ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣١ - متن روايت
رسيده بودند، نزد پيامبر (ص) آمدند. در بين آنها مىشد عبدالله بن سلام، اسد، ثعلبه و ابنناميه را شناخت. آمدند تا پاسخ پرسشى را كه ذهنشان را به خود مشغول كرده بود، از حضرت بشنوند و خنكاى پاسخ پيامبر (ص) را به سينههاى عطشان مضطربشان بچشانند.
امّا هرچه نزديكتر شده بودند، اضطراب، بيشتر بر وجودشان چنگ انداخته بود؛ ولى آبشار نگاه پيامبر (ص) كه بر وجودشان ريخت، انگار تمام آرامش دنيا، يكجا نصيبشان شد و از اينرو بود كه يكى از آنها لب به سخن گشود.
اى رسول خدا! مدّتى است كه سؤالى ما را به خود مشغول داشته، نه اينكه در ايمانمان خدشهاى وارد شده باشد؛ نه. فقط مىخواهيم ...
پيامبر (ص) به آنها اطمينان بخشيدند:
«بپرسيد. چه كسى شما را از پرسيدن منع كرده است؟»
آنان نگاهى به هم انداختند و يكى ديگر از ايشان، سررشته كلام را به دست گرفت.
اى آخرين فرستاده خدا! موسى وصيّت كرد به يوشعبن نون و او را جانشين خود قرار داد. حال ما مىخواهيم بدانيم وصىّ شما كيست؟ مىخواهيم بدانيم ....
ديگر نتوانست سخنش را ادامه دهد. شرم بود يا اضطرابى دوباره؟
ديگرى ادامه داد:
نه اينكه هنوز ايمان نياوردهايم؛ بلكه مىخواهيم از جانشين پس از شما باخبر شويم و بدانيم او كيست و چه كسى سرپرستى ما را به عهده خواهد داشت؟
پيامبر (ص) برخاستند. طايفه تازه مسلمان شده، چند لحظهاى نگران از اينكه نكند سؤالمان بىمورد بوده و رسول خدا را آزردهخاطر كرده باشد، بر جاى خود ميخكوب شدند.
«برخيزيد برادران! به مسجد خواهيم رفت.»
پيش از آنكه به مسجد برسند، سائل به مسجد آمد؛ خسته و وامانده. در راه، از چند نفر سؤال كرده بود؛ امّا يا چيزى به همراه نداشتند تا به او بدهند يا ....
پيرمردى كه ناتوانى و مريضى، او را از كار و تلاش محروم كرده بود و خانهاى خالى از آذوقه و همسر و فرزندانى گرسنه و بىتاب و دستهايى تهى كه او را بيرون رانده بودند، به دنبال به دست آوردن حدّاقلى كه نياز خانهشان را برآورد.
بدون آنكه چيزى دستش را بگيرد، به فكر افتاده بود كه راه مسجد را در پيش گيرد. شايد آنجا ...
به مسجد رسيد. دست دراز كرد و يكى، دو نفرى را كه تازه از نماز فارغ شده بودند، به يارى طلبيد. بدون اينكه نتيجهاى بگيرد، به سويى ديگر رفت.
شايد اين دو نفر ...
با دستهايى خالى بازگشت. دستهايش را به سوى آسمان بلند كرد. بغضش را فروخورد و پلك نزد تا اشكهايش سرازير نشود. گفت:
خداوندا! شاهد باش كه در مسجد فرستاده تو، تقاضاى كمك كردم و كمك كنندهاى نيافتم. خدايا! شاهد باش ...
هنوز جمله آخرش تمام نشده بود كه به اشاره پسر عمّ پيامبر (ص)، على (ع)، پيش رفت و هم به اشاره او بود كه انگشترى را از انگشت او بيرون كشيد و از آنِ خود كرد.
انگشترى را از دست على (ع) بيرون كشيد و آن را از همراهى با دستان