ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦١ - دارالسلام كرمان
حجرالاسود[١]
محمّدبن قولويه، استاد شيخ مفيد، مىگويد:
قرامطه- كه از پيروان محمّدبن قرمط بودند و اعتقاد داشتند او امام زمان است به مكه حمله كرده و حجرالاسود را ربوده بودند- و پس از مدتها در سال ٣٠٧ ق. باز پس فرستادند و قصد داشتند در محل قبلى خود نصب نمايند. من اين خبر را پيشتر در ميان كتابهاى خويش خوانده بودم و مىدانستم كه آن را فقط امام زمان (ع) مىتواند در جاى خود نصب كند. چنانكه در زمان امام زينالعابدين (ع) نيز از جاى خود كنده شد و فقط امام (ع) توانست آن را در جاى خود نصب كند. به همين خاطر به شوق ديدار امام زمان (ع) قصد حج نمودم. امّا هنگامى كه به بغداد رسيدم به بيمارى سختى مبتلا شدم. ناچار شخصى به نام «ابنهشام» را نايب گرفتم تا علاوه بر اداى حج به نيت من نامهاى را كه خطاب به حضرت (ع) نوشته بودم، به دست ايشان برساند. در آن نامه خطاب به ناحيه مقدسه معروض داشته بودم كه:
آيا از اين بيمارى نجات خواهم يافت؟ و مدت عمر من چند سال خواهد بود؟
به او گفتم:
تمام تلاش من آن است كه اين نامه به دست كسى برسد كه حجرالاسود را در محلّ نصب مىكند. وقتى نامه را به او دادى، پاسخش را نيز دريافت كن!
ابنهشام پس از اينكه با موفقيت مأموريت خود را انجام داد، بازگشت و گفت:
وقتى به مكه رسيدم، خبر نصب حجرالاسود به گوشم رسيد، فوراً خود را به حرم رساندم. مقدارى پول به شرطهها دادم تا اجازه بدهند كسى كه حجرالاسود را در جاى خود نصب مىكند، ببينم و عدهاى از آنها را نيز استخدام نمودم كه مردم را از اطرافم كنار بزنند تا بتوانم از نزديك شاهد جريان باشم. وقتى نزديك حجرالاسود رسيدم، ديدم هر كس آن را برمىداشت و در محل خود مىنهاد، كمى به خود مىلرزيد و دوباره مىافتاد، همه متحير مانده بودند و نمىدانستند چه بايد بكنند؟ تا اينكه جوانى گندمگون كه چهره زيبايى داشت جلو آمد و سنگ را برداشت و در محل خود قرار داد و سنگ بدون هيچ لرزشى بر جاى خود ايستاد. گويى هيچگاه نيافتاده بود. فرياد شوق از مرد و زن برخاست، او در مقابل چشمان جمعيت بازگشت و از در حرم خارج شد. من به دنبال او دويدم و مردم را كنار مىزدم. آنها فكر مىكردند كه ديوانه شدهام و از مقابلم مىگريختند. چشم از او برنمىگرفتم تا اينكه از جمعيت دور شدم. با اينكه او آرام قدم برمىداشت و من به سرعت مىدويدم به او نمىرسيدم. تا اينكه وقتى به جايى رسيديم كه هيچ كس غير از من، او را نمىديد، ايستاد و رو به من نمود و گفت:
آنچه با خود دارى بده!
وقتى نامه را به ايشان تقديم نمودم، بدون اينكه آن را بخوانند، فرمودند:
به او بگو از اين بيمارى هراسى نداشته باش و پس از اين سى سال ديگر زندگى مىكنى.
آنگاه مرا چنان گريهاى فرا گرفت كه توان هيچ گونه حركتى نيافتم و او در مقابل ديدگانم مرا ترك نمود و بازگشت.
سال ٣٦٠ ابنقولويه دوباره بيمار شد و به سرعت خود را آماده نمود و وصيت كرد. به او گفتند:
چرا در هراسى؟ انشاءالله خداوند شفا عنايت خواهد كرد.
او گفت:
اين همان سال وعده است.
و در همان سال و همان بيمارى وفات يافت.
پىنوشت:
[١]. ر. ك: بحارالانوار، ج ٥٢، صص ٥٨ و ٥٩
ايضاً: مم، صص ٧٩٦ و ٧٩٧
ايضاً: خرايج، راوندى قطبالدين