را نيز بىنصيب نگذارم، با خود گفتم: «آ سيد محمد حسن! خوشحال باش كه به زودى به ديدار آقايت نائل خواهى آمد .... خشنود بودم و مطمئن كه مگر مىشود ده شب كنار قبر مطهر پدر، مهمان باشى و پسر را نبينى؟ مگر يك نفر چه اندازه مىتواند، بىتوفيق باشد؟»
هقهق نالهاش بلند شد:
- آسيد! ديدى كه خود تو اينهمه بىلياقت بودى؟ چشمان تو تحمل ديدن منبع نور را ندارد. چشمانى كه به نور ملايم مهتاب عادت كرده، سختتر مىتواند، در لحظهاى خورشيد را به تماشا بنشيند.
پلكهايش را روى هم گذاشت. قطرات داغ اشك، يكديگر را هل مىدادند و راه گريزى مىجستند، انگار همين ديروز بود كه چشم بر گنبد طلايى سامرا كه چون نگينى در ميان نخلهاى سر به فلك كشيده شهر مىدرخشيد، دوخته بود. در شهر هم، وقتى كارهايش را به اتمام رساند و شهريههاى طلاب و مواجب معين كليددار و مدير حرم را پرداخت. از محبوبيبت خاصى ميان خدمتگذاران حرم امامين عسكرين (ع) برخوردار شد. و شايد هم اين باعث شد تا كليددار حرم به راحتى اجازه بدهد، آسيد محمد حسن در اين چند شب تا صبح بيايد حرم و عبادت كند، و بريده بريده خطاب به آقايش گفت: