ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٢ - شباهت به حضرت ابراهيم (ع)
إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ.[١]
اگر مرا ديوانه نخوانيد، بوى يوسف مى شنوم.
اين همان پيرهنى است كه از بهشت نازل شده بود.
عرض كردم: فدايت شوم، پس اين پيرهن به كه مى رسد؟ فرمود: به اهل آن و پيراهن، همراه قائم ماست هنگامى كه خروج نمايد. سپس فرمود: هر پيغمبرى كه علمى يا چيزى را وارث بود، به محمد (ص) رسيده است.[٢]
مى گويم: اين خبر با حديثى كه علامه مجلسى (ره) از نعمانى نقل كرده منافاتى ندارد. حديث چنين است: به سند خود، از يعقوب بن شعيب، از حضرت ابى عبدالله صادق (ع) كه فرمود:
آيا جامه قائم را كه در آن به پا خيزد به تو نشان دهم؟ عرض كردم: بله، پس آن حضرت جعبه اى را خواست، و آن را گشود، و از آن پيراهن كرباسى بيرون آورد، و آن را باز كرد. ديدم آستين چپش خون آلود بود. سپس فرمود: اين همان پيراهن رسول خدا (ص) است. روزى كه دندان هاى جلويش ضربت ديد، آن را پوشيده بود، و حضرت قائم (ع) همين پيراهن را برتن دارد، و قيام مى كند. من آن خون را بوسيده بر صورت نهادم. سپس آن حضرت آن را تا كرد و برداشت.[٣]
زيرا كه احتمال دارد هريك از اين دو پيراهن را در بعضى اوقات بپوشد، و متحمل است كه پيراهن ابراهيم (ع) را با خود داشته، و بر بازويش بسته باشد يا مانند آن، زيرا كه در حديث اول صراحت ندارد كه آن حضرت آن را پوشيده باشد.
ابراهيم (ع)، خانه كعبه را بنا كرد و حجرالاسود را در جايش نصب فرمود. خداوند عزّوجل مى فرمايد:
وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ.[٤]
و چون ابراهيم و اسماعيل پايه هاى خانه را بالا بردند، گفتند: اى پروردگار ما!، از ما بپذير، كه تو شنوا و دانا هستى.
همچنين از يكى از دو امام (باقر و صادق (ع)) روايت است كه فرمودند:
خداوند عزوجل ابراهيم را به ساختن كعبه و اينكه پايه هاى آن را بنا نمايد و به مردم، محل عبادت و مناسكشان را ارائه دهد، امر كرد. پس ابراهيم و اسماعيل خانه كعبه را هر روز به مقدار يك ساق مى ساختند تا به جايگاه حجرالاسود رسيدند. حضرت باقر (ع) فرمودند: پس در اينجا كوه «ابوقبيس» او را ندا كرد كه تو نزد من امانتى دارى. آنگاه حجرالاسود را به ابراهيم داد و آن حضرت آن را در جاى خودش نصب كرد.[٥]
قائم (ع) نيز مانند آن را دارد. از حضرت صادق (ع) مروى است كه فرمودند:
هرگاه قائم (ع) به پا خيزد، مسجدالحرام را منهدم مى كند تا به اساس آن برساند و مقام ابراهيم را به جايى كه درآن بوده بازمى گرداند ....[٦]
و از ابوالقاسم، جعفر بن محمد بن قولويه مروى است كه گفت:
در سال سيصد و سى و هفت به قصد تشرف به حج به بغداد رسيدم. آن سال بنا بود، قرامطه، حجرالاسود را به جايگاهش بازگردانند، و بيشترين كوشش من براى آن بود كه به كسى كه حجرالاسود را در جاى خودش نصب مى كند دست يابم، زيرا كه در كتاب ها خوانده بودم كه آن را جز حجت زمان كسى نمى تواند به جاى خود نصب نمايد- چنان كه در زمان «حجاج»، امام زين العابدين (ع) آن را در جاى خود قرار داد، ولى به بيمارى شديدى دچار شدم كه از آن برخود ترسيدم، و با آن حال نتوانستم به سفر خود ادامه دهم. پس دانستم كه ابن هاشم به مكه سفر مى كند. لذا نامه اى نوشتم و آن را مهر كرده به او سپردم. در آن نامه از مدت عمرم پرسيده بودم كه آيا مرگ من در اين بيمارى است؟ و به ابن هشام گفتم: سعى من بر اين است كه اين نامه به دست كسى كه حجرالاسود را به جاى خودش نصب مى كند برسد؛ من تو را براى اين كار فراخواندم.
ابن هشام گويد: وقتى به مكه رسيدم و موقع جاى گذارى حجرالاسود فرارسيد، به خدّام حرم پولى دادم كه در آن وقت معين، بگذارند جايى باشم كه ببينم نصب كننده آن كيست، آن ها را با خود قرار دادم كه ازدحام جمعيت را از من دور كنند. ديدم هركس خواست حجر را در جايش نصب كند نمى توانست و حجرالاسود قرار نمى يافت و مى افتاد. پس جوانى گندم گون و خوش صورت آمده؛ آن را گرفت و در جايش قرار داد. آن چنان بند شد كه انگار اصلًا از آن جا كنده نشده بود. فريادهاى مردم به خاطر آن بلند شد، و آن جوان رفت كه از درب خارج شود. من از جاى خود برخاستم و به دنبالش رفتم،