ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٧ - مدرسه عشق
مهربانيست كه ما را به نكويى
دانايى، زيبايى
و به خود مىخواند
جنّتى[١] دارد نزديك، زيبا و بزرگ
دوزخى دارد- به گمانم
كوچك و بعيد[٢]
در پى سودا[٣] نيست
كه ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بيرون از دايرهى رحمت اوست
در مجالى كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسهاى مىسازيم
كه خود را با عشق
علم را با احساس
و رياضى را با شعر
دينى را با عرفان
همه را با تشويش تدريس كنند
لاى انگشت كسى
قلمى نگذارند
و نخوانند كسى را حيوان
و نخوانند كسى را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بكند
و به جز ايمانش
هيچ كس چيزى را حفظ نبايد بكند
مغزها پر نشود چون انبار
قلب خالى نشود از احساس
درسهايى بدهند
كه به جاى مغز دلها را تسخير كند
از كتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در كلاس انشا
هر كسى حرف دلش را بزند
«غيرممكن» را از خاطرهها محو كنند
تا كسى بعد از اين
باز همواره نگويد «هرگز»
و به آسانى همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشى تكرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگى را در رفتن و برگشتن
از قلّهى كوه
و عبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل و دشت
مشق شب اين باشد
كه شبى چندين بار
همه تكرار كنيم:
عدل
آزادى
قانون
شادى ...
امتحانى شود
كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شدهايم
در مجالى كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسهاى مىسازيم
كه در آن آخرِ وقت
به زبانى ساده
شعر تدريس كنند
و بگويند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما.
پىنوشتها:
[١]. مجال: فرصت.
[٢]. جنّت: بهشت، فردوس.
[٣]. بعيد: دور.
[٤]. سودا: معامله.