ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٦ - فرجام تاريخ و انسان واپسين
اساس فلسفه تاريخ از ديدگاه ليبراليسم جدال انسان است براى جلوگيرى از عدم توافق و اين كه هر جا كه احساس مىكند اين توافق و اين قرارداد اجتماعى به گونهاى دارد مختل مىشود وارد عمل شود، موانع را برطرف كند و پيمان اجتماعى را برقرار سازد. از ديدگاه ليبراليسم، توتاليتاريسم يكى از اين موانع است. اقتدارگرايى مانعى است كه موجب مىشود انسانها نتوانند بر سر منافع و رفاه خود توافق كنند. فاشيسم، از ديدگاه ليبراليسم يكى ديگر از موانع تاريخى است. بايد با آن جنگيد؛ زيرا فاشيسم قدرت را در محدودهاى مىبيند كه اجازه نمىدهد بقيه سود ببرند. نزاع ليبراليسم و فاشيسم در اين نيست كه فاشيسم از نظر اخلاقى بد است، بلكه نزاع اصلى آنها در اين است كه فاشيسم رفاه، قدرت و ثروت را براى گروه اندكى مىخواهد و اجازه تعميم نمىدهد. بايد اجازه داد تا همه براساس يك توافق به نتيجه برسند.
بنابراين آينده تاريخ و انسان واپسين از ديدگاه ليبراليسم جامعهاى است كه اين توافق به شكلى مطلوب تحقق پيدا كرده است. فوكوياما- در كتاب فرجام تاريخ و انسان واپسين كه بحثهاى مفصل برانگيخت و «نظريه نظم نوين جهانى» بوش اول مبتنى بر همين ديدگاه فوكوياما بنا شد- اين نكته را دقيقاً بيان كرده است.
از فوكوياما به عنوان سرآمد جريان ليبرال دموكراسى در دنياى امروز مىپرسيم: آينده تاريخ و شرايطى كه شما ادعا مىكنيد انسان به همه تمنياتش مىرسد چگونه به دست مىآيد؟ چطور ممكن است كه ما انسانها در اين بستر انسانشناسانه به جايى برسيم كه احساس آرامش كنيم؟ او در مجموع سه ويژگى را براى جهان آينده- كه معتقد است هماينك آن فرجام تاريخ آغاز شده- برمىشمارد:
١. بازار آزاد اقتصادى؛
٢. تكنولوژى و فناورى مدرن؛
٣. آزادى سياسى.
اينها همه سر فصل بحثى است كه او چگونه ميان بازار آزاد اقتصادى (يعنى نظام سرمايهدارى در اقتصاد) و ميان تكنولوژى مدرن به عنوان بهترين ابزار انسان براى رسيدن به تمنيات و بالاخره آزادى سياسى پيوند مىزند تا جامعه مطلوب خود را به دست بياورد.
جامعه مطلوب از ديدگاه ليبرال دمكراسى جامعهاى است كه در آن انسان مىتواند از بستر نظام سرمايهدارى مادى، رفاه عمومى خود را تأمين كند.
فوكوياما به اين نكته ملتفت است كه جريان ليبرال دمكراسى سنتى نمىتواند اين آرامش و رفاه عمومى را فراهم كند. لذا در اينجا برگشتى دارد به انديشههاى هگل. يعنى علىرغم اينكه فوكوياما وارث هابز و جان لاك و جان استوارت ميل است، امّا به اينجا كه مىرسد هگل استناد مىكند. هگلى كه از ديدگاه ليبرالها گاه به عنوان فاشيست و به عنوان بنيانگذار توتاليتاريسم معرفى شده است، امّا فوكوياماى ليبرال وقتى به اين نكته مىرسد كه آينده جهان قرار است انسان را به آرامش برساند، اظهار مىكند كه اين آيندهاى كه ليبرالهايى مثل جان استوارت ميل و ديگران گفتهاند كافى نيستو به هگل استناد مىكند. هگل هم همان بنياد انسانشناسانه غرب را كه از ماكياول باقى مانده قيدى مىزند و مىگويد انسانها خواهان رفاه، ثروت و قدرت هستند؛ امّا چيز ديگرى هم مىخواهند و آن منزلت اجتماعى يا به تعبير او(Self) «شناسايى انسان» يا به «رسميت شناخته شدن انسان» است.(steem)
همين انگاره به عنوان مبناى انسان شناسانه فوكوياما در پايان تاريخ مىشود. او مىگويد انسانها به غير از قدرت و رفاه دلشان مىخواهد در محيط پيرامون خودشان در تعامل با ديگران حالتى برسند كه احساس كنند ديگران به آنها احترام مىگذارند، حقوق آنها را رعايت مىكنند و آنچه را كه براى خود ارزش مىدانند از طرف