ماهنامه موعود
(١)
شماره شصتم و هشتم
١ ص
(٢)
فهرست
١ ص
(٣)
ضرورت پرسش
٢ ص
(٤)
پيام علما
٤ ص
(٥)
پيام حضرت آيت الله العظمى فاضل لنكرانى (ره) به مناسبت نيمه شعبان
٤ ص
(٦)
منتظران واقعى بايد زمينه رشد معارف الهى را در خود فراهم كنند
٥ ص
(٧)
پيام حضرت آيت الله العظمى صافى گلپايگانى به مناسبت نيمه شعبان
٦ ص
(٨)
آسيب شناسى جشن هاى نيمه شعبان
٨ ص
(٩)
بزرگ ترين مناسبت اين ايام ميلاد مسعود حضرت
٨ ص
(١٠)
فرهنگ مهدوى و رسانه ملّى
١٠ ص
(١١)
دعا براى ظهور حضرت مهدى (ع) در شب بيست و سوم ماه مبارك رمضان
١١ ص
(١٢)
پيشنويس منشور راهبردى فرهنگ مهدويت
١٢ ص
(١٣)
اشاره
١٢ ص
(١٤)
مقدمه
١٢ ص
(١٥)
1 مبانى نظرى
١٣ ص
(١٦)
2 راهبردها
١٤ ص
(١٧)
3 سياست ها
١٤ ص
(١٨)
تأثير دعاى امام زمان (ع)
١٥ ص
(١٩)
قرآن همراه انسان كامل
١٦ ص
(٢٠)
غيبت و ديدگاه ها
١٨ ص
(٢١)
آخرالزمان و نشانه هاى ظهور
٢٥ ص
(٢٢)
منتظران دروغين
٣٠ ص
(٢٣)
هجرت يهود به جزيرةالعرب
٣٠ ص
(٢٤)
انكار پس از انتظار
٣١ ص
(٢٥)
موعود نوجوان
٣٣ ص
(٢٦)
مناجات
٣٤ ص
(٢٧)
علم بهتر است يا ثروت؟
٣٥ ص
(٢٨)
مدرسه عشق
٣٦ ص
(٢٩)
نجوا
٣٨ ص
(٣٠)
گفت و گو با حضرت مهدى (ع)
٣٩ ص
(٣١)
نجيب
٤١ ص
(٣٢)
گلبانگ
٤٦ ص
(٣٣)
اى واى بر من و !
٤٦ ص
(٣٤)
قدر ليلة القدر
٤٦ ص
(٣٥)
فاصله
٤٧ ص
(٣٦)
حضور پنهان
٤٧ ص
(٣٧)
ادركنى!
٤٧ ص
(٣٨)
در محضر دوست
٤٨ ص
(٣٩)
گزارشى از خاطرات يك جاسوس 1
٥١ ص
(٤٠)
غرب و آخرالزمان
٥٤ ص
(٤١)
اعلاميه انحطاط
٥٤ ص
(٤٢)
زمان مصائب
٥٥ ص
(٤٣)
در طلب وحدت بشريت
٥٥ ص
(٤٤)
امام زمان (ع)، صاحب شب قدر
٥٩ ص
(٤٥)
قرآن در شب قدر
٥٩ ص
(٤٦)
هاليوود و فرجان جهان 3
٦٠ ص
(٤٧)
دهه پنجاه
٦٠ ص
(٤٨)
سينماى علمى- تخيلى در دهه 1950
٦١ ص
(٤٩)
فيلم «حمله به ايالات متحده آمريكا» (1952
٦٣ ص
(٥٠)
فلسفه فراماسونرى
٦٤ ص
(٥١)
ماده انگارى در منابع ماسونى
٦٥ ص
(٥٢)
تناقض علمى انكار روح
٦٦ ص
(٥٣)
ماترياليسم ماسونى خدا انگارى ماده
٦٧ ص
(٥٤)
عيد فطر منتظران
٦٩ ص
(٥٥)
امام مهدى (ع) در قرآن
٧٠ ص
(٥٦)
مقدمه
٧٠ ص
(٥٧)
الف- تبيين موضوع
٧٠ ص
(٥٨)
ب- آشنايى با اصطلاحات
٧١ ص
(٥٩)
ج- روايات تفسيرى
٧٢ ص
(٦٠)
پرسش شما، پاسخ موعود
٧٦ ص
(٦١)
قنوت عارفان
٧٨ ص
(٦٢)
شما چرا؟
٧٩ ص

ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - نجيب

مى‌گويد: «بسيجى بى‌ترمز نمى‌تونه يه جا بخوره و بخوابه.»

و حاجى كه چشم‌غره مى‌رود، حرفش را مى‌خورد.

