ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - بار بستگان شب هاى تار به شوق روشنى سراى دلدار
دوم اين كه مى خواهم بدانم از ياوران امام عصر (ع) هستم و معامله اى كه با سيد كرده ام درست است؟
سوم اين كه مى خواهم بدانم چه وقت از دنيا مى روم؟
آن آقاى موقّر خداحافظى كردند و تشريف بردند و به قدر يك قدم كه برداشتند از نظرم غايب شدند و ديگر ايشان را نديدم.
چند روزى از اين قضيّه گذشت. پيوسته منتظر خبر بودم. روزى در موقع عصر مجدداً چشمم به جمال ايشان روشن شد دست مرا گرفتند و باز در گوشه صحن مطهّر به جاى خلوتى برده و فرمودند: سلام تو را به مولايت ابلاغ كردم ايشان هم به تو سلام رسانده و فرمودند: خاطرت جمع باشد كه با ايمان از دنيا خواهى رفت و از ياوران ما هم هستى و اسم تو در زمره ياران ما ثبت شده است و معامله اى كه با سيّد كرده اى صحيح است.
اما هروقت زمان فوت تو برسد علامتش اين است كه بين هفته در عالم خواب خواهى ديد كه دو ورقه از عالم بالا به سوى تو نازل مى شود در يكى از آنها نوشته شده است: «لا إله إلّا الله، محمّداً رسول الله» و در ورقه ديگر نوشته شده: «علىّ ولىّ الله حقاً حقاً» و طلوع فجر جمعه آن هفته به رحمت خدا واصل خواهى شد.
به مجرّد گفتن اين كلمه؛ يعنى به رحمت خدا واصل خواهى شد از نظرم غايب گشت. من هم منتظر وعده شدم.
سيد تقى كه ناقل جريان است مى گويد:
يك روز ديدم شيخ حسن در نهايت مسرّت و خوشحالى از حرم حضرت رضا (ع) به طرف منزل برمى گشت.
سؤال كردم: آقا شيخ حسن! امروز شما را خيلى مسرور مى بينم؟
گفت: من همين يك هفته بيش تر ميهمان شما نيستم هرطور كه مى توانيد مهمان نوازى كنيد.
شب هاى اين هفته به كلّى خواب نداشت مگر روزها كه خواب قيلوله مى رفت و مضطرب بيدار مى شد، پيوسته در حرم مطهّر حضرت رضا (ع) و در منزل مشغول دعا خواندن بود. تا روز پنج شنبه همان هفته كه حنا گرفت و پاكيزه ترين لباس هاى خود را برداشته و به حمّام رفت خود را كاملًا شستشو داده و محاسن و دست و پا را خضاب نمود و خيلى دير از حمّام بيرون آمد.
آن روز و شب را غذا نخورد چون در اين هفته كلًا روزه بود. بعداز خارج شدن از حمّام به حرم حضرت رضا (ع) مشرّف شد و نزديك دو ساعت و نيم از شب جمعه گذشته بود كه از حرم بيرون آمد و به طرف منزل روانه گرديد و به من فرمود: تمام اهل بيت و بچه ها را جمع كن.
همه را حاضر نمودم قدرى با آنها صحبت كرده و مزاح نمود و فرمود: مرا حلال كنيد صحبت من با شما همين است ديگر مرا نخواهيد ديد و اينك با شما خداحافظى مى كنم. بچه ها و اهل بيت را مرخّصى نمود و فرمود: همگى را به خدا مى سپارم.
تمامى بچّه ها از اتاق بيرون رفتند بعد به من فرمود: سيد تقى، شما امشب مرا تنها نگذاريد ساعتى استراحت كنيد؛ اما به شرط اين كه زودتر برخيزيد.
بنده (سيد تقى) كه خوابم نبرد و ايشان دائماً مشغول دعا خواندن بودند.
چون خوابم نبرد برخاستم و گفتم: شما چرا استراحت نمى كنيد اين قدر خيالات نداشته باشيد شما كه حالى نداريد، اقلًا قدرى استراحت كنيد.
