ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٦ - در طلب وحدت بشريت
كتاب آغاز و انجام تاريخ را به رشته تحرير آورد و با گفتوگو از تاريخ به منزله «سفر انسان به ديار كمال و دستيابى به عالىترين امكان بشرى»، از «وحدت بشريت» به عنوان عالىترين مقصد امكانى ياد كرد كه انسان با تجربه يكى از دو طريق مىتواند آن را فراهم آورد:
١. تشكيل امپراتورى جهانى از طريق زور و ترس و وحشت؛
٢. ايجاد نظم جهانى از طريق گفتوگو و تصميم مشترك.
از آنجا كه ياسپرس دسترسى به اين نظم جهانى را دور از دسترس مىديد شرط دستيابى به آن را «تساهل» اعلام مىكرد. از همين رو او در «فلسفه تاريخ» موردنظر خود معتقد بود كه:
اكنون غروب فلسفه غرب رسيده و به سوى طلوع فلسفه جهانى پيش مىرود.
براى كارل ياسپرس، تاريخ در پى هدفى و مقصدى پيش مىرود كه آن را در «معنويت» و «روحانيت» مىتوان يافت. امرى كه غرب واسپس تاريخ خود و تجربه سكولاريزم از آن دور مانده است.
نگاه ياسپرس تا حدى با دريافت و بينش مذهبى از تاريخ نزديك است.
در دوردست نگاه او، «خدا بر ابليس» تفوق مىيابد و آينده بشر در وحدت ارواح انسانى قرين با نوعى كمال و تجربه معنوى است. شايد همين نگاه بود كه از ياسپرس انديشمندى مبلغ سجاياى انسانى مىساخت. از نظر او فيلسوفانى كه در راستاى تحول معنوى و روحى انسان گام نهادهاند انسانهاى بزرگى بودند كه تاريخ بشر را دگرگون ساختند. او با ستايش آنان، سقراط، بودا، كنفوسيوس، عيسى و افلاطون را در زمره مردان مؤثر در رشد و اعتلاى معنوى انسان در طول حيات معرفى مىكند. توجه ياسپرس به معنا و معنويت او را متذكر اين امر مىسازد تا اعلام كند:
نه دولتها و حكومتها و پيشرفتهاى فنى و نه حتى تمدنهاى جهانى، بلكه ظهور فيلسوفان و پيامبران است كه تاريخ را به سوى معنويت و روحانيت سوق داده است.
از همين رو، ظهور اين مردان را به عنوان نقطه عطفهاى مهم تاريخ مىشناسد.
ياسپرس، به بحران معنويت در انسان غربى اشاره دارد و اين بحران را ناشى از تبديل شدن انسان به «ابزار دست ماشين» مىداند و آن را باعث از خودبيگانگى و الينه شدن معرفى مىكند. وجه مهم انتقاد ياسپرس به دليل گرايش فكرى و انديشهاى به فيلسوفان اگزيستانس، متوجه «تكنولوژى»، و صنعت است. و اين واقعه- ماشين- را به عنوان يك نقطه عطف مىشناسد. چنان كه، با ذكر وقايع پيشين، از دستيابى انسان به ماشين بخار در سال ١٧٧٦ م. و دستيابى به الكتروموتور در سال ١٨٦٧ به عنوان دو نقطه عطف تجربهشده ياد مىكند.
انتقاد ياسپرس از غرب، ناظر بر نفى «خودبنيادى» و «نيستانگارى» تاريخ غربى نيست از اين رو گلايهها و شكوائيههايش «تفكرى جدى» را بر نمىانگيزد و چراغى فراروى انسان غربى براى خروج از بحران تفكر روشن نمىكند. اما، به هر صورت، اعتراف او درباره «غروب فلسفه غرب» قابل تأمل است.
چنان كه وقتى درباره راه رهايى مىانديشد، به سان شوبارت و توينبى، آن را در بازتاب مذهب در زندگى روزانه مردم، نهادها و فرهنگها جستوجو مىكند.
«پيزيم سوركين»[١]، جامعهشناس روسىالاصل، به سان مردانى چون توينبى و «برديايف»، عصر كنونى را به دليل رسيدن به «انسانگرايى مادى» منحط و زمان اضمحلال آن را نزديك مىداند و مىنويسد:
هنگامى كه تمدنى زواياى اخلاقى و معنوى خود را از دست داد و منحصر به بينشى سطحى و ظاهرى و حسى شد، از آنجا كه سيراب كننده نيازهاى معنوى و روحى جامعه نمىباشد به ناچار و دگر بار ضرورت مذهب و شهود احساس مىشود و آن تمدن حسى محو و تمدنى مبتنى بر نياز اساسى بشر؛ يعنى نياز شهودى و مذهبى جايگزين مىشود.
در جاى ديگر اشاره مىكند كه:
«رنسانس اخلاقى» مانند گردش خون براى تجديد حيات تمدنها ضرورى است.
به هر روى، چنان كه ملاحظه مىشود، عموم فلاسفه تاريخ، تمدن غربى را مستعد فروپاشى مىشناسند و با نگرانى، از آينده غرب كه چيزى جز سقوط در انحطاط نيست ياد مىكنند.
از آنجا كه غرض اين رساله كندوكاو در آراى فلاسفه تاريخ از ابتدا تا به امروز نبود از ذكر نام و اثر و آراى بسيارى از ديگر آنان از جمله «هگل، ماركس و ديگران خوددارى شد.
سوروكين با پذيرش حركت دورى تاريخ، ناديده گرفتن