ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٨ - در انتظار منجى
در انتظار منجى
مريم السادات اقوامى
داستان برگزيده ششمين مسابقه بزرگ در انتظار موعود
به جمعيت حاضر در سالن انتظار فرودگاه جست وجوگرانه مى نگريستم كه پسر عمه ام را ديدم، اشاره مى كرد كه بعد از ترخيص داخل سالن منتظرم است. حدود بيست دقيقه اى كارهاى گمركى به طول انجاميد. وقتى از سالن گمرك خارج شدم، على پيش آمد و با مهربانى خاصى نگاهم كرد و گفت: يلدا! نسبت به ده سال پيش خيلى تغيير كرده اى. اگر عكست را برايم نمى فرستادى هرگز نمى شناختمت. بعد از احوالپرسى به سرعت به منزل على رفتيم. همسر ايتاليايى او فلورا هم در كشور انگليس، خارجى محسوب مى شد. على ما را با هم آشنا كرد. فلورا گفت: مرا درك مى كند و مى فهمد در يك كشور غريب چه احساسى دارم. آن شب به احوالپرسى از آشنايان گذشت. روز بعد با على به طرف شهر كالج حركت كرديم و در ابتدا به دانشگاه كالج كه برايم دعوتنامه فرستاده بود، رفتيم و كارهاى مقدماتى ثبت نام را انجام داديم. سپس به پانسيونى كه دوست على معرفى كرده بود رفتيم. اين پانسيون هم به دانشگاه نزديك بود و هم، قيمت مناسبى داشت علاوه بر اينها پنج دانشجوى ايرانى هم در آن سكونت داشتند. صاحب آنجا چون از ايرانيها راضى بود يكى از سوئيتها را در اختيارم قرار داد و با خنده گفت: دو اتاق در طبقه اول، همينطور دو اتاق بالاى آن در طبقه دوم مخصوص ايرانيهاست ... و هنوز كلامش به پايان نرسيده بود كه دختر سبزه رويى كه نشان مى دهد ايرانى است داخل شد. جك، مالك پانسيون، كه مردى ميانسال بود او را صدا زد و گفت: «ليلا! اين خانم هموطن توست و از اين پس در پانسيون رز ساكن است». ليلا پيش آمد و با ابراز خوشحالى از آشنايى با من و پرسشهايى از اوضاع ايران، رشته تحصيليم را جويا شد. پاسخ دادم: «پزشك عمومى هستم و براى گذراندن تخصص داخلى آمده ام».
با هيجان گفت: «عالى است ما در بين ايرانيها دكتر نداشتيم جمع ما را كامل كردى. من جنوبى هستم و زبان مى خوانم. پرديس دانشجوى دكتراى روانشناسى و همسرش هومان فوق ليسانس مكانيك مى خواند. شيدا كارگردانى مى خواند و آخرى هم مهدى كه هميشه غرق در كامپيوتر و اينترنت است». با ديدن ليلا احساس بد غربت از من دور شد به طورى كه در راه بازگشت به منزل پسرعمه ام احساس ناراحتى نمى كردم.
سه روز بعد با وسايلم پا به پانسيون رز گذاشتم و در آخرين اتاق طبقه اول ساكن شدم. اتاق كنارى من متعلق به ليلا بود و در كنار آن هم اتاق شيدا قرار داشت. پرديس و هومان در طبقه بالا سكونت داشتند و اتاق مهدى درست بالاى اتاق من بود. تازه وسائلم را در اتاق گذاشته بودم كه صداى ليلا با شادى