ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢١ - آن شب
آن شب
|
آن شب كه رخت غم به مه پوشيده بودند |
آن شب كه انجم هم سيه پوشيده بودند |
|
|
آن شب كه خون از دامن مهتاب مى ريخت |
اسما براى غسل زهرا آب مى ريخت |
|
|
طفلى گرفته دامن خود را به دندان |
تا ناله خود را كند در سينه زندان |
|
|
آن شب اميرالمومنين با اشك ديده |
مى شست تنها، پيكر پاك شهيده |
|
|
مى شست در تاريكى شب مخفيانه |
گه جاى ضرب سيلى و گه تازيانه |
|
|
صدبار از پا رفت و دست از خويشتن شست |
تا جان خود را در درون پيرهن شست |
|
|
خود در كفن پيچيد آن خونين بدن را |
خونين بدن نه، بلكه جان خويشتن را |
|
|
چشم از نگه، ناى از نوا، لب از سخن بست |
بگشود دست حسرت و بند كفن بست |
|
|
ناگه فتاد آن تير كوكب را نظاره |
برگرد ماه خويش، لرزان دو ستاره |
|
|
از بى كسى در بال هم سر بوده بودند |
گويى كنار جسم مادر مرده بودند |
|
|
داغ دل مولا دوباره گشت تازه |
ريحانه ها را خواند پاى آن جنازه |
|
|
كاى گوشه گيران شب غربت بياييد |
آخر وداع خويش با مادر نماييد! |
|
|
آن پر شكسته طايران از جا پريدند |
افتان و خيزان جانب مادر دويدند |
|
|
چون جان شيرين جسم او در بر گرفتند |
گل بوسه از آن لاله پرپر گرفتند |
|
|
يكباره از عمق كفن آهى برآمد |
با ناله بيرون دست هاى مادر آمد |
|
|
در قلب شب خورشيد خاموش مدينه |
بگذاشت روى هر دو ماهش را به سينه |
|
|
مى خواست بى تابى ز طفلان جان بگيرد |
مى رفت تا جان على پايان بگيرد |
|
|
ناگه ندا آمد: على بشتاب بشتاب! |
دو گوشوار عرش را درياب درياب! |
|
|
مگذار زهرا را چنين در بر بگيرند |
نگذار روى سينه مادر بميرند |
|
|
خيل ملك را رحمى از بهر خدا كن |
از پيكر مادر يتيمان را جدا كن |