ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٢ - متن روايت
مردى تمام، محروم كرد؛ همراهى با دستهاى مردى كه در هنگامه پيكار با كفّار، شمشير را مىفشرد، فرق دشمنان خدا را مىشكافت و در گاهِ مهربانى، بارانى از مهر و رحمت مىشد و بر سر كودكان يتيم عرب مىباريد.
همان انگشترى را از دست على (ع) بيرون كشيد كه براى آن، قصّهها و افسانهها ساخته و پرداختند. انگشترى كه حتّى گرانبها هم نبود؛ چه برسد به اينكه خراج «شام» باشد و كيست كه نداند آن قصّهها را براى اين بافته بودند كه اصل كار على (ع) بىارزش شود و رنگ خدايى كارش، كمرنگ. مگر مىشود نسبت به آه فقرا بىتفاوت بود و رهبر مسلمانان شد؟ مگر امكان دارد ناله محرومان را به هيچ انگاشت و سكّان كشتى هدايت جامعه را در دست گرفت؟
على (ع) در نماز، از خود بىخود مىشد؛ نه از خدا. وقتى سائل دستهايش را به سوى آسمان بلند كرد و خدا را به يارى طلبيد، على (ع) به دادش رسيد و اين اوّلين بار نبود كه او از حاصل دسترنج خويش در راه خدا، بخشندگى مىكرد.
سائل، هنوز از مسجد خارج نشده بود كه پيامبر (ص) و طايفه تازهمسلمان رسيدند. رسول خدا (ص) از او پرسيدند:
«آيا كسى به تو چيزى داد؟»
سائل گفت: آرى. او و با دست، امام بعد از پيامبر (ص) را نشان داد.
پيامبر (ص) پرسيدند: «در چه حالى انگشتر را به تو داد؟»
- در ركوع نماز.
وجود پيامبر (ص) از شور و شوق و شعف لبريز و تكبير، از لبان ايشان جارى شد. اهل مسجد نيز با ديدن اين نشاط و شادمانى برخاستند و تكبير گفتند. پيامبر (ص) لب به سخن گشودند:
«اى مردم! اى برادران مسلمان! بعد از من، على (ع) ولىّ شماست. او سرپرستى شما را به عهده خواهد داشت.»
آنان نيز گفتند: ما به خداوندى خداى متعال و به نبوّت تو و ولايت او راضى و خشنوديم.
سپس پيامبر (ص) دستها را به سوى آسمان بلند كردند و لب از لب مبارك گشودند:
«خداوندا! برادرم موسى از تو درخواست كرد تا روح او را وسيع گردانى و كارها را بر او آسان كنى و گره از بان او بگشايى تا مردم گفتارش را درك كنند. برادرم موسى از تو تقاضا كرد تا هارون را كه برادرش بود، وزير و ياورش قرار دهى و به وسيله او نيرويش را زياد كنى و در كارهايش شريك سازى. خداوندا! من محمّد و برگزيده توام. سينه مرا گشاده ساز و كارها را بر من آسان كن. از خاندانم على (ع) را وزير من گردان تا به وسيله او پشتم قوى و محكم شود.»
قوم تازه مسلمان شده، شاد و مسرور، على (ع) را نگريستند و از گرفتن پاسخ خود، در پوستشان نمىگنجيدند.
هنوز دعاى پيامبر (ص) پايان نيافته بود كه جبرائيل امين (ع) نازل شد. عرق بر پيشانى مبارك پيامبر (ص) نشست و بدن مبارك ايشان گرم شد و گُر گرفت ... چشمه وحى بار ديگر از لبانشان جوشيد و جارى گشت:
«إِنَّماوَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ؛
ولىّ شما، تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آوردهاند. همان كسانى كه نماز برپا مىدارند و در حال ركوع، زكات مىدهند.»
و اكنون، آن انگشترى دور افتاده از آن دستهاى آسمانى، در كنار چاه زمزم، بر انگشت مردى نشسته است كه معلوم نيست ولىّ واقعى خدا را يارى خواهد كرد يا نه؟ و هنوز ابوذر غفارى از آن روز مىگويد و بهت و سكوت و دودلى، مردم حاضر را فراگرفته است!
«إِنَّماوَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ؛
ولىّ شما، تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آوردهاند. همان كسانى كه نماز برپا مىدارند و در حال ركوع، زكات مىدهند.»
سوره مائده، آيه ٥٥