امروز نامه‌ى برادرم رسيد. نجيب امروز هم شهردار است. اتاق را جارو زد، ظرف‌ها را شست. كارش كه تمام شد يك گوشه نشست و شروع كرد به خواندن كتابى كه با روزنامه جلد شده بود.

عليرضا دارد اسلحه‌اش را با گازوييل مى‌شويد. بچه‌ها غر مى‌زنند كه چرا اين كارها را بيرون از اتاق انجام نمى‌دهد، اما او اصلًا گوشش به اين حرف‌ها بدهكار نيست. بايد بلند شوم بروم جواب نامه‌ى برادرم را بنويسم.

حميد مى‌گويد خبر حمله هميشه از آشپزخانه يا از توى ديگ غذاى تداركات پخش مى‌شود. حميد مى‌گويد: «شب‌هاى حمله غذا چرب‌تر از هميشه‌اس. اگر حمله باشه غذا حتماً مرغه.»

امشب شام پلو و مرغ بود. ميان بچه‌ها همهمه افتاده بود كه لابد حمله است.

نجيب كم‌كم دارد جاى خودش را توى اتاق باز مى‌كند. اما بچه‌ها سعى مى‌كنند هنوز فاصله‌ى خودشان را با نجيب حفظ كنند، و نجيب هنوز همان‌طور با گذشت، مهربان و صبور است. وقتى مى‌ايستد اگر دستش را بلند كند حتماً مى‌تواند لامپ سقف اتاق را بگيرد، اما حالا نشسته است و همان كتاب به روزنامه پيچيده شده‌اش را مى‌خواند.

امروز روز پنجم است كه فرمانده‌ى گروهان ما رفته. حاجى هم رفته است ستاد فرماندهى. همه جا خبر حمله پخش شده است. بچه‌ها خيلى خوشحالند. لابد تا چند روز آينده فرمانده‌ى گروهان جديدى براى ما مى‌فرستند. بچه‌ها مى‌گويند: «شايد يكى از خود بچه‌هاى باتجربه‌تر از ما انتخاب شود.»

ديشب كسى آمد و نجيب را صدا زد و با خودش برد و تا صبح هم نيامد. صبح زود بچه‌ها خبر آوردند كه حاجى ديشب آمده و نجيب خيلى با حاجى گرم گرفته است. بعد از مراسم صبح‌گاه حاجى بچه‌ها را جمع كرد و خبر داد كه تا چند روز آينده حمله‌ى سراسرى شروع مى‌شود. بچه‌ها از خوشحالى تكبير گفتند. هنوز حاجى داشت درباره‌ى حمله حرف مى‌زد كه جمله‌اى مثل يك پتك توى سرم خورد: برادر نجيب چرابه از طرف ستاد به عنوان فرمانده گروه انتخاب شده.

صداى صلوات بلند شد و در اين ميان ما فرصت كرديم توى چشم‌هاى همديگر نگاه كنيم، بدون اينكه چيزى بگوييم. شايد رنگ همه‌ى ما پريده بود. و وقتى آزادباش داده شد، حميد گفت: «بچه‌ها حتماً نجيب مى‌خواد رفتار بد ما رو تلافى كنه!»

عليرضا گفت: «نكنه نذاره بريم حمله ...»

نزديكى‌هاى ظهر نجيب آمد. مثل هميشه كفش‌هاى جلوى اتاق را جفت كرد و سلام داد. آمد تو. بچه‌ها شرمنده بودند، اما براى نجيب انگار نه انگار كه اتفاقى افتاده بود.

حسن مى‌گويد: «من خجالت مى‌كشم توى چشم‌هاى نجيب نگاه كنم.»

از آن شب «پلو مرغ»، پنج شب مى‌گذرد. بعد از آن يك بار ديگر هم پلو مرغ خورديم اما از حمله خبرى نشد كه نشد.

اكثر شب‌ها رزم شبانه داريم. بچه‌ها اسمش را گذاشته بودند «رزم اشكى». براى اينكه از شدت سختى عمليات رزمى اشك آدم در مى‌آيد. نيمه‌هاى شب با تيراندازى همه را از خواب بيدار مى‌كنند. تا نزديكى‌هاى صبح در تپه‌ها و دشت‌هاى اطراف با پاى پياده سرگردانيم. حركت شترى، آرايش دشت‌بان، به‌خيز پاشو، گذشتن از رودخانه و ...

ديشب يكهو به فكرم رسيد كه يك شب به رزم شبانه نروم. فكرم را با حميد در ميان گذاشتم و قرار و مدار فرار را با هم گذاشتيم. نيمه‌هاى شب صداى حاجى كه فرياد مى‌زد: «به خط شيد به‌