ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٧ - متن روايت
تحفه نور
مقدّمه
سيّد اهل مراقبه، سيّدبن طاووس، در «مهجالدّعوات» روايتى نورانى از سلمان فارسى نقل فرموده كه به «دعاى نور» شهرت دارد. از محتواى روايت، عظمت اين دعا برداشت مىشود. علاوه بر آن، معلّم اين دعاى شريف، وجود مبارك پيامبر اكرم (ص) بودهاند كه آن را به دختر گرامى خود آموختهاند و حضرت زهرا (س) صبح و شام بر اين دعا مداومت داشته و آن را به ديگران نيز توصيه كردهاند. اين دعا، جزو تعقيبات نماز صبح[١] و در برخى منابع، از جمله دعاهاى صبح و شام شمرده شده است.[٢] برخى بزرگان، اين دعا را يكى از مجرّبات دانستهاند.[٣] در روايات مختلف، آثارى براى اين دعا ذكر شده است؛ از جمله جلب رضايت الهى و دفع غضب الهى در هنگام ملاقات خداوند[٤] (و به عبارت ديگر، عاقبت به خيرى)، دفع وسوسه شيطان در ايّام حيات و رفع تب.
متن روايت
سلمان فارسى گويد:
ده روز پس از رحلت رسول خدا (ص) از منزل خود خارج و با حضرت اميرالمؤمنين على (ع) روبهرو شدم. حضرت به من فرمود:
«اى سلمان! از ما دورى كردهاى و به نزد ما نمىآيى؟» گفتم: اى حبيب من! يا ابا الحسن! از شخصى مثل شما چگونه مىتوان دورى كرد؟ حزن و اندوه من براى رحلت رسول خدا (ص) مرا مانع بود و نگذاشت در اين چند روز به خدمت برسم.
فرمودند: «بيا به منزل فاطمه (س)، دختر رسول خدا (ص) برويم؛ زيرا او به تو لطف دارد و مىخواهد از تحفهاى كه از بهشت برايش آوردهاند، به تو بدهد.»
گفتم: آيا بعد از رحلت رسول خدا (ص) از بهشت تحفهاى براى او رسيده است؟
فرمودند: «آرى. ديروز تحفهاى از بهشت براى او آوردهاند.»
سلمان مىگويد: به سوى خانه فاطمه (س) حركت كردم. پس از ورودم به خانه، ديدم كه فاطمه نشسته است و يك قطعه عبا دربردارد ... آن حضرت فرمودند: بنشين و درباره آنچه به تو مىگويم، خوب بينديش! من ديروز در همين مكان نشسته بودم- درحالىكه در خانه بسته بود- و درباره انقطاع وحى از خاندان پيامبر فكر مىكردم و اينكه ديگر فرشتگان به اين خانه رفت و آمد نمىكنند. ناگاه در خانه باز شد و سه دختر وارد شدند كه در نيكويى جمال و خوشبويى، مانند آنها را نديده بودم. وقتى چشمم به آنها افتاد، بدون اينكه آنان را بشناسم، از جاى برخاستم و گفتم: آيا از اهل «مكّه» يا «مدينه» هستيد؟
گفتند: ما حوريّههايى از بهشت هستيم كه خداى مهربان براى زيارت شما فرستاده است؛ زيرا ما بهشتيان مشتاق ديدار شماييم.
من به يكى از آنها كه فكر مىكردم، به لحاظ سنّ، بزرگتر است، گفتم: نام تو چيست؟
گفت: مقدوده.
گفتم: براى چه اين نام را براى تو گذاردهاند؟
گفت: زيرا من براى مقداد بن اسود كندى آفريده شدهام.
سپس به دومى گفتم: نام تو چيست؟
گفت: نام من ذرّه است.
گفتم: براى چه تو را ذرّه نام نهادهاند؟
گفت: زيرا من براى ابوذر آفريده شدهام.
به سومى گفتم: نام تو چيست؟
گفت: نام من سلمى است.
گفتم: چرا تو را به اين نام مىخوانند؟
گفت: براى اينكه مرا براى سلمان، دوست رسول خدا خلق كردهاند.
آن سه حوريّه خرمايى به من دادند كه مانند آن را نديده بودم.
سلمان مىگويد: پس فاطمه برخاسته، آن خرما را براى من آورد و