ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٥ - ١ خودپرستى
لغتشناسان عرب، «نسوا كل شىء دونها»؛ يعنى همه چيز، جز خود را فراموش كردن و به غير از خود نينديشيدن است. اين چنين انسانى سجدهاش جز در محراب خودپرستى و عبادتش جز در معبد خودخواهى و خودگرايى نيست. اين اوّلين سنگ بناى جاهليّت است.
اينجاست كه به دنبال اين خودپرستى و خودكامگى، پندارهاى جاهلى سر برمىكشد و همه اصالتها و رسالتها را به بازى مىگيرد و عجبا كه دامنه گستاخى و بىباكى را تا بدانجا مىكشاند كه خدا، يعنى برترين جمال پاك و عالىترين مظهر قداست را مورد تهمت و ظن قرار مىدهد: «يَظُنُّونَبِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ»!
و بعد از اين فساد فكر، چه مىگويد و چه مىخواهد؟
«يَقُولُونَهَلْ لَنا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَيْءٍ؛
مىگفتند: آيا ما را در اين كار اختيارى هست؟»
اين انسان رياست مىخواهد، فرمانروايى بر ديگران را مىجويد و خودخواهانه در پى آن است كه پيوسته، بر ديگران آقايى و برترى داشته باشد. البتّه نه با اين انديشه كه در خدمت مردم و اصالتهاى انسانى باشد؛ هرگز! بلكه بر اين باور است كه بايد همه كس، برده و همهچيز در خدمت او باشد. لذا قرآن هشدار مىدهد كه اى انسان! اگر در سر، هوس فرمانروايى و رياست دارى، بدان كه خودگرا و خودپرست هستى و اين همان خصلت جاهلى است كه نه فقط در يك زمان و مكان، بلكه در هر زمان و مكانى بروز مىكند.
اگر «روح القوانينِ» منتسكيو را بخوانيم، مىبينيم درباره نرون، امپراتور روم، مىنويسد: كه او در پى اين خودپرستى، عدّه زيادى از مردم شهرش را كشت و سپس دستور داد شهر را به آتش كشند و به اين حد هم اكتفا نكرد؛ بلكه هفده نفر از نرديكترين نزديكانش، همچون زن و فرزند و مادرش را در آتش خودپرستى سوزاند و عجبا كه جنون خودبينى و خودخواهىاش آنچنان دامنگستر شد كه پيوسته مىگفت: اىكاش همه افراد بشر، يك گردن داشتند تا من يك دفعه آن را مىزدم و راحت مىشدم!
آرى. اين يك انديشه جاهلى است كه در اثر فرورفتگى در گنداب خودپرستى ايجاد مىشود و ديگر مرزى نمىشناسد و دارنده اين تفكّر، جهانبينى ديگرنگرى ندارد و شعاع بينش او از بينىاش تجاوز نمىكند. خواستههايش تنها بر محور خودِ پست و زبونش مىگردد و همانند يك گاو عصّارى، چشمبسته بر گرد يك محور مىچرخد و در هر چرخشى، باز در جاى اوّل خود قرار مىگيرد. اگر دل تاريخ را بشكافيم، به وجود چنين گندابهاى متحرّك كه نمونههاى آشكار جاهليّتند، پى خواهيم برد.
سرى به «فرقدونه» مىزنيم تا با افكار و گفتار و رفتار يكى از جاهلان اموى به نام يزيد، در «دير مران» آشنا شويم.
داستان چنين است كه معاويه، شيطان اموى، هوس مىكند فرزندش را به عنوان يكى از سركردگان سپاه اسلام به جنگ با روميان بفرستد؛ بدين سودا كه نام وى را در رديف مجاهدان و مبارزان اسلامى ثبت نمايند. سپاه سىهزار نفرى با اين فرمانده خودخواه حركت مىكند و در بين راه به محلّى به نام «فرقدونه» مىرسند.
يزيد خبردار مىشود كه در اين محل، خانهاى است به نام «مران» و زنى به نام امّكلثوم در آن سكونت دارد و اين روسپى (زنبدكاره) مىتواند آتش شهوت او را فرونشاند؛ لذا به درون آن خانه مىرود و چندين روز در آنجا مىماند. در بين سپاهيان از يك طرف بيمارى وبا و طاعون و از طرفى گرسنگى و تشنگى رخنه كرده و عدّه زيادى را از پاى درآورده بود. بالأخره چند نفر از فرماندهان جرئت كردند و به خانه روسپى وارد شدند و فرمانده كلّ سپاه را از اين وضع غمبار باخبر كردند. يزيد در پاسخ آنها گفت: نه فقط عدّهاى از سپاهيان، بلكه اگر تمامشان هم به بدترين وضعى جان دهند، براى من اهمّيتى ندارد؛ زيرا من در اين خانه، در كنار امّكلثوم به سر مىبرم.