ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٨ - هميشه همچون بنده
گفت: او گرما و سرما را به چيزى حساب نمىآورد؛ بلكه پيراهنش را شسته و چون جز آن پيراهنى نداشته، آن را مرطوب به تن كرده است و چنين مىكند تا خشك شود.[١]
مختار تمّار از قول أبى مطر كه مردى از اهل «بصره» بود، نقل كرده است كه وى گويد: من شبها را در «مسجد كوفه» به سر مىبردم و براى قضاى حاجت به ميدان كوفه مىرفتم و نان را به همان نانخورش مشك بقّال صرف مىكردم. روزى بيرون آمدم تا به يكى از بازارهاى كوفه بروم. در اين هنگام، متوجّه صدايى شدم كه مرا مخاطب قرار داد و گفت: «اى آقا! ردايت را بالاتر بكش كه لباست پاكيزهتر مىماند و نسبت به خدا پرهيزگارتر باشى.» گفتم: اين كيست؟ گفتند: اميرمؤمنان علىبن ابىطالب (ع) است. من به دنبال آن حضرت راه افتادم و او به سوى بازار شترفروشان حركت كرد و چون بدانجا رسيد، ميان بازار ايستاد و فرمود: «اى بازاريان! اى تجّار! از سوگند نابكارانه بپرهيزيد كه سوگند، ارزش كالا را كم مىكند و بركت آن را محو مىسازد.» سپس به بازار كرباسفروشها روانه شد. در مقابل دكّان مردى متشخّص، ايستاد و فرمود: «آيا دو پيراهن كه قيمت آن پنج درهم شود، داريد؟» گفت: آرى. دو پيراهن دارم كه يكى از ديگرى بهتر است. يكى به سه درهم و ديگرى به دو درهم. امام فرمود: «هر دو را بياور.» آنگاه رو به قنبر كرد و فرمود: «اى قنبر! آنكه سه درهم است، از آن تو.» قنبر عرض كرد: اى اميرمؤمنان! شما بدان سزاوارتر هستيد؛ چرا كه منبر مىرويد و براى مردم سخنرانى مىكنيد. فرمود: «اى قنبر! تو جوانى و شور و نشاط جوانى در تو زنده است و من از پروردگارم شرم دارم كه بر تو برترى جويم؛ چرا كه از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: «به زير دستان خود، از آنچه خود مىپوشيد، بپوشانيد و از آنچه مىخوريد، بخورانيد.» آنگاه پيراهن را پوشيد و دست در آستينش كشيد. از انگشتانش فزونى داشت. فرمود: «اى جوان! اضافىاش را قيچى كن.» جوان دستفروش اضافى آستين را بريد و گفت: اجازه دهيد سر آستين را بدوزم. حضرت فرمود: «همانطور رهايش كن كه اينگونه راحتتر است و كار از اين شتابانتر است.»[٢]
زيد بن وهب گويد: هيئتى از اهل بصره به حضور امام رسيدند و مردى از رؤساى خوارج در ميان آنان بود، به نام جعدة بن نعجه. نگاهى به لباس امام انداخت و گفت: چه چيز تو را از پوشيدن لباس خوب باز مىدارد؟ امام فرمود: «اين لباس مرا از كبر و غرور دور مىسازد و براى پيروى مسلمانان از من شايستهتر است.» آن فرد خارجى گفت: از خدا بترس كه خواهى مرد! امام فرمود: «مردن؟ بلكه به خدا سوگند! كه ضربتى بر فرقم نواخته خواهد شد و محاسنم را با خونم خضاب خواهد كرد و اين قضايى است مقدّر و عهدى است بسته شده و البتّه روسياه شد، آنكه افترا بست.»[٣]
امّكلثوم دختر اميرمؤمنان (ع) گويد: چون شب نوزدهم ماه رمضان فرا رسيد، هنگام افطار سينىاى نزد ايشان بردم كه در آن دو قرص نان و يك كاسه شير همراه با مقدارى نمك كوبيده بود. چون از نماز فارغ شدند، خواستند افطار كنند. چون چشمشان به آنچه در سينى بود، افتاد، سرشان را تكان دادند و به شدّت و با صداى بلند گريستند و فرمودند: «دخترم! آيا در يك سينى دو تا خورش براى پدرت مىآورى؟ آيا مىخواهى فرداى قيامت ايستادن من در برابر خداوند [براى حساب پس دادن] به درازا كشد؟ من مىخواهم كه از برادرم و پسرعمويم، پيامبر خدا (ص) پيروى كنم كه هرگز دو تا خورش در يك ظرف در برابر او نگذاردند و چنين بود تا از دنيا رفت. دخترم! هيچ كس نيست كه خوراك و نوشيدنى و پوشاك او نيكو و لذّتبخش باشد؛ مگر اينكه در فرداى قيامت ايستادن او در برابر