ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٩ - ٤٦- شهريار، سيد محمدحسين (١٣٦٧- ١٢٨٣ ش )
كرده اند؟
مگر جز اين است كه هنوز در اولين خم كوچه انقلاب فرهنگى كه اساس تربيت و رشد نسل جوان اين سرزمين است درمانده ايم و هيچ غمى هم در دل راه نمى دهيم؟!
آيا هيچ پرسيده ايم نفرهنگ و تمدن جارى و سارى كه همه بود و نبود مسلمين را هم با آن دمساز و همسان مىسازيم برخاسته از كدام عهد است؟ مگر نه اينست كه همه اعمال و همه آنچه كه از سوى آدمى صادر مىشود محصول عهد قلبى اوست؟ چگونه است كه اين عهد را در هيأت عمل و نظر فردى مى پذيريم ولى در هيأت عمل و نظر جمعى كه در قالب فرهنگ و تمدن ظهور مى كند نمى پذيريم؟! آيا هيچ انديشيده ايم چه امرى موجب بروز انحراف در حيات اجتماعى و سياسى مسلمين شد و زمينههاى بروز تباهى هاى اخلاقى و اعتقادى را در ميانشان فراهم ساخت؟!
مگر جز اين بود كه به عهدى كه در غدير بستند پايبند نماندند؟ و پس از غدير عهد ظالمين را گردن نهادند؟!
حسين و اولادش، عليهم السلام، در كربلا به شهادت نمى رسيدند، اگر عهد غدير پاس داشته مى شد.
امام موسى كاظم، عليه السلام، در زندان و امام رضا، عليه السلام، در مرو به شهادت نمى رسيد اگر عهد غدير پاس داشته مى شد. امام عصر، عليه السلام، ناگزير به قبول رنج غيبت كبرى نمى شد و مسلمين در گيرودار حيات وحشتناك پس از غيبت نمى ماندند؛ اگر عهد غدير يا همان عهد ولايت پاس داشته مىشد. چنانكه استمرار غيبت و محروم ماندن از حضور آن امام همام نيز كه نتيجه اى جز دور ماندن از بهشت وصل و قرب نيست نتيجه طبيعى عهدى است كه رها شده است.
با ساده انديشى تمام كه محصول علم و آموزش بى بنياد غربى است ميان ساحتهاى حيات فردى و جمعى بندگان خدا و ارتباط آن حيات با مناسبات فرهنگى و اعتقادى انسلاخ ايجاد مى كنيم و با همان ساده لوحى همّ خود را مصروف مسلمان كردن محصول عمل ديو و شيطانى مى كنيم كه سوگند ياد كرده همه بندگان خداوند را اغوا مى كند.
در پايان اين بخش به مطلبى مهم اشاره مى كنم. مطلبى كه به اجمال از كنار آن مى گذرم اما اميد دارم كه حديثى مفصل از آن خوانده شود.
اساس اعتقادى تمدن و فرهنگ غربى را جمله اى دگرگون ساخت:
من مى انديشم پس هستم!
اين جمله ماندگارترين جمله تاريخ جديد است. آنگاه كه اين كلام بر زبان رانده شد؛ بشر عصر جديد با نفس اماره خويش پيمان بست كه فرمان هيچ خدايى را گردن ننهد. ميثاقى و عهدى بزرگ با خود. انسانى كه خود خدا شده بود. مهم اين است كه رجوع حيث تفكر آدمى از اين زمان نه به حق بلكه به خود شد. اين مراجعت آشكار و اين عهد بسته شده سرآغاز تاريخى نو شد مبدأ تفكرى نوين. فرهنگى تجديد نظر طلب و تمدنى نو كه به آن مبتلاييم.
آدمى تعريفى نو يافت و جهان نيز. مقصد آدمى نيز دگرگون شد.
آدمى سر در پى اين عهد نهاد تا خود سازنده خود، رقم زننده سرنوشت خود و سازنده بهشت خود شود. در واقع بر آن شد تا بهشت را در عرصه خاك بسازد و با استغنا جستن از آسمان و احكام آسمانى مبدأ احكام حيات فردى و اجتماعى خود شود.
ديگر مقصد عبوديت و حضور در بهشت رضوان آستان قرب خداوندگار نبود؛ بلكه مقصد قدرت و اقتدار در عرصه زمين بود. چه بشر غربى خوب دانسته بود كه واسپس اين عهدشكنى بزرگ از رستگارى و فلاح دور مانده است و همراه با شيطان در انتظار سرنوشت سياه و اسفبار بايد بماند. از همينجا با دم غنيمت دانى دنيا را منظور نظر و مقصد مطلوب فرض كرد و بر طبل دنيامدارى كوبيد. خيلى پيش از اين انديشمندانى چون كريستوفر