ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩ - امام زمان (ع) هدايت كننده قلب ها
سوم و هفتم و چهلم و سالگرد نگيرند و برايش سنگ قبر نگذارند [الآن قبرش سيمانى است]. به ايشان گفتند، براى شما نزديكترين جاها را به قبر مطهّر حضرت رضا (ع) قرار مىدهيم. فرمود: از قبر هارون به امام نزديكتر مىشود؟ من را هر جا باشد- ولو در بيابان- دفن كنيد.
از اشخاص ضدّ انقلاب با ايشان تماس گرفتند و گفتند: اينقدر درباره امام خمينى (ره) صحبت نكن تو را مىكشيم. گفته بود: من ساعت ٧ صبح از كوچه مستشار به سمت «مسجد حاج ملّا حيدر» حركت مىكنم. آن موقع بياييد كه من به بهشت برسم و شما هم گرفتار نشويد. آن موقع خلوت است، مىتوانيد فرار كنيد.
فرد ديگر، مرحوم آقاى لطيفىنسب است كه سال گذشته فوت كرد و مدير هيئت امناى «مسجد جمكران» بود.[١] در اوايل تحصيل، در «مدرسه حاج حسن» با هم بوديم. آن موقع ما ماهى ٢٥ تومان داشتيم كه ارزشمند بود. آقاى لطيفى ٣٠ تومان داشتند كه از «تهران» برايش مىفرستادند. يكى دو ماه نيامد و هر چه داشت فروخت و ديگر هيچ نداشت. هوا يخبندان بود. با آب، سحرى مىخورد و با آب، افطار مىكرد. سه روز، افطار و سحرىاش با آب بود. روز سوم مىگويد: خيلى بىحال شدم. خود را به سختى به اتاق رساندم تا شايد موقع نماز مغرب رمقى پيدا كنم و نماز بخوانم. ناگهان ديدم كليد برق را زدند. دو نفر وارد شدند [يك نفر ايشان حضرت صاحبالامر (ع) بودند]. از او خواستند كه چاى درست كند. گفت: حتّى زغال هم ندارم. يكى از آن دو گفت: يك بسته زغال در پستو هست. مشتى چاى هم داد تا چاى درست كند. بعد به آن نفر همراه گفت: نان و كباب بگير و بياور. به من گفت: در گرفتارىها نماز جعفر طيار بخوان. لازم نيست ٣٠٠ بار تسبيحات اربعه را در خود نماز بخوانى، بگذار بعد بخوان [بعد ديديم روايت هم به اين مضمون داريم.] اين پول را زير پتو بگذار و بدان كه ديگر فقر به سراغ تو نخواهد آمد. كباب آوردند و خوردند. آقاى لطيفى مىگفت: خجالت مىكشيدم به دهان حضرت (ع) نگاه كنم؛ امّا مىديدم تناول مىكنند. مقدارى كباب زياد آمد. فرمودند: اين را ببريد براى دوست ما، ميرزا مهدى اصفهانى. تا اين را گفت، من گفتم: منزلش كوچه «حوض لقمان» نبود؟ فرمودند: چرا. بعد آقا رفتند و تا پارسال كه مرحوم لطيفى زنده بود، زندگى بسيار منظّمى داشت. آن زمان در درس آيت الله ميلانى شركت مىكرد و گفتهاند به درجه اجتهاد هم رسيده بود. ايشان صبح كباب را به در منزل ميرزا مهدى اصفهانى مىبرد. ميرزا مهدى دم در مىآيد و مىپرسد: كباب كجاست؟ آقاى لطيفى مىگويد: كباب چى؟ گفتند: آقا خودشان اينجا بودند. مطالب خيلى روشن و تأييدات فراوان است.
بزرگان همه سرمست حضرت (ع) بودند. شيخ بهايى مىگويد:
مقصود من از كعبه و بتخانه تويى تو.
بابا طاهر مىگويد:
|
عزيزم كاسه چشمم سرايت |
ميان هر دو چشمم جاى پايت |
|
|
از آن ترسم كه ناگه پاگذارى |
نشيند خار مژگانم به پايت |