ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٧ - ز) زهد
آن حضرت در روز حنين سنگى را در دست گرفته بود كه ما صداى تسبيح و تقديس را از آن مىشنيديم، سپس به سنگ گفت: «شكافته شو!» بىدرنگ سه قطعه شد و ما از هر قطعه، تسبيحى غير از تسبيح ديگرى مىشنيديم.
نيز در روز بطحاء، در پى درختى فرستاد و آن اجابت نمود و هر كدام از شاخههاى آن به طرق مختلف تسبيح و تهليل و تقديس مىكرد. سپس حضرت به آن فرمود: «دو نيم شو.» بىدرنگ دو نيم شد. سپس فرمود: «به هم متّصل شو!» فوراً به هم وصل شد. سپس به آن فرمود: «به نبوّت من شهادت بده!» شهادت داد. سپس فرمود: «با تسبيح و تهليل و تقديس به مكان خود باز گرد.» پس بازگشت و مكانش در محلّ قصّابهاى مكّه است.»
و) بسيار سفركردن
عالم يهودى گفت: درباره عيسى مىپندارند كه بسيار اهل سفر و سياحت بود.
حضرت (ع) فرمودند: «همين طور است و سياحت حضرت محمّد (ص) در جهاد بود. ايشان مدّت ده سال اقدام به مجاهده و جنگ با اهل ضلال از حاضر و بادى مىنمود و هزاران عرب كافر را پس از اتمام حجّت با كلام، [وقتى كلامش را نمىپذيرفتند] از تيغ شمشير گذراند و لحظهاى در اين امر فروگذارى نمىكرد و هيچ سفرى را جز براى مقاتله و مجاهده انجام نمىداد.
ز) زهد
عالم يهودى گفت: درباره عيسى مىپندارند كه زاهد بود.
حضرت فرمودند: «همينطور است و حضرت محمّد (ص) از تمام انبيا زاهدتر بود. او سيزده زوجه، جز كنيزان داشت و هيچ سفرهاى برايش پهن نشد كه در آن گندم باشد و اصلًا نان گندم تناول نفرمود و از نان جو هم سه روز متوالى سير نخورد. آن حضرت در حالى وفات يافت كه زره او به چهار درهم در رهن فردى يهودى بود و با تمام غنائمى كه از فتوحات به او رسيد، هيچ طلا و نقرهاى باقى نگذاشت و آن حضرت در يك روز سيصد، چهارصد هزار تقسيم كرد و هنگام غروب فرد سائلى از او درخواست مال كرد و آن حضرت فرمود: «قسم به خدايى كه محمّد را مبعوث فرمود! هيچ مقدارى از جو و نه گندم و نه درهم و نه دينارى تا به حال در خاندان محمّد به غروب نرسيد و باقى نمانده است.»
اسلام آوردن مرد يهودى
عالم يهودى گفت: با اين توضيحات من نيز شهادت مىدهم كه معبودى جز الله نيست و اعتراف مىكنم كه محمّد رسول خدا است و به اين مطلب اقرار مىكنم كه خداوند عزَّ و جلَّ، هيچ درجه و فضيلتى به انبيا و مرسلين عطا نكرده، جز آنكه همهاش را در محمّد جمع نموده است و چندين درجه او را بر جميع انبيا فزونى بخشيده است.
در اينجا ابن عبّاس به حضرت على (ع) عرض كرد: اى ابو الحسن! من شهادت مىدهم كه تو از راسخين در علم و دانش هستى.
حضرت اميرالمؤمنين (ع) فرمودند:
«واى بر تو! چرا نگويم آنچه گفتم در حقّ كسى كه خداوند عزَّ و جلَّ او را عظيم داشته است؟ آنجا كه فرموده:
«وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ؛[١]
و به راستى كه تو خويى والا دارى.»
پىنوشتها:
[١]. سوره طه، آيات ١- ٢.
[٢]. سوره بقره، آيه ٢٨٤.
[٣]. همان، آيه ٢٨٥.
[٤]. همان.
[٥]. همان.
[٦]. سوره احقاف، آيه ٢٩.
[٧]. سوره قلم، آيه ٤.
منبع روايت: طبرسى، احمد بن على، «الإحتجاج على اهل اللّجاج»، ترجمه جعفرى، تهران، اسلاميه، چاپ اوّل، ١٣٨١، ج ١، صص ٤٥٩- ٥٠٥.