ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٨ - توصيه قرآن به زنان مسلمان
پهنه هستى و صحنه آفرينش، مىتواند هم ناظر باشد و هم منظور، هم نگرنده باشد و هم مورد نگرش و به گفته نيلس بوهر هم بازيگر باشد و هم تماشاچى، خود انسان است و به جرئت مىتوان گفت كه اين عظيمترين نيرويى است كه در انسان وجود دارد.
آنگاه كه شما مىگوييد من بايد وضعيت خود را بررسى كنم يا من بايد مراقب خويش باشم و جملاتى از اين قبيل، مىبينيد كه مطالعهكننده و مطالعهشونده و مراقب و مراقبتشونده، خود شما هستيد كه اوّلى را مىتوان منِ شاهد و دومى را به منِ مشهود تعبير كرد و آنگاه كه اين من از سقوط و انحطاط به تعالى و اوج برسد، اين عمل را تقوا نامند و هرچه اين مراقبت و نگرش بيشتر باشد، تقوا هم بيشتر خواهد بود و نفس لوّامه را به سوى نفس مطمئنّه مىكشاند تا به خطاب «ارْجِعِيإِلى رَبِّكِ؛ به سوى پروردگارت بازگرد.» سرافراز شده و با نداى «ياأَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ» در جوار رحمت الهى ساكن شود و با حالتى كه هم او از خدا راضى است و هم خدا از او، لباس عبوديت خدا را به تن كند و در سرزمين جنّت به اوجگيرى خويش ادامه دهد:
«فَادْخُلِيفِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي؛[١]
در ميان بندگان من درآى و به بهشتم داخل شو!»
نفس لوّامه همان وجدان ملامتگر است كه در «سوره قيامت» در آيه «وَلا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ؛ و [باز] نه! قسم به نفس سرزنشگر.» از آن ياد شده است؛ ليكن اگر به سازندگىهاى منِ شاهد بىتوجّهى شود و به خواستههاى برتر او پاسخى داده نشود، منِ مشهود سر خود مىگيرد و به راه خود مىرود و بدون هيچ عامل بازدارندهاى، به پليدى و تباهى مىپردازد كه «إِنَّالنَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ؛[٢] همانا نفس به بدىها راه مىنمايد.» آن وقت سقوطى ديگر، جاهليّتى پس از جاهليّت ديگر و اسارتى پس از اسارتى ديگر به بار مىآيد و نفس پيوسته به سوى نفس حيوانى حركت مىكند و به جايى مىرسد كه لباس انسانيت از تن انسان برگرفته شده، مسخ مىگردد و به تعبير قرآن، حيوان، بلكه پستتر از حيوان مىشود:
«أُولئِكَكَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ؛[٣]
آنان همچون چهارپاياننند؛ بلكه گمراهتر.»
در اين حال، جغد جاهليّت، در ويرانه وجود، مسكن مىگزيند و پيوسته آواى شوم شرك، ريا، خودبينى و خودپرستى سر مىدهد و در حقيقت اينجاست كه انسان، گرگصفت مىشود. لذا دو گروه از انسان شكل مىگيرد. دو گروهى كه از آغاز خلقت با يكديگر در پيكار بودهاند و اين چنين مورد توصيف خداى بزرگ قرار مىگيرند: يك گروه كافر و حقپوشند كه سراسر وجودشان را تب داغ جاهلى فراگرفته است و لهيب مهيب جاهليّت، پيوسته به نابودى و انحطاطشان كمربسته است:
«إِذْجَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ»[٤]
ليكن گروه ديگر كه امامان نورند، نه امامان نار و پيشگامان توحيدند، نه رهروان شرك و در كاروان پيامبران و گروندگان به خدا هستند، از سكينه و آرامش الهى برخوردار مىباشند؛
«فَأَنْزَلَاللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ؛[٥]
پس خداوند آرامش و سكينهاى را بر رسولش و بر مؤمنان فروفرستاد.»
و از همه مهمتر، «أَلْزَمَهُمْكَلِمَةَ التَّقْوى وَ كانُوا أَحَقَّ بِها؛[٦] آنان را به كلمه تقوا ملزم ساخت و آنان شايسته آن بودند.» كه با الزام به اين كلمه تقوا پيوسته پاسدار وجود خويشند تا جز انديشه الهى در آن راه نيابد و هميشه مرزبانان وجود خودند تا فكر جاهلى و انديشه جاهليّت از وراى مرز انسان به درونشان رخنه نكند؛ چون مفهوم «أَلْزَمَهُمْكَلِمَةَ التَّقْوى» اين مطلب را مىرساند كه روح تقوا در فراخناى وجود اين آزادگان، پيوستگى و تداوم دارد و بريدگى و جدايى در آن نيست و مرغ باغ تقوا از فراز شاخسار وجودشان پيوسته اين ترانه را سر مىدهد كه:
|
پاسدار حرم دل شدهام شب همه شب |
تا در اين پرده جز انديشه او نگذارم |