به صورت من تبسمى كرد و فرمود: نزديك است كه استراحت كنم و اگرچه من وصيّت كرده ام باز هم وصيّت مى كنم. أشهد أن لاإله إلّاالله و أشهد أنّ محمّداً رسول الله (ص) و أشهد أن عليّاً و أولاده المعصومين حجج الله. بدان كه مرگ حقّ است و سؤال نكيرين حقّ و إنّ الله يبعث من فى القبور
خداى تعالى هر آن كه را در قبرها باشد زنده مى كند و برمى انگيزاند. و عقيده دارم كه معاد حقّ است و صراط و ميزان حقّ است.
و امّا بعد قرض ندارم حتى يك درهم و يك ركعت از نمازهاى واجب من در هيچ حالى قضا نشده و يك روز روزه ام را قضا نكرده ام و يك درهم از مظالم بندگان خدا به گردن من نيست و چيزى براى شما باقى نگذاشته ام مگر دو ليره كه در جيب جليقه من است آن هم براى غسّال و حقّ دفن من است و براى مختصر مجلس ترحيم كه براى من تشكيل مى دهيد و همه شما را به خدا مى سپارم، والسّلام. و ديگر از حالا به بعد با من صحبت نكنيد و آنچه در كفنم هست با من دقت كنيد و ورقه اى را كه از سيّد گرفته ام در كفن من بگذاريد، و السّلام على من اتّبع الهدى.
پس به اذكارى كه داشت مشغول شد و به عادت هر شب نماز شب را خواند بعداز نماز شب، روى سجاده اى كه داشت نشست و گويا منتظر مرگ بود.
يك مرتبه ديدم از جا بلند شد و در نهايت خضوع و خشوع كسى را تعارف كرد و شمردم سيزده مرتبه بلند شد و در نهايت ادب تعارف كرد و يك مرتبه ديدم مثل مرغى كه بال بزند خود را به سمت درِ اتاق پرتاب كرد و از دل نعره زد كه: «يا مولاى يا صاحب الزمان» و صورت خود را چند دقيقه بر عتبه در گذاشت.
من بلند شدم و زير بغل او را گرفتم در حالى كه او گريه مى كرد بعد گفتم: شما را چه مى شود اين چه حالى است كه داريد؟
گفت: اسكُتْ. (ساكت باش) و به عربى فرمود: چهارده نور مبارك همگى اين جا تشريف دارند.
من با خود گفتم: از بس عاشق چهارده معصوم (ع) است اين طور به نظرش مى آيد فكر نمى كردم كه اين حال سكرات باشد و آنها تشريف داشته باشند چون حالش خوب بود و هيچ گونه درد و مرضى نداشت و هرچه مى گفت صحيح و حالش هم پريشان نبود.
فاصله اى نشد كه ديدم تبّسمى نمود و از جا حركت كرد و سه مرتبه گفت: «خوش آمديد اى قابض الأرواح» و آن وقت صورت را اطراف حجره برگردانيد در حالتى كه دست هايش را بر سينه گذاشته بود و عرض كرد: السلام عليك يا رسول الله اجازه مى فرماييد، و بعد عرض كرد: السلام عليك يا أميرالمؤمنين اجازه مى فرماييد، و همين طور تمام چهارده نور مطهّر را سلام عرض نمود و اجازه طلبيد و عرض كرد: دستم به دامنتان.
آن وقت رو به قبله خوابيد و سه مرتبه عرض كرد: يا الله به اين چهارده نور مقدس. بعد ملافه را روى صورت خود كشيد و دست ها را پهلويش گذاشت. چون ملافه را كنار زدم ديدم از دنيا رفته است. بچه ها را براى نماز صبح بيدار كرده و گريه مى كردم كه از گريه من مطلب را فهميدند.
صبح جنازه ايشان را با تشييع كنندگان زيادى برداشته و در غسّال خانه قتلگاه غسل داديم و بدن مطهّرش را شب در دارالسّعاده حضرت رضا (ع) دفن كرديم. رحمة الله عليه.
پى نوشت:
برگرفته از بركات حضرت ولى عصر (عج)، ترجمه العبقرى الحسان، صص ١٢٥- ١١٨.