ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٢ - نجيب
ساك كوچكى روى دوشش بود. سلام و احوالپرسى و بعد بدون مقدمه در آمد كه: «اگر برادرها اجازه بدن، من هم توى اين اتاق باشم. اتاقهاى ديگه جا نداره ...»
عليرضا براى اينكه دست به سرش كرده باشد گفت: «ما پتوى اضافه نداريم.» اما او فقط لبخند زد و بعد گفت: «عيبى نداره، توى جمع گرم شما احتياجى به پتو نيست.»
حسن همانطور كه از بالاى سرم رد مىشد گفت: «مثل اينكه اخوى ما صفركيلومتره ...»
راستش من هم چندان از آمدن او راضى نيستم. حميد مىگويد كه چند روز ديگر با او هم صميمى مىشويد، اما من چشمم آب نمىخورد. احساس مىكنم با ورود غريبه، جمع گرم و صميمى ما از هم خواهد پاشيد.
تازهوارد همانطور كه بند پوتينهايش را باز مىكرد گفت: «اسم من نجيب است ...»
عليرضا به مسخره گفت: «عجيب؟» و همه خنديديم. گفت: «نه، نجيب، نجيب چرابه.»
عليرضا گفت: «به هر حال فرقى نمىكند، اسم عجيبى كه هست.»
نجيب لهجه دارد، اما كسى نپرسيد بچهى كجاست. حسن مىگفت: «براى اين كه خيلى زود خودمانى نشود، با او كمتر حرف بزنيم.»
حميد نگذاشت نجيب استراحت كند. گفت: «اخوى حالا كه با ما شدى خدمتتان عرض كنم كه شما به مدت ٢٤ ساعت به سمت «شهردار» اين اتاق منصوب مىشويد!»
همه زدند زير خنده. نجيب در حالى كه هنوز همان لبخند ملايم روى لبانش بود، از جا بلند شد و گفت: «روى چشم، بايد چه كار كنم؟»
حسن گفت: «اون تانكر را مىبينى؟» و با انگشت دبههاى خالى آبى كه كنار اتاق چيده شده بود نشان داد.
- بايد زحمت پركردن اونارو بكشى!
نجيب در حالى كه خودش را براى رفتن آماده مىكرد گفت: «خوب از كجا آب بايد بياورم.»
عليرضا كه تا آن لحظه از فرط خنده سعى مىكرد صورتش را از نجيب پنهان كند، برگشت و دست نجيب را گرفت و كنار پنجره برد و تانكر بزرگ آب نزديك زمين صبحگاه را نشانش داد و گفت: «زحمت مىكشيد اين سه طبقه رو مىرويد پايين. آن صف رو كه مىبينيد؟ مىرويد آخر صف مىايستيد تا نوبتتان بشود، بعد تانكرها را پر مىكنيد و دوباره سه طبقه را مىآييد بالا ...»
همهى بچهها مىدانستند، امروز حسن شهردار است و اصلًا اين رسم نبود كه تازهواردى شهردار بشود، و لابد نجيب هم اين را مىدانست، ولى چرا چيزى نگفت، نمىدانم.
نجيب دبههاى خالى آب را برداشت تا برود. وقتى مىخواست پوتينهايش را بپوشد، حسن گفت: «مىتونى نفربر منو سوار بشى!»
و نجيب رفت.
حاجى مىگويد: «پادگان دوكوهه تا حالا اين همه نيرو رو يه جا به خودش نديده».
صبحها توى زمين صبحگاه جا براى گردانهاى تازه تشكيل شده نيست. امروز هم مجبور شديم براى دويدن از پادگان بيرون برويم. بيشتر از روزهاى قبل دويديم. دو دور كامل به دور پادگان. بعدش هم نرمش تا سر حد تير خلاص. دلم از گرسنگى صدا مىكرد. عليرضا داد زد:
- روحيه ... عاليه!
و بچههاى بريدهاى كه در انتهاى ستونها مىدويدند، جواب دادند:
- شكمها ... خاليه!
و تمام بچهها با هم تكرار كردند:
- روحيه عاليه، شكمها خاليه ...
وقتى حاجى سراسيمه به اول صف رسيد، همه ساكت شدند. حاجى خودش از سكوت يكباره بچهها خندهاش گرفت و همه با هم خنديديم.
كمكم صداى بچهها دارد در مىآيد. از زندگى توى اين ساختمانهاى چند طبقهى مخروبه خسته شدهاند. همه دلشان مىخواهد حملهى سراسرى هر چه زودتر شروع بشود. عليرضا