ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٨ - نامه علّامه امينى براى فرزند هشت ساله اش
بردم، علّامه نگاه كرد، خيلى با احترام صحبت مىكرد، ايشان شروع كرد به نصيحت كردن. گفت: وقتى چيزى مىگويند ببر مؤدّبانه ببر. من از لهجه تركى ايشان خندهام مىگرفتم، شوخى مىكردم. برايم اين لهجه تركى جالب بود. اصول ادبيات خاص خودش را داشت. خيلى كوچه بازارى حرف نمىزد. كتابى حرف نمىزد؛ ولى به گونه خاصّى حرف مىزد. به لهجه تركىاش، خنديدم، نه اينكه مسخره كنم. ايشان فكر كرد من دارم مسخره مىكنم. گفت: والله! اگر حالم خوب شود قبل از تكميل الغدير تو را آدم مىكنم. (خنديدن)، متأسّفانه همان سال از دنيا رفتند و فرصت نشد من آدم شوم. (خنده و گريه)
نامه علّامه امينى براى فرزند هشت سالهاش
اشاره به نامهاى كرديد كه علّامه امينى خطاب به شما نوشته است. متن آن را برايمان مىخوانيد؟
اين نامه، متعلّق به ٨ ماه مبارك رمضان سال ١٣٨٥ قمرى است كه بنده هشت ساله بودم.
چه زمانى علّامه اين نامه را براى شما نوشته است؟
ايشان شش ماه در عراق (نجف) به خاطر كارهاى كتابشان و كتابخانه بودند، يك زندگى هم در ايران درست كردند، چون ساكن نجف بودند، پاييز و زمستان در عراق بودند و بهار و تابستان در ايران بودند. بنده هم در ايران به دنيا آمدم؛ ولى عموم اولادش در نجف به دنيا آمدند. بزرگترها يعنى برادرها و خواهرهاى بزرگ من در نجف به دنيا آمدند، پدرم ٤٠، ٥٠ سال در نجف زندگى مىكرد.
درسهاى اوّليه را نزد پدرش خواند، بعد نزد استادهاى شهر «تبريز» و بعد از اينكه ١٨ ساله شد، به نجف رفت و آنجا درس خواند و بعد كسالتى پيدا كرد، مجبور شد به تبريز برگردد. در تبريز ازدواج كرد و با همسرش به نجف رفت و در آنجا، ٤٠، ٥٠ سال ماند و چند سال آخر به خاطر كار در تهران آمدند و در ايران خانه تشكيل دادند.
پس بعضى از زمانها در عراق بودند و براى ما نامه مىدادند. هم براى ما و هم مادرم. محمّد آقا برادرم ٥ سال بعد از من به دنيا آمدند، من ٨ ساله بودم و برادرم ٣ ساله بود.
علّامه در اين نامه مىگويد:
نور ديده، عزيزم احمد آقا امينى، پسر جان پدر!- برايش به تشويق مادرم نامه نوشتم، پدرم هم جواب نامه را از نجف داده بود-، نامه خيلى مرتّب تو رسيد (معلوم بوده نامه بدخط و نامرتّبى بوده) چند مرتبه خواندم، زياد مسرور و خوشبخت گشتم، بسيار تو را دعا كردم، باركالله باركالله، انشاءالله اميدوارم امسال شاگرد اوّل بوده و شيطان از تو دور گشته، (چون معمولًا نمرههايم ناپلئونى بود و معلّمها به خاطر پدرم من را قبول مىكردند) و همواره به حرف مامان جانت گوش داده و او را در خانه تنها نگذاشته و با ادب و احترام با برادر جانت محمّد آقا رفتار نموده و به ننه جيروده (ننه جيروده آدم عجيبى بود و فوقالعادهاى بود، كسى بوده كمك مادرم مىكرده) اذيت نكنيد تا انشاءالله وقتى آمدم همه تعريف تو را كنند. قدرى اگر با دقّت مىنويسى (يعنى بىدقّت نوشتى) خطّت بهتر مىشود، وقتى كه نامه تو رسيد آقا داداشت (حاج آقا هادى) پيش من بود، نامه تو را خواند و خيلى مسرور شد، خوب است يك نامه خوبى به ايشان بنوسى. على آقا (پسر حاج آقا هادى) به من نامه داده جواب نامه خودش را مىخواهد. به ننه هم بگو من نائبالزّياره از طرف ايشان هستم. (ننه جيرودى) محمّدجان را ديده بوسم.
خداحافظ شما
پدرت مشتاق ديدارت
امينى
درپايان صحبت خاصّى داريد بفرماييد؟
سخن علّامه امينى ولايت بوده، ولايت مقام بزرگ آدميّت است. امامت مقام والايى است. ما امامت را الآن پايين آوردهايم و به مقام حكومت و خلافت رسانديم. با ولىّ خدا در هر شرايطى مىشود ارتباط داشت. امينى اگر الغدير نوشت، براى اين نبود كه مسائل اختلافى را بيان كند. براى اين بود كه يك صفحهاى از واقعيت دين مبين اسلام روشن شود كه چرا شخصى به نام اميرالمؤمنين علىّ بن ابىطالب عليه السلام بوده، حديث غدير چقدر اهمّيت داشته است؟
ولايت چيزى نيست كه اثبات شود، ولايت حقيقى است؛ امر اعتبارى نيست. در مورد انسان است و انحصار به شخص ندارد. مصداق با ارزش اولياى خدا هستند. مقام الهى، مقام انسانى، هر انسانى بالقوّه دارند، آنها هم آمدند به انسان بگويند اين شأن و مقام توست و مىتوانى برسى. آن دينى كه دين تربيتى بود و نبىّ اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آورده، شخصى به نام علىّبنابىطالب عليه السلام در تمامى مراحل با اين وجود مبارك بوده، هر مورّخى زندگى نبىّ اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را مطالعه كند، مىبيند در تمامى قدمهايى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم برداشته، مهمترين نقش را علىّبنابىطالب عليه السلام داشته است.
تهيه خبرگزارى فارس/ ويرايش و تدوين موعود