ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٠ - ثمره مقدس
قضيه چه بود. مقدس دست برد و سر ميرعلام را بلند كرد و در چشمان او چشم دوخت. شاگرد تحمل نگاه نافذ استاد را نداشت چشمانش را بست. چون دست مقدس مانع از اين مى شد كه سرش را به زير بيندازد. مقدس گفت:
چشمانت را بازكن و به چشمان من نگاه كن و قول بده تا من زنده ام اين راز مرا به كسى نگويى. هيچكس به غير از خدا از اين راز من خبر نداشت و تو كه اينك اين راز را دريافتى، بايد به من قول بدهى كه آن را مكتوم نگه دارى.
ميرعلام چشمانش را گشود و به چشمان استادش نگاه كرد. آن نگاه نافذ جاى خودش را به نگاهى آرام و مطمئن داده بود. سر تكان داد و گفت: عهد مى بندم كه هرگز اين راز را بر ملا نكنم ...
مقدس تأكيد كرد: تا من زنده ام.
مير علام تكرار كرد: تا شما زنده ايد.
مقدس دستش را از زير چانه ميرعلام برداشت و با لبخند گفت: گاهى بعضى از مسائل بر من مشتبه مى شود و من در خلوت و تنهايى شب به حرم اميرالمؤمنين، عليه السلام، مى روم و آن مسأله را با حضرت در ميان مى گذارم و جواب مى شنوم. اما، ديشب اميرالمؤمنين، عليه السلام، مرا به حضرت صاحبالزمان حواله كرد و فرمود كه فرزندم مهدى امشب در مسجد كوفه است. به نزد او برو و اين مسأله را از او بپرس كه او امام توست. من هم به مسجد كوفه رفتم و سؤالم را از صاحب الامر پرسيدم و پاسخم را گرفتم ...
صداى مقدس اردبيلى لرزيد و سكوت كرد. ميرعلام دستهاى استادش را در دست گرفت و بوسيد. مقدس آهسته گفت: قول دادى ميرعلام! قول دادى!
مير علام سر بلند كرد و گفت: مطمئن باشيد آقا ... مطمئن باشيد ...
\*\*\*
مقدس با به حياط خانه كوچكش گذاشت. كيسه كوچكى از آرد جو در دست داشت. همسرش او را كه ديد از اتاق بيرون آمد و بى مقدمه گفت: احمد ديشب كجا بودى؟ چرا به خانه نيامدى؟
مقدس جوابى نداد. زن جلوتر آمد و كيسه را از دست او گرفت: چه آورده اى؟ بچه ها گرسنه اند.
مقدس باز هم جوابى نداد. زن ادامه داد: حتماً باز هر چه داشتى بين فقراى كوفه و نجف تقسيم كردى. تو كه با عمامه مى روى و وقتى بر مى گردى پارچه عمامه اى را هم بين برهنگان و نيازمندان تقسيم كرده اى، تكليف آرد و خرمايت روشن است. تو اصلًا مى دانى قحطى و گرانى يعنى چه؟
مقدس سر به زير انداخت و خشم و غضب همسرش را ناديده گرفت. اما او دست بردار نبود:
- بالاخره نگفتى معنى قحطى را مى فهمى يا نه؟
مقدس حرفى براى گفتن نداشت. سر به زير به عقب برگشت و از خانه بيرون رفت. زن جلوى در ايستاد و گفت: احمد! حالا كجا مى روى؟ من با اين بچه هاى گرسنه و يك مشت آرد جو چه كنم؟
مقدس شرمنده از فقر در خانه را پشت سرش بست و راه افتاد. چند تا پسر بچه گرسنه با پاهاى برهنه و لباسهاى مندرس و پاره جلو دويدند: آقا ... ما گرسنه ايم ... نان ... يك تكه نان ...
مقدس شرمسار دستى بر سر آنها كشيد. بغض گلويش را گرفت. نه جوابى داشت به آنها بدهد و نه چيزى كه دلشان را شاد كند. بچه ها نااميد از او دور شدند. مقدس حس كرد تنها جايى كه به او آرامش مى دهد مسجد كوفه است. راهش را به طرف مسجد كوفه كج كرد. هنوز به مسجد نرسيده بود كه ميرعلام را ديد. مير علام نگاهش را از او دزديد. اما حس كرد استادش گرفته و پريشان است. جرأت نكرد سؤالى بپرسد و ناچار راهش را از مقدس جدا كرد. نگاه مقدس پر از غم بود. پا به حياط مسجد گذاشت و نفس عميقى كشيد. ميرعلام جلوى در ايستاد و با خودش فكر كرد چه مسأله اى فكر مقدس را اينقدر مشغول كرده است. اما ياد عهد و قولش افتاد و انگار كه اصلًا استادش را در چنين حالى نديده، سرش را به زير انداخت و به سمت دروازه كوفه به راه افتاد تا به حجره اش برگردد.
\*\*\*
دو روز از اعتكاف مقدس در مسجد كوفه مى گذشت و زن در خانه نمى دانست چه كند. كيسه آرد جو هم تمام شده بود و احمد به خانه