ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٩ - ثمره مقدس
نفسش را در سينه حبس كرد. مرد در حالى كه اصلًا متوجه ميرعلام نشده بود جلوتر رفت و روبروى حرم اميرالمؤمنين، عليه السلام، ايستاد و چيزى زير لب نجوا كرد. ميرعلام ناگهان صداى افتادن چيزى را شنيد. سرش را از پناه ديوار جلوتر برد. در كمال حيرت ديد قفل بزرگ در باز شد و روى زمين افتاد. مرد بدون هيچ شگفتى و تعجبى از گشوده شدن قفل بزرگ در ورودى حرم، وارد شد و در دوم و سوم هم به رويش باز شد و او وارد حريم حرم شد. ميرعلام آهسته و با احتياط به دنبال او رفت. مرد رو به قبر اميرالمؤمنين، عليه السلام، ايستاد و زمزمه كرد: السلام عليك يا اميرالمؤمنين ... ميرعلام صداى استادش. مقدس اردبيلى را شناخت آمد جلو برود كه صدايى از جانب قبر مطهر اميرالمؤمنين، عليه السلام، شنيد كه جواب سلام او را داد. رعشه بر اندامش افتاد و تنش لرزيد دست به ديوار گرفت و سرش را جلوتر برد. مقدس اردبيلى همچون شاگردى كه در حضور استادش از او سؤالى بپرسد، در مورد مسأله اى سؤال كرد و با اطمينان شاگردى از دريافت پاسخ استاد، منتظر جواب ماند.
صدايى آرام و مطمئن از جانب قبر اميرالمؤمنين، عليه السلام، شنيده شد كه فرمود: فرزندم مهدى، امشب در مسجد كوفه است به نزد او برو و اين مسأله را بپرس كه او امام توست ...
عرق سردى بر پيشانى ميرعلام نشست. استادش مقدس اردبيلى را مى شناخت اما هرگز نديده بود كه او اين همه راحت و بدون واسطه و در بيدارى از اميرالمؤمنين، عليه السلام، پاسخ مسأله اى را بخواهد و اينگونه واضح و روشن جواب بگيرد. مقدس به احترام، سر فرود آورد. عقب عقب از ضريح دور شد و از حرم بيرون رفت. ميرعلام با همان سكوت و در تاريكى كنار ديوارها، پشت سر او بيرون رفت. مقدس نجوا كنان از شهر خارج شد و رو به سوى مسجد كوفه به راه افتاد. ميرعلام با حفظ فاصله و در نهايت سكوت به دنبال او مى رفت. شوق و عشق و احترام زمزمه گذراند و ميرعلام در تعجب و شگفتى و شوق. نه طولانى بودن مسير را حس مى كرد و نه خستگى پياده رفتن و نه تاريكى شب اذيتش مى كرد ...
به مسجد كوفه كه رسيدند مقدس پا به حياط خاكى مسجد گذاشت. سر به آسمان بلند كرد. چيزى زير لب گفت و به سوى محراب مسجد به راه افتاد. ميرعلام هم با احتياط به دنبال او رفت. مقدس به محراب كه رسيد ميرعلام ديگر جرأت جلو رفتن نداشت. همانجا كنار ديوار و پشت ستون مسجد ايستاد. به غير از مقدس اردبيلى كسى را نمى ديد اما صدايش را مى شنيد كه درباره همان مسأله سؤال مى كرد. ميرعلام كنار ديوار نشست. دست و پايش سست شده بود. سالها شاگردى مقدس اردبيلى را كرده بود و حس محبت و احترامى نسبت به او در دلش موج مى زد. اما آنچه در پيش رويش بود با همه آنچه درباره مقدس مى دانست متفاوت بود. در عالم خودش بود كه متوجه شد مقدس پاسخ سؤالش را يافته و از مسجد خارج شده است. با شتاب برخاست و به دنبال او دويد. ديگر نمى توانست حضور خودش را مخفى كند. تا به مقدس رسيد او از دروازه شهر خارج شده بود و به سمت نجف برمى گشت. آسمان سحرگاهى كم كم روشن مى شد. ميرعلام خودش را به او رساند و بازويش را گرفت. مقدس ناگهان متوجه ميرعلام شد. ميرعلام سلام كرد و مقدس جواب او را داد و پرسيد: تو اينجا چكار مى كنى؟ ميرعلام شرمنده سر به زير انداخت و گفت: مى دانم كار بدى كردم. اما ... مرا ببخش ... همه جا با شما بودم و از نجف تا كوفه همه چيز را ديدم و شنيدم ... به من بگوييد قضيه از چه قرار است؟
مقدس اردبيلى نگاهى به شاگرد جوانش انداخت كه از شرم سرش را به زير انداخته بود و مى لرزيد. شانه هاى او را پدرانه و مهربان در دست گرفت و گفت: چرا به دنبال من آمدى؟
ميرعلام شرمنده تر گفت: فكر كردم شايد كسى آمده تا با استفاده از تاريكى شب قنديلهاى حرم را بدزدد ... بعد كه ديدم قفل در پيش پاى شما باز شد و افتاد ناخواسته همراهتان آمدم ... مرا ببخشيد اما بگوييد اين