ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٨ - غروب اول
غروب اول
محبوبه زارع
ولى تو مى آيى. مى دانم كه مى آيى ... خورشيد از سينه ديوار، در حال غروب است. و چه پرتوهاى آشفته اى!
هنوز هم بى قرارى دختر كوچك، آزارم مى دهد. هنوز هم انديشه كودكان پس از من؛ ... گريه هاى بعد از من؛ ... ناله هاى مظلومانه حيدر ...
اما نه! چه مى شود كرد؟! ديگر زمان موعود فرا رسيده است. ديوار تصوير اين دو دهه سخت روزگار را، چه واضح، زيبا، گسترده، و چه غريبانه، ... نشانم مى دهد! آه! اين روزها عجب دردى در پهلويم پيچيده! بازوانم عجيب تير مى كشد. نگاه مى كنم. به راستى وقتى پدرم، رسول الله اين ديوار را بنا مى كرد؛ روزى كه اين خانه را براى من و على مى ساخت؛ آيا گمان مى كرد؟ اصلا فكرش را مى كرد كه روزگارى قاب ديدگان فاطمه اش، تا آخرين لحظه پرواز، همين باشد؟ همين ديوار ساده اما مرموز!؟ ... خوب كه خيره مى شوم، تصويرهاى زيادى از آن عبور مى كند.
همين چند هفته پيش، پشت اين ديوار، چه اتفاقات بزرگى كه نيفتاد! چه حادثه هاى مهيبى كه رخ نداد!
اين سوى ديوار، من بودم و على و جسد پيغمبر. آن سوى ديوار، مردم بودند و سقيفه. مردم بودند و نسيان. جنازه پيغمبرشان را در دست ما رها كردند. رفتند و خودسرانه و مستكبرانه، ديگران را به جاى ما نشاندند.
همين چند هفته پيش، همين چند روز قبل، اين سوى ديوار، من بودم و محسن چهارماهه. و آنسو ... اوبود و لگد ... او بود و آتش ... همين چند روز پيش، همين چند ساعت قبل، اين طرف من بودم و گريه هايى بى امان. آن طرف مردم بودند و پيغامى زخم انگيز؛ كه: «يا شب عزادارى كن يا روز! ...».
آرام جانم! با اين همه خوشحالم كه كم كم لحظه هاى وداع فرا مى رسد. اين را فضه بيشتر از هر كسى مى فهمد. و اينك زيباترين لحظات خلوت من و تو. فضه را صدا مى زنم: «فضه! ساعتى مرا با خويش تنها بگذار، تا با خداى خود از رنجى كه از اين امت كشيده ام، بگويم. تا از پروردگارم بخواهم بر امت پدرم رحم كند. فرزندانم را صبرى بزرگ عطا فرمايد ... و موعود آخرينم، مهدى منتظرم را هر چه زودتر، براى نجات قرآن برساند ... فضه! بعد از ساعتى برگرد. اگر جوابت را ندادم، بدان كه خداوند مرا حاجت روا، كرده است ... و سلام مرا به مولاى مظلوم على (ع) برسان! ...».
اين فرصت را نبايد از دست داد. ثانيه هاى گرانبارى است. با تو سخن مى گويم و با تو وصيت مى كنم. حالا بيشتر از هميشه زندگى ام احساست مى كنم. و چه حس قشنگى! دوستت دارم. مثل محبتى كه به حسنين ... نه! به زينب كوچك؟ ... نه! به على؟! نه! ... به رسول الله؟! ... نه! نه! نه! مثل هيچ كدام. تو را جداى از همه چيز و همه كس، ... تو بوى فرداهاى دور از دست، فرداهايى بلند و وسيع، ... تو بوى غربت آل الله را در خود دارى ...
آه! ... به ديوار و روبرو نگاه مى كنم. تصوير آن سوى ديوار آرامم نمى گذارد. يعنى كوچه هاى متروك هاشمى؛ دستهاى بسته امير مؤمنان، ... غلاف شمشير قنفذ، و حركت به سوى مسجد. آن هم چه حركتى! چه مسجدى! كدام على؟ منبر پدرم بر خويش مى لرزيد، و كوههاى مدينه به ناله درمى آمدند.