ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٢ - شيوه مديريتى امام على عليه السلام در برخورد با كارگزاران
مىخورى. پس آن غذايى كه حلال و حرام بودنش را نمىدانى، دور بيفكن و آنچه را به پاكيزگى و حلال بودنش يقين دارى، مصرف كن.»[١]
٣. مصقلهبن هبيره شيبانى، فرماندار «اردشير خره فيروزآباد» از شهرهاى فارس ايران بود. به امام عليه السلام خبر دادند كه خراج آنها را پراكنده مىسازد و مىبخشد. امام على عليه السلام به او نامه نوشتند و فرمودند:
«خبرى از تو به من رسيده است كه باوركردن آن بر من گران آمد. تو خراج مسلمانان را در ميان بستگانت و كسانى از درخواستكنندگان و دستهها و شاعران دروغگو كه بر تو درآيند، بخشش مىكنى. پس سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد! دقيقاً اين گزارش را بازرسى خواهم كرد و اگر آن را درست يافتم، البتّه خود را نزد من زبون خواهى يافت. پس از زيانكاران مباش.»
پس مصلقه به حضرت نوشت: نامه اميرمؤمنان به من رسيد. پس جويا شويد و هرگاه درست باشد، مرا پس از مجازات با شتاب از كار بركنار سازيد و اگر من از روزى كه به كار گماشته شدهام تا هنگامىكه نامه امير مؤمنان به من رسيده است، از حوزه مأموريت خود، دينار يا درهمى يا چيزى جز آن ربوده باشم، پس هر بردهاى كه دارم، آزاد مىكنم و گناهان ربيعه و مضرّ بر من است و بايد بدانى كه از كار بر كنار شدن بر من گواراتر است تا متّهم شدن.
وقتى امام نامه او را خواندند، فرمودند:
«او را جز راستگو نپندارم.»[٢]
٤. حضرت در نامهاى به منذربن جارود عبدى كه در حوزه فرماندارى خود خيانتى مرتكب شده بود، نوشتند:
«همانا، شايستگى پدرت مرا نسبت به تو خوشبين كرده و گمان بردم مانند پدرت مىباشى و راه او را مىروى. ناگهان به من خبر دادند كه در هواپرستى چيزى فروگذار نكرده و توشهاى براى آخرت خود باقى نگذاشتهاى. دنياى خود را با تباه كردن آخرت آبادان مىكنى و براى پيوستن با خويشاوندانت از دين خدا بريدهاى. اگر آنچه به من گزارش رسيده است، درست باشد، شتر خانهات و بند كفش تو از تو با ارزشتر است و كسى كه همانند تو باشد، نه لياقت پاسدارى از مرزهاى كشور را دارد و نه مىتواند كارى را به انجام رساند يا ارزش او بالا رود يا شريك در امانت باشد يا از خيانت دور ماند. پس چون اين نامه دست تو رسد، نزد من بيا.»
منذر كسى بود كه امير مؤمنان درباره او فرمودند:
«آدم متكبّرى است؛ به دو جانب خود مىنگرد و در دو جامه كه بر تن وارد مىكند، مىخرامد. پيوسته بر بند كفش خود مىدمد كه گردى بر آن ننشيند.»[٣]
٥. در جايى ديگر به اشعثبن قيس كه از سوى عثمان، فرماندار «آذربايجان» بود، مىنويسند:
«همانا پست فرماندارى براى تو وسيله آب و نان نيست؛ بلكه امانتى در گردن تو است. بايد از فرمانده و امام خود اطاعت كنى. تو حق ندارى نسبت به رعيّت استبداد ورزى و بدون دستور، كار مهمّى كنى. در دست تو اموالى از ثروتهاى خداى بزرگ و عزيز است و تو خزانهدار آنى تا به من بسپارى. اميدوارم براى تو بدترين زمامدار نباشم.»[٤]
اينها نمونههايى از برخورد اميرالمؤمنين، على عليه السلام با كارگزاران حكومتىاشان بود كه پيوسته آنها را به صداقت و امانت سفارش مىكردند و هرگاه تخلّف در وظايفشان يا سوء استفادهاى در بيتالمال از آنان مىديدند، به آنها هشدار مىدادند و در صورت لزوم، آنها را به محاسبه دقيق مالى وادار مىساختند.
شايد برخى گمان كنند كه امام عليه السلام در اين بازخواست دقيق از فرمانداران افراط كردهاند. وقتى بدانند كه امام عليه السلام چنان حقوقى به آنان مىدادند كه ايشان را بىنياز مىساختند و با اين وضع هرگز صحيح نبود كه آنان، خود را به رشوهخوارى و آن هم به هر رنگى، آلوده سازند يا به سوى غنايم، هر چند ناچيز گردن بكشند، در اين صورت، اعتراف خواهند كرد كه حق با حضرت على عليه السلام بود.
پىنوشتها:
(١). «تحليلى از مديريت اسلامى در پنج سال رهبرى امام على عليه السلام»، غلامرضا اشرف سمنانى، تهران، مؤسّسه انتشارات بعثت، ١٣٦٤، ج ١، ص ١٣٤.
(٢). «شرح نهجالبلاغه»، ابن ابىالحديد ج ١٦، نامه ٤٣، ص ١٧٣؛ «قضاوتها و حكومت عدالتخواهى علىّ بنابىطالب عليه السلام»، سيّداسماعيل رسولزاده، تهران، انتشارات ياسين، ١٣٧٣، ج ٥، ص ٣١٦.
(٣). «تاريخ يعقوبى»، ج ٢، ص ١١٤.
(٤). «نهجالبلاغه»، فيضالسلام، تهران، كتابفروشى اسلاميه، ١٣٦٧، نامه ٤٥، ص ٩٦٥.
(٥). «تاريخ يعقوبى»، ج ٢، ص ١١٢.
(٦). «شرح نهجالبلاغه»، ابن ابىالحديد، ج ١٨، نامه ٧١، ص ٥٤.
(٧). همان، ج ١٤، نامه ٥، ص ٣٣.