ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٢ - در انتظار منجى
فناورى و دانش روز نتوانم به آنها برسم ولى گذشته و تاريخچه اى درخشان دارم كه جزو افتخاراتم است و پيوسته به مراد و مقصود خود باليده ام. تصور مى كنم امروز بر ما نسل تحصيل كرده و پيشرفته و به ظاهر امروزى است كه با استفاده از اطلاعات كارآمد روز، مقصود و هدف ونيات و باورهاو اعتقادات مذهبى گذشتگان خود را به همه نشان دهيم تا در كنار گذشته اى كه هميشه به آن ارج مى نهيم، چراغ آينده را هم روشن كنيم».
با هيجان گفتم: «برايم جالب است؛ چون شنيده بودم شما خيلى سرسخت هستيد. حال اين كه روح لطيف و دلى دردمند داريد. خوشحالم از اينكه در كنار نسل امروز كه غالبا غرق در لذت جويى و خودخواهى است اشخاصى را مى بينم كه دغدغه آرمانها و اصالتها را دارند. من صميمانه به شما تبريك مى گويم».
مهدى لبخندى زد و گفت: «برعكس شما، ايرانيهاى مقيم در اين پانسيون، از جمله هومان كار مرا هدر دادن وقت مى دانند و معتقدند دين را نمى شود با فناورى ادغام كرد. من اينگونه مى انديشم كه پيامبر (ص) با علم زمان خودش سخن مى گفته و شايد غرض از غيبت امام دوازدهم اين بوده كه دو هزار سال بعد از پيغمبر، دين ما به روز، ظهور و بروز يابد تا كمال و شكوهش جلوه اى ويژه داشته باشد و پيروان بى شمارى پيدا كند».
افكار مهدى آنقدر دلنشين بود كه صادقانه به او گفتم: «تا به حال از همنشينى با كسى اينهمه لذت نبرده بودم».
آن روز ساعتها با هم بحث و گفت وگو كرديم و اين آغاز آشنايى ما بود، كه مرا به سرزمين عشق و محبت كشانيد و من ناخواسته عشق به مهدى و افكار و باورهايش را با عشق و مهر ائمه اطهار، يكجا مزه مزه كردم. عشقى كه مرا به ورطه تحقيق كشاند. ساعتها به منجى، كيستى و شخصيت او مى پرداختم. حالا نه سرزمين غربت برايم مفهومى داشت، نه نگاههاى خصمانه شيوا، كه مى انديشيد مهدى را از چنگش درآورده ام. من فقط و فقط به تاثير دين و عرفان در معالجه امراض مى انديشيدم و در كنار آن پيشرفتهاى پروژه منجى را مطالعه مى كردم. تقريبا بيست ساعت از شبانه روز به مطالعه و تحقيق مى پرداختم و عميقا احساس مى كردم روحم شفاف شده است. معمولا براى تبادل اطلاعات در كتابخانه كالج قرار مى گذاشتيم. مهدى جوانى برجسته و بسيار عالم بود، در همه زمينه ها مطالعه داشت خيلى خوب و گويا سخن مى گفت. برايم جاى تعجب بود كه چرا هميشه مشغول است و وقت خالى ندارد و حتى تفريح نمى كند، گوئى دنيا به آخر مى رسد. روزى مشغول كاوش در سايتهاى اديان آسمانى بودم ناگهان متوجه سايه اى بالاى سرم شدم. مهدى را ديدم، با لبخند ملايمى بر لبانش گفت: «من و شما افكار مشابهى داريم»؛ ناگهان چهره اش درهم رفت و كلمه «افسوس» را بر زبان آورد و اين افسوس، افسانه «آه» را در وجودم بيدار كرد. او، مرا پزشك مؤمن و علاقه مندى مى ديد كه به پژوهش عشق مى ورزد و با او همكارى مى كند، و نمى دانست كه در درونم غوغايى است كه احساس قلبى او را نسبت به خود بدانم. مدتى بود كه مى ديدم سرفه هاى ممتدى مهدى را آزار مى دهد. گاهى سرفه امانش را مى بريد به طورى كه عملا ادامه كار در كتابخانه برايش امكانپذير نبود. چند بار از او